TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 309 subscribers
Post #3058 101
#معشوق_ارواح
#عشق‌و‌تباهی
#پارت_۴۹
قطره سبزی از چشمش چکید و کف کلبه افتاد. از اشک گلی رویید و سریع خشک شد.
- اون برای با تو بودن، وارد جسم شوهرت می‌شد. پس تو همزمان با هر دوشون تو رابطه بودی. برای همین بچه‌ت ذات ارواح رو به دست آورد. اون بچه، جسم انسان و مروارید ارواح رو با هم داره.
به این‌جا که رسید، نیبیل دستش را بلند کرد و کف دستش را صاف گرفت. گوی زیبایی روی کف دستش معلق شد. درون گوی، چنان در هم می‌پیچید گویی تمام باد‌های دنیا را در خود جای داده است.
- این مروارید ارواح منه. این رو نزدیک فرزندت نگه‌دار تا انرژی ارواحش رو خنثی کنه.
با نسیم ملایمی، مروارید در هوا معلق شد و درون دستان سارینام قرار گرفت. صدای کابیلا از بغض خش‌دار و لرزان شده بود.
- یادت باشه، اگه بقیه‌ی ارواح از وجود فرزندت باخبر بشن، اون رو با خودشون به سرزمین ما می‌برن. از طرفی، اون وقتی بیست سالش شد، باید بین قلب انسانیش و مروارید ارواحش انتخاب کنه وگرنه ارواح براش انتخاب می‌کنن.
با حس نکردن شانه‌های نیبیل زیر دستانش، هراسان نگاهش را برگرداند و به روح باد خیره شد. چشمان هر دو درشت شده بود و دستان سارینام روی دهانش قرار گرفت تا جیغ نزند‌. کابیلا به زانو افتاد و به نیبیل خیره شد که در حال ناپدید شدن بود.
روح باد با دیدن واکنش آن‌ها، دستش را بالا آورد و به آن و سپس بقیه‌ی بدنش نگاه کرد. همیشه جسمی نیمه شفاف را ترجیح می‌داد ولی آن جسم قابل لمس بود. اما حالا، بدنش به توده هوایی تبدیل شده بود که گویی به زور یک جا نگه‌داشته شده بود. ذرات بدنش به جنب و جوش افتاده بودند و خواهان رهایی بودند. آرام لب زد:
- پس مرگ ارواح اینه. تبدیل شدن به عنصر وجودیشون و ناپدید شدن.
سرش را چرخاند و به کابیلا نگاه کرد.
- گفتم چرا یهو احساس سبکی و راحتی می‌کنم، پس دارم می‌میرم.
دستش را جلو برد تا صورت او را لمس کند.
- من رو به خاطر خودخواهیم ببخش. متاسفم که نتونستم جوری که لایقش هستی، پیشت باشم.
دستش را عقب کشید و گفت:
- لطفا پنجره و باز کن، نمی‌خوام به کسی یا چیزی آسیب بزنم.
روح گیاه سری تکان داد و رشته‌ای از لباسش جدا کرد. آن را به سمت پنجره حرکت داد. رشته تبدیل به شاخه‌ی جوانی شد و با فشار پنجره را باز کرد. نیبیل ایستاد و تلوتلو خوران جلوی پنجره رفت. دستش را به بیرون دراز کرد و گفت:
- سارینام، به خاطر من شوهرت عمر کوتاهی داره و تو عمری کوتاه‌تر از اون. پس از لحظه‌لحظه زندگی‌ای که داری استفاده کن تا وقتی به آخرش رسیدی، قلبت مثل من پر از پشیمونی نباشه.
کابیلا دوید تا او را برای آخرین بار در آغوش بگیرد اما نیبیل از هم پاشید و در هوا پخش شد. دست کابیلا هوا را چنگ زد و متوقف شد.
- نیبیل...
فریادی زد و ناپدید شد. فقط ردی از گیاهان به جا گذاشت که در محل به زمین افتادن اشک‌هایش روییده و خشک شده بودند. سارینام مبهوت به پنجره خیره شده بود و نمی‌دانست چکار کند. هضم حرف‌های آن دو برایش سخت بود. مراورید را در دستش فشرد و اجازه داد اشک‌هایش جاری شود. اشک‌هایی که نمی‌دانست از روی ترس است یا غم، شاید هم از شدت خشم به گریه افتاده بود.
کمی بعد در باز شد و آتابین با فرزندش در آغوش، داخل کلبه شد. با دیدن صورت خیس از اشک همسرش، سمت او رفت و سرش را بوسید.
- قربونت برم، چرا گریه می‌کنی؟
سارینام دیت دراز کرد و کودکش را گرفت. سرش را تکان داد و گفت:
- چیزی نیست. فقط همه چیز اون‌قدر شکه کننده و سریع اتفاق افتاد که الان نمی‌تونم جلوی اشکام رو بگیرم.
سپس لباسش را باز تلاش کرد تا به نوزادش شیر دهد. آتابین دوباره او را بوسید و جواب داد:
- دیگه همه چیز تموم شد. همه رفتن خونه‌هاشون و شمن قراره یه طلسم طول عمر برای بچه‌مون بسازه.
با دیدن تلاش سارینام، لبخندی زد و گفت:
- باید برم مادرت رو بیارم. یکی باید بهت کمک کنه.
ایستاد که برود اما سارینام مچش را گرفت و زمزمه کرد:
- نرو. اون خودش میاد‌، پس فعلا تنهام نذار.
آتابین خندید و سرش را به تایید تکان داد. همسرش به خاطر اتفاقات پیش آمده ترسیده بود و حالا پیش از هر زمانی به او نیاز داشت. کنارش نشست و او را در آغوش کشید و به شیر خوردن کودکشان نگاه کرد.
***
ساعتی بعد از رفتنش از کلبه، با یادآوری نشان شمن، به قبیله برگشت و به دنبال آیسین گشت. نشانه‌هایی که نیبیل داده بود، دقیق بودند، پس پیدا کردنش زمان زیادی نبرد. نشان را روی او قرار داد و آن‌جا را ترک کرد. کابیلا دیگر هیچ‌وقت، جز روز ارواح هر سال، به زمین نیامد و نشانه‌گذاری هیچ انسانی را به عهده نگرفت.
***

🌱…📄⚜@novelsorena⚜📄…🌱
  • ❤‍🔥 1
  • 🔥 1
  • 🥰 1
  • 😢 1
More from @novelsorena
  1. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  2. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Oct 7, 2026#همیشه‌جات‌خالیه؛ شبیه درد بی درمون ، مثه کارون بی بارون مثه لیلیِ بی مجنون ، همیشه جات خا…
  4. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
  5. Oct 4, 2026حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش…
  6. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →