TGViewer
ناول سورنا | SORENA NOVEL ناول سورنا | SORENA NOVEL @novelsorena · 309 subscribers
Post #2046 209

Forwarded from 𝕾𝖆𝖍𝖊𝖗𝖊 🌌

#معشوق_ارواح
#یار_ممنوع
#پارت_۱۰
مقابل در قرار گرفت و دستش را بالا برد تا آن را به صدا در آورد. بدون لمس در، دستش را پایین آورد و لحظه‌ای بعد پشت سرش را خاراند. نمی‌دانست چرا امروز دل آشوبه دارد و از آن‌جا بودن عصبی؟! به عقب چرخید تا برگردد و از شخص دیگری بخواهد ماهی شمن را تحویل دهد. هنوز قدم از قدم بر نداشته بود که دوباره سمت کلبه برگشت. قبل از این‌که دوباره پشیمان شود، دستش را حرکت داد و چند ضربه به در زد. صدای خش‌دار آیسین جواب داد:
- چی می‌خوای؟
سرفه‌ای کرد تا لرزش صدایش را برطرف کند اما چندان موفق نبود.
- شمن، ماهیتون رو آوردم.
شمن، کوتاه و بی‌حوصله جواب داد:
- در بازه، بیارش تو.
سایوان آب‌دهانش را قورت داد. سابقه نداشت، شمن او را به داخل راه دهد و این باعث تعجب و ترسش شده بود. همیشه از لای در نیمه باز، دستش را بیرون می‌آورد و ماهی را می‌گرفت. ماهیگیر جرات مخالفت نداشت، پس با فشار آرامی در را باز کرد و داخل شد اما شمن را داخل کلبه ندید. به سمت میز کوچک کنار دیوار رفت و ماهی را درون بشقاب خالی روی آن انداخت.
صدای افتادن فلز بر چوب توجه‌اش را به سمت پارچه‌‌ای در وسط کلبه جلب کرد. پارچه همچون دیواری موقت فاصله بین سقف تا کف و دیواری تا دیوار دیگر را پوشانده بود. پارچه منقوش بود و تصاویری از اربابانشان، ارواح طبیعت، روی پارچه دوخته شده بود. چهره همه‌ ارواح تا حد زیادی شبیه به هم بود. مو و چشم‌های نقره‌ای و چهره رنگ پریده داشتند‌. صورت‌هایشان کشیده، بینی‌ها صاف و کوچک، دهان‌ها نازک و چشمانشان باریک و تنگ بود. فقط رنگ لباسشان متفاوت بودند. آبی دریا، سرخ مثل آتش، نورانی چون رعد، سبز چون جنگل و...
ماهیگیر هم‌چون طلسم شدگان، بر جایش منجمد شد. نگاهش جز نقوش روی پرده چیزی نمی‌دید و گوش‌هایش بر روی هر صدایی بسته شدند. پرده لرزید و طلسم باطل شد. سایوان چشم چرخاند و از گوشه پرده، عصایی را دید که پارچه منقوش را کناری می‌زند. لحظه‌ای بعد سر و بدن شمن از پشت پرده بیرون آمد. قبل از این‌که چشمان آیسین او را ببیند، چرخید و دیگر گوشه‌های کلبه را نگاه کرد.
کلبه برای زندگی راحت دو نفر، به قدر کافی بزرگ بود. هر چند فقط زمان آموزش شمن جدید، دو نفر ساکن کلبه هستند. در دیگر اوقات همیشه یک‌ نفر، شمن زنده، درون آن زندگی می‌‌کند. تنها پنجره خانه بسته بود و مانع ورود نور و هوای تازه به داخل کلبه می‌شد‌‌. هوای گرفته و دم کرده کلبه، خبر از روشن بودن اجاقش می‌داد.
