=نه! نه من دخترش نیستم! نه!
با دیدن حورا انگار منم وحشت کرده بودم و زبونم بند اومده بود!
حورا دستاشو به سمت موهاش برد و اونارو به چنگ کشید!
همهی زورمو زدم و با فریاد حاتمو صدا زدم!
+حاتم! حاتم بیا اینجا! حاتم حورا!!!
حاتم با صدای فریادم ترسیده وارد اتاق شد و با دیدن خواهر وحشت زدهاش لحظهای کپ کرد و بعد فورا به سمتش دویید!
صورت حورا رو توی دستاش گرفت و با داد سعی کرد توجه حورا رو به خودش جلب کنه!
_حورا! حورا خوشگلم! حورا!!! خواهر قشنگم!!!! حوراااا! حورا نگام کن! ببین من اینجام! ببین منم حاتم!
یخ زده داشتم به خواهر و برادر روبهروم نگاه میکردم و نفسکشیدن یادم رفته بود!
_حوراااا
حاتم وقتی دید فریادش نتیجهای نداره؛ کشیدهی محکمی روی صورت خودش زد!!!
با صدای چکی که زد من و حورا به خودمون اومدیم و خیره به مردی شدیم که دستش روی صورتش بود!
حاتم به خواهرش نگاه کرد و بدون هیچ حرفی خواهرشو که داشت از شوکی که گذرونده بود گریه میکرد رو به آغوشش گرفت و سرشو نوازش کرد!
حورا توی تن برادرش مچاله شده بود و میلرزید! میتونستم صدای گریه های ریز حورا و شونه های لرزون حاتم رو تشخیص بدم!
خواستم به سمت حورا برم که با دیدن نگاه حاتم خشکم زد!
تازه معنای نفرتو فهمیدم!
شعله های آتیش بودن یا کوه های یخ؟!
یا شایدم خنجر های زهرآلود!
به زور آب دهنمو قورت دادم که حاتم توجهشو به خواهرش داد و اونو آروم از روی زمین بلند کرد و از اتاق بیرون برد!
اتاق تو سکوت فرو رفت! چشمام رو روی هم گذاشتم و دوباره سرمو با دستام گرفتم!
چیکار کردم؟!
چیکار کردم من؟!
یه زخم کهنه رو باز کردم؟!
Post #638
122
- 😨 2
- 🤯 1