آخرین طلوع
نویسنده: Artorias
فصل اول: پدر
چپتر ۶
تاروکیتانو اهمیتی نداد و به سمتش دوید.
ناگهان چندین زنجیر کلفت از جهات مختلف به تاروکیتانو برخورد کردند.
تاروکیتانو تک تک شان را میدرید به سمت اد میرفت.
ولی هرچقدر جلوتر میرفت، تعداد زنجیر ها بیشتر میشد و حرکتش کند تر.
تا جایی پیش رفت که در دل انبوهی از زنجیر گیر کرد.
حتی کوچک ترین حرکتی نمیتوانست بکند.
لبخند ریزی بر گوشه لبش انداخت و گفت:
_ از اینکه جسم من که هنوز به تکامل نرسیده را اسیر کردی، احساس غرور میکنی؟
اد لبخند زد و گفت:
_ اگر کمی بیشتر روح داشتی، الان زنجیر ها رو پاره میکردی
کف دستانش را بهم وصل کرد و زیر لب کلمات عجیبی به زبان آورد
یک دستش را به قلبش زد و دست دیگرش را که نورانی شده بود، نزدیک تاروکیتانو برد.
تاروکیتانو پوزخند زد و گفت:
_ خودت هم میدونی که هیچ زندانی توانایی نگه داشتن من رو نداره
اد دستش را روی پیشانی تاروکیتانو قرار داد و گفت:
_ خالق میتونه یک مدت تو رو سرگرم کنه!
بدن تاروکیتانو درحال خاکستر شدن بود.
تاروکیتانو در آخرین لحظات گفت:
_ عالم هستی، از همین الان نابود شده هست!
اد بالاخره نفس راحتی کشید و به آسمان پر ستاره خیره شد و گفت:
_ اون قطعا برمیگرده؛ اون روز کی باید جلوش رو بگیره
خسته و کوفته شهر خالی از سکنه را ترک کرد
وقتی به بیرون دروازه رسید، از تعجب سرجایش میخکوب شد
آنا کنار دو اسب ایستاده بود.
آنا به کنار اد آمد و گفت:
_ یکی اینا رو اینجا گذاشته
اد گفت:
_ چرا منتظر موندی؟
آنا با صورت سرخ شده اش گفت:
_ تو زندگی من رو نجات دادی
اد لبخند زد و سوار اسب شد
آنا درحالی که مثل گل سرخ شده بود گفت:
_ میشه یک درخواستی کنم؟
اد گفت:
_ چی میخوای؟
آنا با موهایش بازی کرد و من من کنان گفت:
_ امکانش هست....که باهم زندگی کنیم؟
اد لبخند زد و گفت:
_ من شمع هستم و تو پروانه ای که به دورم میچرخد...
#آخرین_طلوع
@novelsorena
Post #2375
131