کلبه شمن، تنها خانه‌ای بود که اجاقش درون آن قرار داشت. اجاق بقیه کلبه‌ها در فاصله کمی بیرون کلبه قرار داشت و زنان غذا را بیرون خانه‌هایشان می‌پختند. غذای شمن به نوبت توسط مردم قبیله تامین می‌شد اما مدتی بود، شمن اصرار داشت ماهیش را خود بپزد. همین طور خواسته بود، خود ماهیگیر ماهی را تمیز کرده و تحویلش دهد.
سایوان با دستمال دور گردنش، عرقش را پاک کرد و به اجاق نگاهی انداخت. آتش در آن زبانه می‌کشید و هیزم‌ها را خاکستر می‌کرد. بخار غلظی از دیگ روی آتش بلند بود و صدای قل‌قل محتویاتش با صدای ترق و تروق هیزم‌ها درهم آمیخته بود. با شنیدن صدای قدم‌های شمن، نگاه از زبانه‌ها و دود رقصان گرفت و به صورت آیسین نگاه کرد. دستش را به سمت میز دراز و زمزمه کرد:
- ماهی‌تون اونجاست. با اجازه‌تون من دیگه می‌رم.
سرش را پایین انداخت و به سمت در چرخید. هنوز قدم از قدم برنداشته بود که صدای شمن متوقفش کرد‌.
- بلدی غذا بپزی؟
دوباره به سمت شمن چرخید و نگاهش را از دستان او بالاتر نبرد. آیسین ظرفی پر از انواع گیاه خشک در دست داشت و به سمت اجاق حرکت کرد. جوابی نداد و شمن پرسید:
- نگفتی؟
سایوان به حرکات آیسین نگاه کرد و زمزمه کرد:
- چی رو؟
شمن جلوی آتش متوقف شد.
- آشپزی. بلدی یا نه؟
دوبار قلب سایوان به خروش افتاد. آب‌دهانش را غرو برد و جواب داد:
- بلدم.
آیسین دسته‌ای از گیاهان را به داخل دیگ انداخت. به پرده اشاره کرد و گفت:
- اون پشت چند تا ظرف کهنه برای پخت و پز هست.
سایوان از ترس گرفتار شدن در طلسم نقوش، بدون نگاه کردن به پرده، به سمتش رفت. به محض کنار زدن پارچه، با آشفته بازاری از توده‌های خشک شده گیاه، اندام حیوانات، ظروف و وسایل مختلف دیگر رو به رو شد. با احتیاط از میانشان گذشت و به سمت کپه ظروف خاک گرفته رفت.
کمی به هم‌شان زد و میانشان جست و جو کرد تا ماهی‌تابه مناسبی پیدا کرد. با فکر به این‌که، شمن در این مدت غذایش را در چه می‌پخت؛ به پیش شمن برگشت و پرسید:
- کجا تمیزش کنم؟
شمن برگشت و نگاهش کرد.
- قابل استفاده‌ن؟
ماهی‌تابه را بالا گرفت و نگاهش کرد.
- آره، فقط باید تمیزش کنم.
مرد سر تکان داد و به سطل و تشت کنار کلبه اشاره کرد.
- از اونا استفاده کن. ظرف‌شور هم داخل تشته.
  • 👍 5
  • 🤩 1
More from @novelsorena
  1. Oct 7, 2026فریدون در شاهنامه فریدون را میتوان از نمونه های برتر قهرمانانی دانست که تفرد را به خوبی پش…
  2. Oct 7, 2026فریدون ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌⚜~|📖@novelsorena🖋|~⚜
  3. Oct 7, 2026#همیشه‌جات‌خالیه؛ شبیه درد بی درمون ، مثه کارون بی بارون مثه لیلیِ بی مجنون ، همیشه جات خا…
  4. Oct 4, 2026غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند... 📚کتاب «اندیشه‌های زرّین» 👤 ویلیام شکسپ…
  5. Oct 4, 2026حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو. هم خویش…
  6. Oct 2, 2026سوگواری بهایی است که بابت شجاعت دوست داشتن دیگران می‌پردازیم #مسئله ی مرگ و زندگی #اروین_ی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →