آخرین طلوع
نویسنده" Artorias
فصل اول: پدر
چپتر ۴
نیزه اش را به سمتش کشید، سباستین بلافاصله شمشیر را از قلاف بیرون کشید و حمله اش را دفع کرد.
ادوارد توان نگه داشتن نیزه را نداشت.
سباستین لبخند شیطانی زد و با تمسخر گفت:
_ زخمی که بهت زدم اجازه نمیده قوی تر ضربه بزنی؟
لگد محکمی به زخم اد زد و او را پرتاب کرد.
زخم اد باز شد و خون، تمام لباسش را در خود غرق کرد.
اد دستی بر پهلویش کشید و عربده ای کشید که در تمام شهر پیچید.
چشمانش گرد و تار شده بود.
به سختی نفس میکشید.
سباستین پایش را روی سر اد گذاشت و با غرور گفت:
_ از یک زخم کوچیک مینالی؛ درحالی که من جاودانم!
پایش را چند بار محکم بر صورتش کوباند و ادامه داد:
_ چه چیزی باعث میشه به انسان بودنت بنازی؟ درحالی که ضعیف ترین موجودی!
برق از چشمان اد رفته بود.
او فقط چند ثانیه تا مرگ فاصله داشت.
ناخود آگاه، تصویری جلوی چشمانش آمد.
پیرمردی که پشتش به او بود و درحال تماشای غروب خورشید بود.
اد زیر لب گفت:
_من کجام?
پیرمرد با صدای دلنشین خود گفت:
_ دنیای ما تشکیل شده از وحدت اضداده
مکثی کرد و ادامه داد:
_ وقتی مرگی وجود نداشته باشه؛ زندگی هم معنا نداره؛ وقتی سرمایی نباشه، گرما معنی نمیده
سرش را به سمت اد برگرداند، و با صورت چروکیده اش، نگاه سنگینی انداخت و فریاد زد:
_ زمانش فرا رسیده تا جلوی بی معنا شدن عالم رو بگیری؛ ادوارد!
باد تندی از سمت پیرمرد وزید و همراه خود، برگ های زد پاییزی را همراهش آورد.
برگ ها اد را در خود بلعیدند و بردند.
سباستین خنده تمسخر آمیزی سرداد و گفت:
_ سلام من رو به خالق برسون
پایش را بالا آورد و محکم به سمت صورت اد برد.
ولی اد، با دستش جلوی پایش را گرفت.
درحالی که دستانش میلرزید، آن را نگه داشت
سباستین با نفرت زیاد به اد خیره شد و گفت:
_ امید تنها یک تخیل پوچه!
ناگهان، از دروازه شهر آتشی سرخ و عظیم آمد و مثل گله گاو های رم کرده، به بدن سباستین کوبانده شد.
و او را در خود غرق کرد.
دور تا دور اد را برقی طلایی فرا گرفت.
زخم اد در چشم بهم زدن ناپدید شد.
دستکش طلایی، بزرگ و زیبایی در دست راست اد پدیدار گشت.
با نقش و نگارهای زیبا و گوی شیشه ای و نورانی همچون چشم، در وسط دستکش.
اد بلند شد و با نگاه سنگینش به دود های سیاه روبرویش خیره شد و فریاد زد:
_ انسان ها روحی دارن که تو همیشه ازش وحشت داری
مکثی کرد و غرید:
_ تاروکیتانو!
در یک لحظه، تمام دود ها کنار رفتند و اسکلت سیاه و سوخته نمایان شد.
چشمان سبزش در عمق حفره استخوان ذوب شده اش، میدرخشید.
ناگهان، استخوان هایش بزرگ و عضله ای شدند
ماهیچه های سرخ مثل طناب در هم پیچیدند و گوشت بدن را تشکیل دادند
پوستی سخت و سفید در تمام بدن گسترانیده شد.
شاخ های ترسناک از سر لختش بیرون آمدند و خودنمایی کردند
چشمان ترسناک و سبز نمایان شدند.
بدنی لاغر، ولی عضلانی و برهنه و بدون اندام جنسی.
چهره ای چنان ترسناک که هرکسی را به وحشت می انداخت؛
اد به دیدن چنین شیطانی عادت کرده بود.
اد کف دستش را باز کرد.
از درون دستش، فولاد های مذاب بیرون آمدند و بهم پیوستند و شمشیری نقره ای و زیبا ساختند.
تاروکیتانو مشت های لاغرش را سفت کرد و با صدای همیشه آرامش گفت :
_بار دیگر، انسانی که در برابر خدای جدید ایستاده
اد نعره زنان به سمتش یورش برد.
تاروکیتانو، با مشتانش ضربات سریع شمشیر اد را دفع میکرد.
با چهره سنگین و آرامش به چشمان سرشار از خشم اد خیره شد.
صدای شمشیر زدنشان، خواب از سر مردم شهر برده بود.
تاروکیتانو، با یک مشت دفع میکرد و با مشت دیگرش ضدحمله میزد.
ولی اد همه را جاخالی میداد و ضربه زدن را از سر میگرفت.
اد شمشیرش را دو دستی گرفت و با تمام سرعتش ضربه زد.
با اینکه میدانست هیچ سلاحی جلوی تاروکیتانو را نمیگیرد، ولی به خودش اجازه نمیداد تسلیم شود.
#آخرین_طلوع
@novelsorena
Post #2330
205
- 👍 1