TGViewer
نور 🍒✨ نور 🍒✨ @nure_novel · 2.04K subscribers
Post #637 69
#پارت۶۲

=شهرزاد! شهرزاد!!!
نور حتی از پشت پلکام هم چشامو میزد!
چشمامو باز کردم و چند بار پلک زدم.
با دیدن حورا که کنار تختم نیمه نشسته بود و حاتمی که دستاشو قفل کرده کنار دیوار سرشو به زیر انداخته بود به خودم اومدم.
خواستم بلد بشم که چند نقطه روی کمرم تیر کشید و از کرده‌ام پشیمونم کرد!
با آه خفیفی که کشیدم، حاتم سرش رو فورا بالا آورد و دستش رو به سمتم دراز کرد و با نگرانی گفت:
_اصلا بلند نشو!
خطاب به حورایی که صدام زده بود گفتم:
+ فکر نمی‌کردم زنده بمونم!
حورا با شنیدن حرفم ابروهاشو تو هم کشید و با اخم نچی کرد و گفت:
=دیگه نشنوم ها!
بعد مثل اینکه چیز جدید یادش بیوفته لبخندی زد و با ذوق به برادرش نگاه کرد و ادامه داد:
=به لطف داداشم! لباسی که برات خریده ضد گلوله بوده!
پوزخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:
+اون دیگه چجور لباسیه؟!
حورا با شیطنت گفت:
=داداشم حواسش به زن داداشم هست! نمیذاره کسی بهش آسیب بزنه!
با شنیدن کلمه‌ی زن داداش انگارم سرم منفجر شد و چهره‌ی نفرت انگیز جاوید اومد جلوی چشم!
به سمت حاتم برگشتم و به حسی شبیه ناامیدی که برای خودمم عجیب بود، نگاهش کردم.
حاتم انگار زیر سنگینی نگاهم داشت له میشد!
نفسشو بیرون داد و از حورا خواست اتاقو ترک کنه! درو پشت سر حورا بست و قبل از اینکه فرصتی برای حرف زدن داشته باشم، دستشو دوباره سمتم دراز کرد و با لحن پر از خواهشی گفت:
_آروم باش!
نگاهم کمی رنگ تعجب گرفت! دقیق تر زیر نظرش گرفتم....حاتم مضطرب بود؟؟!!
با تعجب و مشکوکانه بهش نگاه کردم که نزدیک تر اومد و روی مبل روبه‌روم نشست.
_خوبی؟
چشامو ریز کردم و بهش دوختم...
نه واقعا مشکوک میزد! نکنه باز چیزای دیگه‌ای پنهون کرده ازم؟!
وقتی دید جوابشو ندادم، کمرشو صاف کرد و باز تو اون پوسته‌ی جدیتش فرو رفت!
_ متاسفم ولی باید بگم تو با پسر جاوید بزرگمهر ازدواج کردی!
چشامو ازش گرفتم و به سقف اتاق دوختم!
_نمیخوای چیزی بگی؟
می‌خواستم! می‌خواستم همه جارو به آتیش بکشم! میخواستم تا جایی که صدایی ازم در نیاد فریاد بکشم! می‌خواستم یقه ادمی که روبه‌روم بود رو بگیرم و ازش حساب بپرسم!
ولی خشمم جاشو به سکوت داده بود! نمی‌دونم! شاید خسته شده بودم! از دروغ کسایی که دورم بودن! شایدم به یه تلنگر نیاز داشتم برای منفجر شدن...
_باشه! پس من میگم و تو گوش کن!
شایدم این همون تلنگر بود!
به زور فک منقبضمو باز کردم و با چشمای به خون نشسته‌ام فورا نیم خیز شدم و بدون توجه به تیر کشیدن کمرم، روبهش گفتم:
+چیو میخوای بگی؟! اینکه چطور منو یه احمق فرض کردی؟ اینکه پسر قاتل خواهرمی؟! اینکه اینقدر وقیحی که بدون هیچ توضیحی منو دزدیدی اوردی اینجا با یه فامیلی قلابی کاری کردی باهات ازدواج کنم؟؟!!
خواست جرفی بزنه که انگشتمو به سمتش دراز کردم و داد زدم:
+خفه شو!
با این داد یاد حرفاش قبل از مهمونی افتادم:
[اون تو ممکنه چیزای مختلفی راجبم بشنوی!‌ که خب درست هم هستن! ولی ازت میخوام بدون قضاوت از اون در بیرون بیای و منتظر رسیدن به هدفمون بمونی! نباید وسط راه همدیگه رو ول کنیم!]
سرمو به سرعت به طرفین چرخوندم و با خشم گفتم:
+می‌دونستی اون تو هویت واقعیتو می‌‌شناسم و باز هیچی نگفتی! چطور فکر کردی من با تو این راهو ادامه میدم؟
حاتم دستش رو روی زانوش تکیه گاه کرد و فورا بلند شد و به سرعت خواست از اتاق بزنه بیرون ولی قبل از اینکه در رو باز کنه، گفت:
_اون فامیلی قلابی نیست!
و بعد رفت بیرون!
من موندم و آواری که روم ریخته شده بود!
با یاد آوری اتفاقی که خودم رقم زده بودم گریه هام پشت سرهم صورتمو می‌شست!
چطور تونسته بودم همچین کاری بکنم؟ چرا اینقدر زود بهش اعتماد کرده بودم؟! چطور با پسر دشمنم ازدواج کرده بودم؟ اصلا کدوم حرفا راست و دروغ بود؟ ادمی که به اسم حاتم می‌شناختم اصلا پی انتقام بود؟!
گوشام رو با دو دستم فشردم و جیغ نسبتا بلندی کشیدم!
حورا با صدای جیغ من سراسیمه وارد اتاق شد و با دیدنم روی گونش کوبید و به سمتم اومد؛ کمک کرد دراز بکشم و با نگرانی و ترس گفت:
=چرا بلند شدی؟ درد داری؟!
دلم میخواست بگم خیلی درد و دارم و دقایقی رو روی شونه هاس حورا گریه کنم ولی...
حورا هم دختر جاوید بود!
متنفر بودم از رنگ نگاهی که نسبت بهش عوض شد!
بدون فکر جمله‌ای که ذهنم بود رو به زبون آوردم!
+تو دخترِ جاویدی!
حورا با شنیدن جمله رنگش مثل گچ سفید شد! فورا دستمو ول کرد و ترسیده سرش رو با سرعت به نشونه منفی چرخوند!
=نه!نه نه! نه من دختر اون... نه! نه نه نه! نه من دختر اون بی‌شرف نیستم!
با ترس به چهره‌ی وحشت زده‌ی حورا نگاه کردم!
  • 🔥 2
  • 🤯 1
More from @nure_novel
  1. Oct 10, 2026=نه! نه من دخترش نیستم! نه! با دیدن حورا انگار منم وحشت کرده بودم و زبونم بند اومده بود! ح…
  2. Oct 10, 2026میخوام این پارتو موقت بذارم امروزو بمونه چنل🫠 ازش حمایت کنیدا🥲❤️
  3. Oct 10, 2026Post #635
  4. Oct 10, 2026خیلی خوش اومدین✨ امیدوارم رمانو بخونین و لذت ببرین❤️
  5. Oct 10, 2026𝟐𝑲 𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 𝑻𝒘𝒐 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒐𝒖𝒍𝒔. 𝑶𝒏𝒆 𝒔𝒕𝒐𝒓𝒚. 𝑵𝒐 𝒘𝒂𝒚 𝒃𝒂𝒄…
  6. Oct 10, 2026Post #632
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →