#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شهلا
#قسمت_هجدهم
دست مادرمو سفت گرفته بودم... دستمو بوسید و موهامو نوازش کرد...
تو چشماش نگاه میکردم ،اما اشکام بهم اجازه نمیداد تا خوب ببینمش... هر دو فقط اشک میریختیم و نمیتونستیم کلامی روی لبمون بیاریم...
مادرم اشکاشو از روی گونش پاک کرد، لبخند تلخی روی لبش اومد و گفت:مامورا مسعود و محمد و دستگیر کردن و انداختن تو بازداشتگاه...
با صدای گرفته پرسیدم: الان شبه یا روز؟
مادرم گفت: از دیروز صبح که پیدات کردیم، تا الان تو درمانگاه بستریت کردن...هی به هوش اومدی و هی از هوش رفتی... اما مثل اینکه الان بهتری...
پرسیدم: پس آقا جانم کو؟
مادرم یه لیوان آب داد دستمو گفت: الان میاد..دکتر گفت برات میوه بخریم... دوست داشتم بفهمم کجا منو پیدا کردن و چطوری فهمیدن که من کجام، اما سرم گیج میرفت و انگار بدنم نا نداشت...
پدرم با چند تا پاکت تو دستش اومد تو اتاق... به زور، با کمک مادرم بلند شدمو و تکیه دادم به متکا...
پدرم پاکتها رو گذاشت پایین تخت و اشکاش گوله گوله میریخت روی ریشهای سفیدش،کی اینقدر ریشای آقا جانم سفید شده بود که من تازه میدیدم، وجودش آرامشی داشت که هیج جملهای معادل با اون آرامش هنوز کشف نشده که بتونم بگم. آرامشی ناب و خالص همراه با اطمینان و قوت قلب یه دختر، از وجود پدرش.
پدرم همراه گریه و بغض گفت: کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم عروسی، اگه دیرتر پیدات کرده بودم...
مادرم یه لیوان آب میوه آورد و رو به پدرم گفت: الحمدالله که به خیر گذشت.. کافیه دیگه رحیم بچم از وقتی به هوش اومده یه کاسه اشک ریخته،جونی تو بدنش نیست ... بزار این آب پرتقال و بدم بخوره...مدتی گذشت تا بلاخره پزشک اومد و بعد از معاینات تمام بدن وسرم دستور مرخصیم رو نوشت و امضا کرد، درسته تمام تنم درد میکردم، اما رگههای امید وزندگی دوباره توی دلم جوونه زده بود و از این بابت شاد بودم...
مادرم به محمود سلمونی گفته بود تا
بیاد یکی از مرغاشو جلوی پای من قربونی کنه.. نذاشتم و گفتم: ننه فردا تخمشو برام بزن رو زمین...میدونستم که ننه چقدر مرغاشو دوست داره. دلم نیومد بذارم سرشو ببرن... توی اتاق برام جا پهن کرده بودن...
نگار با قاشق آروم آروم تو دهنم سوپ میریخت...ریحانه اشکاشو یواشکی پاک میکرد تا من نبینم.. پدرم گریه رو قدغن کرده بود.
حسن با نگار اومده بودن دم مریض خونه دنبالمون، با وانت حسن برگشتیم خونه ،اما خبری از مجتبی نبود... از این بابت خوشحال بودم و اصلا سوالی نکردم تا ببینم علت غیبتش چیه...بهم قرص آرام بخش داده بودن تا بتونم راحت بخوابم...
از ترس دست مادرمو سفت میگرفتم تا خوابم ببره... تقریبا دو روز تو خواب و بیداری به سر بردم... قرصها خیلی قوی بودن ،تا اونا رو میخوردم زود خوابم میبرد... زخمهای صورتم بسته و خشک شده بودن.. بدنم هنوز درد داشت، اما کمی از حالت کوفتگی شدید در اومده بود..صبح بود، دستشویی داشتم... چشمامو باز کردم.. ننه متکاشو به متکام چسبونده بود و کنارم خواب بود...
به صورتش نگاه کردم. چروکیده و داغون شده بود، تو اون چند روز اندازهی بیست سال پیر شده بود... آروم تکون خوردم تا ننه رو بیدار نکنم و برم دستشویی، اما ننه هراسون سرشو از رو متکا برداشت و گفت: شهلا چیه ننه...؟
بهش سلام کردم: ننه، نترس چیزی نیست... میخوام برم دستشویی..ننه زود بلند شد و کمکم کرد...
اونم مثل من از کوچکترین تکون یا حرکتی میترسید و هراسون و دلواپس میشد...کل زندگیمون بهم ریخته بود... انگار عباد یه طوفان بود که اومد سقف آرامش خونوادمو آوار کرد و ریخت سرمون...
مشغول خوردن صبحانه بودیم یه صبحانه مفصل کره محلی و نیمرو سرشیر و عسل همه رو بابا خودش آماده کرده بود...چقد چهرهش خوشحال بود ،دلم از شادیشون سبک شده بود و خدارو شکر میکردم... یهو دیدیدم در میزنن... زن دایی زیور بود و بچههاش اومده بودن واسه رضایت.
مادرم ازشون رو برگردوند و محکم و با حرص گفت: خجالت نمیکشین اومدین برای رضایت.. شهلا رو ببینید، مثل دیونهها هنوز تو خواب جیغ میزنه و کمک میخواد ...مسعود میخواست دخترمو از بین ببره.. میفهمین؟ پاشین از خونهی من برین بیرون... تمام تن و بدن بچم کبوده، از بس کتکش زدن. نمیتونم به جاییش دست بزنم، هوارش بلند میشه...مسعود انسان نیست.. من هیچ وقت رضایت نمیدم حتی اگه تو زندان از بین بره برام مهم نیست...
زن دایی زیور افتاد روی پاهای من.. همشون گریه میکردن و با التماس میخواستن ما رضایت بدیم.
دختر کوچیک دایی مسعود با گریه گفت: شهلا، بابام تقصیری نداره...
مقصر اصلی عموت هست ....تو گوش پدرم انقد خوند، اینقدر اومد و رفت تا اینطوری از راه به درش کرد.. زن دایی زیور با صدای بلند گریه و التماس میکرد، از من و پدرم خواهش میکرد تا داییمو ببخشیم.
ادامه دارد.. https://t.me/nnnnnghl ✾
Post #4111
19