[این ویدیو را با دقّت ببینید...]
نگاهی به این پهنهی بیانتها بیندازید؛
از زحل و خورشید گرفته تا کهکشانهای پیچدرپیچ و ابرهای نو اختر...
زمینِ ما در این نقشهی عظیم کیهانی، حتی به اندازهی غبارِ معلّقی در شعاعِ نور هم نیست.
از این فاصله، از آن اوجِ دستنیافتنی، تمام جنجالها، غرورها، جنگها و دغدغههای ما خندهدار است. مثل حرکاتِ شتابزدهی پشهای خرد بر پهنهی اقیانوسی بیکران؛ پوچ، کوچک و بیاهمیت و مضحک.
اما کافی است لنز دوربین را بچرخانی و روی همین ذرهٔ میکروسکوپی «زوم» کنی...
قدم بر خاک که میگذاری، خنده بر لبها میخشکد.
از نزدیک، زندگی دیگر کمدی نیست؛
تراژدیِ عریانی است که قلب را میشکافد.
اینجا روی زمین، هر کس بارِ سنگینی بر دوش میکشد که قامتِ روحش را خم کرده است:
یکی قابِ عکسِ فرزندش را در آغوش کشیده و با لباسی که هنوز بوی او را میدهد اشک میریزد؛
یکی در گوشهی بیمارستان، اتاقهای شیمیدرمانی را با گامهای خسته متر میکند؛
یکی در میان آهنپارههای تصادفی شوم، تمام آرزوهایش دود شده؛
آن یکی عشق دیرینه و قدیمی خود را از دست داده و در خیال خودکشی است؛
و دیگری زیر بارِ خردکنندهی فقر و رنجهای درماندهی روحی، شبها با قرصهای آرامبخش به خواب میرود...
از دور کمدی، و از نزدیک تراژدی!
جهان، صحنهی نمایشی عجیب است؛
اما جانم به فدای امیرالمؤمنین، که چه زیبا، عمیق و کوتاهتر از تمام فیلسوفان جهان، مرهم و راهکار این معمای دوگانه را بیان فرمود:
«الدنیا ضحكة مستعبر» (دنیا، لبخندِ تلخِ کسی است که دیدهاش گریان است...)
مولا در همین یک جمله، نهتنها ماهیت جهان، که راهِ نجات را به ما میآموزد.
دنیا ذاتاً لبخندی است در میانهی گریستن؛
آمیزهای از اشک و لبخند،
از رنج و بیاعتباری.
راهکارِ مولا دقیقاً همین است:
هرگاه فشارِ مصائب و تلخیِ روزگار، چشمانت را پر از اشک کرد و نفست را برید، فاصله بگیر! پر بکش و از بالا به ماجرا نگاه کن. روحِ خودت را ببر به آن بالادستها، میان کهکشانها... از آن اوج، به دغدغههایت، به رنجهایت و به این «منِ» کوچک و خودخواه نگاه کن و بگذار خندهات بگیرد از اینکه چقدر این قفسِ تن و این بازیِ چندروزه را جدی گرفته بودی!
رنجها واقعیاند، اما ابدی نیستند. غمها سنگیناند، اما در مقیاسِ ابدیت، هیچاند.
خودمان و بازیهای دنیا را زیادی جدی گرفتهایم
@nojabaaa
Post #168
829
نجباء Video