#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شهلا
#قسمت_پانزدهم
حسن رو به پدرم گفت: آقا جان اگه صلاح بدونی ما بمونیم... شاید به کمک ما احتیاج شد...
پدرم که رنگش مثل خون قرمز شده بود اشاره کرد: نه... و اونا زود خودشونو جمع و جور کردن و رفتن...
از ترس درگیری بین پدر و عموم خودمو تو اتاق، کنار گنجه زندونی کرده بودم ،اما از همونجا میتونستم تو ایوونو ببینم...
عمو محمد و زنش دوون دوون از پلهها اومدن بالا..
پدرم از عمو محمد چند سالی بزرگتر بود و به قول خودش که همیشه میگفت حق پدری به گردنش داشت...
تا عمو محمد اومد بالا هراسون گفت: چی شده داداش... خدا بد نده. .
پدرم بلند شد و سیلی محکمی خوابوند تو گوشش و بلند داد زد: خدا بد نمیده... این تویی که دست از ندونم کاری خودت برنمیداری... این تویی که نمیفهمی چه کاری درسته، چه کاری غلط...
عمو محمد که هنوز نفهمیده بود برای چی سیلی خورده، خودشو جلوی زن و بچهها نشکست و سرشو بالا گرفت و گفت: بزن داداش، تو اختیاردار ما هستی.. حتی اگه دست و پامم بشکنی من سرمو جلوت بلند نمیکنم، اما کاش بهم بگی چه خبطی کردم... که مستحق سیلی خوردن شدم...
زن عمو چادرش رو انداخت پشت گردنش و نشست کنار مادرم و طلبکارانه گفت: کاش آقا رحیم یکم ملاحظهی ما و بچهها رو میکرد و تو خفا به محمد سیلی میزد...
ریحانه نگاهی بهم انداخت و گفت: یهو چت شد شهلا؟ رنگت مثل گچ شد...
خودمو با تا کردن لباسای خشک شده سرگرم نشون دادم و گفتم: راستش میترسم... از این که حالا که عمو از ما کینه به دل برده، بلایی سر آقاجانم یا برادرام بیاره....
مادرم دستهای آردیشو به هم زد و گفت: بیخود میکنه...بخدا اگه نگاه چپ به بچههام بندازه،خودش میدونه، زن نیستم اگه شهلا رو نبرم پیش دکتر و این آدم و روسیاه نکنم....
نگار چادر رنگیشو از روی طناب برداشت و انداخت روی سرشو گفت: من برم، الان مادر حسن صداش در میا .. هنوز گوسفندا رو ندوشیدم... اما ننه از من میشنوی، غیض عمو محمد و دست کم نگیر...ریحانه میلاد و به زور از شیر دادن جداش .. ریحانه کلافه و بیحوصله داد زد:بسه دیگه..مادرم میلاد و بغل کرد و گفت: اینقدر شیر حرص و جوش به این بچه نده..آخه این چه گناهی کرده که باید برای یه ذره شیر این همه جیغ بزنه...
ریحانه بغض کرد و دوباره میلاد و بغل کرد آب دهنش و قورت داد و گفت:
بخدا دیگه از دست کارای مجتبی خسته شدم. همش ..... نگار پرید تو حرفش و گفت: بسته دیگه ریحانه، ننه کم بدبختی داره... این حرفا چیه که تو داری میزنی... میخوای حرص و جوششو بیشتر کنی؟ریحانه اشکش و پاک کرد و گفت: اگه حرف نزنم که میترکم نگار، بعدم با شکی که تو دل من و مادر انداخت، رفت...
مادر متفکرانه بهم گفت: به نظرت ریحانه چیو میخواست از مجتبی بگه که نگار نذاشت..جواب مادرمو ندادم، اما تو دلم غوغایی به پا بود، پیش خودش گفتم نکنه فهمیده، مجتبی دائم نگاه من میکنه..
با مادرم گرد و خاک خونه رو گرفتیم... دلم هوس آبگوشت کرده بود..اما میدونستم که گوشتی در بساط نیست....چند روز بود که بدنمو نشسته بودم و حسابی چسبناک شده بود... آب گرم کردم تا تو پستوی زیر پلهها تنمو بشورم...مادرم گفت: شهلا، دیشب ازغصه تا صبح نخوابیدم. چشمام باز نمیشه.. تا تو تنی به آب بزنی ،منم سرمو بذارم زمین... متکاشو تو اتاق گذاشت روی زمین دراز کشید... آب جوش به دست از پلهها پایین رفتم و حمام. حسابی کردم.
صدای عمه لیلا که مادرمو صدا میزد رو شنیدم....
مثل فرفره خودمو خشک کردمو و لباس تنم کردمو از پستو زدم بیرون... اطرافمو نگاه کردم عمه رو ندیدم... با خودم گفتم حتما رفته بالا. اما وقتی از پلهها رفتم بالا فقط مادرم رو دیدم که مشغول درست کردن غذا بود.
منو که دید لبخند زد و گفت: عافیت باشه دخترم.
با چشمام دنبال عمه میگشتم، اما نبود، مادرم گفت: کجا رو نگاه میکنی شهلا....
؛ راستش پایین که بودم صدای عمه لیلا رو شنیدم اما مثل اینکه رفته...
مادرم آب دماغشو کشید بالا و گفت: چه پیاز تندی، کور شدم...
؛ عمه چیکار داشت؟
مادرم یه چشمشو بزور باز کرد و پیازهای خورد شده رو ریخت تو قابلمه و گفت: از ترس شوهرش که جرات نمیکنه زیاد اینجا بمونه.. اگه بفهمه اومده خونهی ما طلاقش میده...
با لج و طلبکارانه گفتم: چرا؟ حتما بخاطر من...
مادرم قابلمه رو روی اجاق گاز تک شعلهی داغون و رنگو رو رفتمون گذاشت و روشنش کرد.. بی حوصله گفت: سر به سرم نذار شهلا.. اومده بود تا گوشت نذری برامون بیاره... منم دارم برای شام آبگوشت میذارم... اصلا یادم نمیاد کی گوشت خوردیم...
یهو خوشحال شدم و بلند گفتم: آخ جون...
مجتبی از پشت سرم گفت: چی شده؟
ترسیده برگشتم، زوری و زیر لبی سلام کردم و زود خودمو از جلوی چشمش ناپدید کردم و رفتم تو اتاق مجاور...
مادرم لبخندی به مجتبی زد و تعارفش کرد: خوش اومدی، پسرم... بشین برات چایی بیارم...
https://t.me/nnnnnghl
Post #4038
18