🔘علت حقیقی نابیناشدن زکریای رازی چه بود؟
معترض میگوید:
«جهل مذهبی پهنایی به درازای تاریخ دارد ... زکریای رازی در اواخر عمر به خاطر اعتقاداتش در دادگاه های مذهبی بارها محاکمه شد. اما ناراحت کننده است که بدانید در این محاکمه ها آنقدر کتابهایش بر سرش کوبیده شد که بینایی خود را ازدست داد و نابینا از دنیا رفت!! میگویند شاگردانش به او گفتند حکیم شما بدتر از این را معالجه نمودی پس چرا خود را معالجه نمیکنید. در جواب حکیم گفت: بینا شوم که چه چیز را ببینم سیاهی جهل، قدرت فاسد و روزگار بد و سخت مردمان. گمان کنم همان کور باشم کمتر زجر میکشم!!»
☑️پاسخ:
در #باطل و #دروغ بودن این داستان شکی نیست چون مؤرخان و تذکرهنویسان این پزشکِ نامآور #مسلمان، به محاکمه اعتقادی و مذهبی #ابوبکر_محمد_بن_زکریای_رازی (رحمه الله) هیچ اشارهای نکردهاند!
◾️ابوریحان بیرونی (م440هـ) در "فهرست کتب رازی" دربارهی علت نابینایی ابوبکر رازی میگوید:
«آنچه از احوال او بر من (بیرونی) معلوم شده این است که چون به کیمیا اشتغال ورزیده چشمان خود در معرض آفات آن گذاشت. [ممارست با آتش و شدت بویهای تند، چشم او را به بیماری دچار ساخت، که او را ناچار به درمان گردانید و همین حال او را به اشتغال به پزشکی کشانید...] اشتغال او به پزشکی و سپس فراسوی آن دیگر دانشها، سخت او را به مطالعهی پیوسته و پیگیر کشاند؛ چنانکه مثلاً چراغ خود را در چراغدانی بر روی دیور مینهاد، کتاب خود را بر آن دیوار تکیه میداد و به خواندن میپرداخت تا اگر خواب او دریابد کتاب از دستش بیفتد و بیدار شود و به مطالعهی خود ادامه دهد؛ همین امر چشم او را نیز معیوب ساخت، و نیز چون به خوردن باقلی حریص بود، چشم خود را بدان زیان میرسانید، سرانجام کار او به کوری کشیده شد، در پایان عمر چشمانش آب آورد.» [1]
◾️ابن جلجل اندلسی (م384هـ) میگوید: «وعمي فِي آخر زمانه بماء نزل عَلَى عينيه فقيل لَهُ لو قدحت فقال لا، قَد نظرت إلی الدنيا حَتَّى مللت، لَمْ يسمح لعينيه بالقدح.» [2]
ترجمه: «در آخر عمر چشمش آب آورد و نابینا شد، به او گفته شد: [چشمانت را] میل بزن! گفت: نه، چندان به این جهان نگاه کردهام که خسته شدهام و هرگز چشمانش را میل نزد (در جهت مداوا اقدام نکرد.)»
◾️ابن ندیم (م438هـ) و دیگر مؤرخان میگویند: «چون زیاد باقلا (باقلی) میخورد، رطوبتی در دیدگانش پیدا شد که منجر به کوری او در اواخر عمر گردید.» [3][4]
◾️علامه ابن خلکان (م681هـ) در کتاب "وفيات الأعيان" از قول ابن جلجل اندلسی -در تاریخش- مینویسد:
«رازی برای منصور [بن نوح السامانی] کتابی در اثبات صنعت کیمیا تألیف کرد، و آن کتاب را برداشته از بغداد به نزد آن پادشاه رفت، و کتاب را به او تقدیم نمود، پادشاه آن کتاب را بزرگ شمرده و رازی را بر تألیف آن ستایش کرد و هزار دینار طلا به او داد و به وی گفت: میخواهم آنچه را که در این کتاب نوشتهای به مرحلهی عمل درآوری! رازی به او گفت: این کار هزینهی بسیاری در بردارد و به فراهم ساختن ابزار و داروها نیاز دارد و مراحل سخت و فراوانی باید انجام داد تا بتوان آن را به عرصهی ظهور و عمل در آورد. منصور به او گفت: هرچه دارو و ابزار و وسایل لازمِ کار صنعت باشد دستور میدهم همه را فراهم کنند تا تو با آرامش کار خود را به سرانجام رسانی. چونکه همه چیز فراهم آوردند، رازی مشغول به کار شد، اما هر اندازه تلاش نمود راه به جایی نبرد و از این کار عاجز ماند. منصور به او گفت: من گمان نمیکردم مردی دانشمند و حکیم چند دروغی را در کتابی نوشته و آن را حکمت نام نهد و دلهای مردم را به آن مشغول نماید و آنان را بیهوده به مشقت اندازد. آنگاه منصور به او گفت: چون تو در نوشتن این کتاب سختی کشیدی و به نزد ما آمدی و مشقت راه را بر خویشتن هموار نمودی ما نیز هزار دینار طلا به سبب این رنجی که متحمل شدی به تو بخشیدیم، اما اکنون باید تو را به خاطر نوشتن و نشر دروغ مجازات کنیم. پس شلاق را بر سر او نشانیدند و دستور داد کتاب (صنعت کیمیا) را بر سر او بکوبند تا اینکه آن تکه و پاره شد و توشهی سفر او را مهیا کرد و او را راهی بغداد نمود. همین زدن (کتاب بر سر او) موجب شد تا چشمانش آب آورد و اجازه نداد چشمانش را میل زنند و گفت: دنیا را دیدهام.» [5] همین مطلب را نیز علامه صفدی (م764هـ) به اختصار در کتاب " الوافی بالوفيات" بازگو کرده است.[6]
ادامه...
✾•┈┈••✦❀✦••┈┈•✾
@no_atheism
(رد شبهات ملحدین)
Post #2731
11.3K