Post #5195
57
ㅤ 𝚶𝖻𝗌𝗂𝖽𝗂꯭𝖺𝗇 هوا تاریک بود و توی آن جنگل، تنها صدایی که به گوش میرسید، خرد شدنِ برگهای خشک و هیزمهای ترد زیر پاهایش بود. نمیدانست چند ساعت یا چند فرسنگ را در تنهایی قدم زده؛ اما حالا که به خودش آمده بود، درست در انتهای جنگل، چشمش به سایهٔ کجِ صلیبِ کلیسایی افتاد که…
-