#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شهلا
#قسمت_شانزدهم
مجتبی که چشماش بین اتاقی که من رفتم و مادرم در رفت و امد بود گفت: نه ممنون، اومدم اره تونو قرض بگیرم...
شانس آوردم که مادرم از ترس عمو محمد نرفت مزرعه.. با اینکه صبح پدرم بهش کلی غر زد، که دست تنهاست، اما مادرم سر حرفش موند و بابت این هزار بار خدا رو شکر کردم..
مادرم به مجتبی گفت: اره تو انباره.. باید برم برات بیارم و رفت پایین...
مجتبی از اون فرصت کوتاه استفاده کرد و سرشو کرد تو اتاق و میخواست یه حرفی بزنه که یه لحظه بعد مادرم گفت: بیا پسرم... اینم اره..
مجتبی اره رو گرفت، تشکر کرد و رفت...
دست و پاهام شل بود و از ترسی که تو دلم لونه کرده بود هنوز قلبم تند میزد...
مادرم عرق پیشونیشو پاک کرد و رنجور گفت: کاش حداقل یه پنکه دستی داشتیم... همین طور که داشت حرف میزد تو صورتم نگاه کرد و گفت: تو چته؟ حالت خوبه؟
نمیدونستم چی بگم.. همین طوری گفتم کاش زودتر میرفتیم دکتر..
مادرم عصبی شد: خدا از عمو محمدت نگذره ،اگه اون نظر پدرتو عوض نمیکرد، تا الان رفته بودیم شهر پیش دکتر.
نمیدونم چند روز بود که از خونه بیرون نرفته بودم، درست مثل آدمای زندانی با این تفاوت که میتونستم هر وقت بخوام بیام تو حیاط..
تو ایوون به آسمون که چند تا لکه ابر سیاه توش بود نگاه کردم، انگار دل آسمونم گرفته بود. اشکام روی گونم میچکید، دلم برای خودم میسوخت.. تو ده عروسی بود و امشب همه دعوت داشتن. اما من محکوم بودم که تو خونه زندانی باشم...
پدر و مادرم اصلا تمایل نداشتن که برن عروسی ،چون میدونستن که همه یه جور خاص بهشون نگاه میکنن و تا اونا رو ببینن شروع میکنن در گوشی با هم پچ پچ کردن... اما خب عروسی پسر عموی پدرم بود و عموش با ریش سفید چند بار اومد دنبالش و بلاخره راضیش کرد تا برن...
با اینکه میترسیدم، اما به مادرم اطمینان دادم که در رو به روی کسی باز نمیکنم و راهیش کردم تا تو عروسی شرکت کنه..
صدای ساز و دهل به گوشم میرسید، اونجا رو تو ذهنم ترسیم میکردم.. ناخوداگاه یاد عروسی خودم افتادم... یاد اون شب . اون همه درد و رنج که تا همیشه همراهم شد...
هیچ وقت فکر نمیکردم تا چند ساعت دیگه چه اتفاقی قراره بوفته..
حوصلم سر رفته بود.. از تو ایوون پامو گذاشتم تو اتاق که با شنیدن صدای در دوباره برگشتم تو ایوون...
رفتم جلوی در شاید مادرم بود که برام نگران شده بود و حالا برگشته بود خونه...
پرسیدم: کیه؟
صدای دایی مسعود خیالمو راحت کرد.. نه مجتبی بود، نه عمو محمد... نفس راحتی کشیدم ،درسته که دایی مسعود هم از نظر اخلاقی مثل عمو محم تعصبات بیجا داشت، اما تو ماجرای من خیلی آشوب به پا نکرد و میشد بهش اعتماد کرد...البته این فقط تصور من بود...
در رو باز کردم، اما به محض دیدن عمو محمد و دایی مسعود که با هم اومدن داخل، قلبم یهو ریخت و ناخواسته چند قدم به عقب رفتم و زبونم بند رفت...
عمو محمد در رو پشت سر خودش بست و هر دو به سرعت اومدن سمت من و تا اومدم به خودم بیام و شروع کنم به داد زدن، عمو محمد دستش و گذاشت جلوی دهنمو و دایی مسعود دستامو با یه طناب محکم از پشت بست.
عمو محمد منو با اون یکی دستش نگه داشت و سعی میکرد منو که داشتم تقلا میکردم تا خودمو از دستشون بکشم بیرون و فرار کن سفت بگیره.. تو گوشم گفت: امشب به جزای کارهات میرسی...
دایی مسعود دور بازوهامو طناب پیچ کرد.. طناب، کلفت بود و تو بدن استخونی من فرو میرفت و درد شدیدی داشت...
یه دستمال از جیبش درآورد و به عمو محمد گفت دستتو یه لحظه بردار تا دهنشو ببندم... تا عمو دستشو برداشت با تمام توانم جیغ کشیدم:کممممممک...
عمو محمد با مشت کوبید تو دهنمو و دایی مسعود دستمال رو بست.
سعی میکردم فریاد بزنم ،شاید کسی کمکم کنه اما بجز یه صدای زوزه مانند بیشتر ازم در نمیومد...
عمو محمد محکم هولم داد، افتادم روی زمین و بلند گفتم: آخ... هر دوتا شون با لگد محکم به بدنم میزدن....
با التماس جیغ میزدم و از درد به خودم میپیچیدم...
عمو محمد به دایی مسعود گفت: زود تر باید کار و تموم کنیم، الان ممکنه رحیم یا زنش برسن، باید زودتر برگردیم توعروسی.این اخرین جملهای بود که من شنیدم چون بعدش، درحالی که فحشهای بدی بهم میداد، با یه چوب که بیشتر شبیه چماق بود کوبید توی سرم و دیگه چیزی جز سیاهی ندیدم..
درد وحشتناکی تو سرم حس کردم، ناله کنان به هوش اومدم.
گیج بودمو چشمامو نمیتونستم باز کنم.. روی چشمام احساس خیسی میکردم، حتما مدت زیادی از بی هوشیم نگذشته چون هنوز خشک نشده بود.. با بدبختی و درد چشمامو باز کردم. سنگینی ورم و باد رو پشت چشمام احساس میکردم، با زحمت اطرافمو نگاه کردم.. گوشه ی چشمم به شدت میسوخت و چه بسا که بر اثر اون لگدهای پی در پی که بهم میزدن پاره شده بود...
ادامه دارد....
✾https://t.me/nnnnnghl
Post #4039
20