جا ماندی در ورقههای نازک دفترم و قلم خشک شده گوشه میزم.
دیگر نگاهت شوق اور زندگی من نخواهد بود و هیجانی برای گرفتن دستان سرد و خشکت ندارم ، خیلی زود دیر شد تا متوجه شوم که تو برای من نیستی نه دستانت نه چشمانت نه غم و شادی هایت تو یک حس قهر آلود برای من بودی در تمام این دورانها.
دیگر در کنج قلبم جایی نداری
دیگر چشمانم از شوق دیدنت برق نخواهند زد
دیگر لبانم نام تورا نخواهند خواند
دیگر گوشهایم منتظر صدایت نیستند
دیگر قلبم برایت به تپش نخواهد افتاد
و حالا هرگز در نوشتههای این معمار دنیای کاغذی جایگاهی نداری.