TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 267 subscribers
Post #3914 16
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شهلا
#قسمت_هشتم


مادرم با بهت در حالی که چشماش خشک شده بود و اصلا پلک نمیزد به من نگاه کرد و با دستای لرزونش محکم کوبید تو صورتشو داد زد:یا فاطمه‌ی زهرا...کی به این روز انداختت شهلا..
از ماشین با درد و سختی اومدم پایین و افتادم تو بغل مادرم و بلند بلند شروع کردم به گریه کردن....
مادرم هاج و واج به خواهرام نگاه کرد و گفت: یکی به من بگه چی شده... دختر دسته گلمو چرا اینجوری آش و لاش برام فرستادن...
عمو محمد  به حسن گفت: دهن باز کن ببینم کی این بلا رو سر شهلا آورده..؟ عباد...؟ آره.؟
پدرم با بیجامه و پای برهنه در حالی که چشماشو می‌میالید از پله‌های ایوون اومد تو حیاط و با دیدن ما ابروهاشو تو هم گره زد و ترسید، در حالی که صداش واضح می‌لرزید گفت: چی شده مریم؟یا خدا... شهلا چی شده؟کی جرات کرده همچین بلایی سرت بیاره دختر؟
مادرم با چنگ صورتشو خراش داد،از دلهره و لب گزید و گفت:هیسسس داد و بیداد نکنید...مردم صدامونو میشنون، بریم تو....
زیر بغلمو گرفت و جنازه‌ی منو که هنوز عمودی بود با خودش کشید تو خونه...
پدرم زمین و به خودش نمی‌خرید و نمی‌تونست بشینه رو زمین..بی قرار و آشفته گفت: حسن جان، پسرم چی شده.. دعواتون شد؟
نگار زد زیر گریه و با بغض گفت: بابا شهلا آبرومونو برده... دیگه هیچ کدوممون سر نداریم تو آبادی بگردیم...
پدرم دستشو گذاشت رو قلبشو و صورتش سرخ شد، نگاش از نگار سر خورد روی صورت منو لب زد: شهلا... نگار چی میگه....؟
لبام می‌لرزید و نمیتونستم دهن باز کنم... انگار لبامو بهم دوخته بودن... صدای قلبم اینقدر بلند بود که توی گوشمو پر کرده بود....
ریحانه با شرمی که از حضور حسن و عموم داشت سرخ شد و سرشو انداخت پایین و با بدبختی گفت: شهلا رو حسابی کتک زدن، انداختنش تو طویلشون... مادر عباد از جلوی ایوون بلند هوار می‌کشید و گفت: دخترتون....
عمو محمد با اخم و غضب به ریحانه نگاه کرد و داد زد: دخترتون چی؟ چرا مثل آدم حرف نمی‌زنین....
ریحانه ترسید و با صدای لرزون و آروم، بی‌صدا با جون کندن گفت: مشکل داره...
عمو محمد قبل از اینکه از من چیزی بپرسه چشماش  به خون نشست و کشیده‌ی محکمی زد تو گوشم، سرم سوت کشید و نفسم بند رفت....
مادرم سرش فریاد زد: بذارین ببینم بچم چی میگه، بعد بزنیدش...
پدرم صورتش مثل لبو شد... دستای لرزونشو تو هوا تکون داد و گفت: بگو شهلا.. خودت بگو.. کسی بلایی سرت آورده...؟ اتفاقی برات افتاده که من گردن شکسته نفهمیدم...؟
دستشو محکم کوبید روی اون یکی دستشو با حرص گفت: بخدا قسم اگه این حرفا درست باشه، خودم خدمتو میرسم....
عمو محمد عصبی دستشو کشید توی موهاشو با صدای بلند به پدرم گفت: دخترتو تا حد مرگ زدن و پس فرستادنش، تو تازه میگی اگه حرفاشون درست باشه....
پدرم یقمو گرفت و اومد تو صورتم، با حرصی که داشت خفش می‌کرد فریاد زد: شهلا... این حرفا راسته؟... چرا ساکت شدی پس....
افتادم روی پاهای پدرم، به شدت گریه میکردم و با هق هق گفتم: بابا، به جون خودت من تا همین دیشب نمی‌دونستم زن و شوهر یعنی چی... عباد مشکل داره، عباد رفت بیرون و مادرش با دعوا و داد و بیداد اومد... من اصلا نمی‌فهمیدم چرا داره با من دعوا می‌کنه، در حالی که عباد مشکل داشت... حتی خود عبادم اعتراف کرد ،ولی مادرش چنان کوبید تو دهنش و بهش گفت اون مشکلی نداره و عیب از منه که خود عبادم باور کرد...
بابا من چجوری ثابت کنم که پاکم؟ چجوری باید از حیثیت و آبروی خودم و شما دفاع کنم؟بابا بفرستین سراغ عباد تا بیاد، از زیر زبونش بکشین که عیب از اونه... نشستم روی زمین و دستامو گذاشتم جلوی صورتمو از ته دل فریاد زدم؛ من هیچ کاری نکردم... من پاکم... من حتی اولش که مادر عباد بهم تهمت زد نمی‌فهمیدم چی میگه.... خدایا من چیکار کنم.... .. بلند زار زدم و گریه کردم و فقط می‌گفتم بفرستین دنبال عباد...
عمو محمد فریاد زد: صد سال عباد نمیاد دروغای تو رو تایید کنه.. تو فقط یه راه داری.. اونم اینکه ما از بین ببریمت، تا این ننگ از دامن ایل و تبار و طایفمون پاک بشه...
مادرم منو کشید تو بغلشو مثل شیر غرید و داد زد: خدا نشناس.. تو خیر سرت عموی شهلایی... صد رحمت به دشمن..
عمو بدون توجه کردن به غیض مادرم موهای منو کشید و صورتمو گرفت سمت خودشو گفت: گیس بریده، چرا اینکارو کردی..؟ دیگه چطور تو سر و همسر سرمونو بگیریم بالا... تو آبروی یه طایفه رو بردی و زبون هممونو کوتاه کردی...
مادرم گفت: میبرشم شهر پیش دکتر... اون میتونه بگه دخترم راست میگه یا دروغ.....
عمو محمد فریاد زد: تو اصلا خودت معلوم نیست کجا بودی که دخترت بلا سرش اومده .. حالا میخوای این آبروریزی رو تا شهر ببری؟
حسن دست مشت شدشو کوبید به دیوار و داد زد: عمو بذار ببریمش دکتر...



ادامه دارد....


༅࿐✾https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
  • 🥰 1
More from @nnnnnghl
  1. Oct 16, 2026. تقدیم به نگاه زیباتون دوستان
  2. Oct 16, 2026یکی بود یکی نبود عالیه حتما ببینید به یاد قدیم 👌👏
  3. Oct 16, 2026شباهت خانواده شوهر 😂😂
  4. Oct 16, 2026سلامتی اونایی که هیچوقت زحمتشون دیده نشد❤️😘 خانمهای خونه دار و مادرانی که هیچوقت باز نشست…
  5. Oct 16, 2026ای خدا نکشت اقدس میخایی بری دورهمی 😂😂😂😂😂😂
  6. Oct 16, 2026یکم بخند یم😂😂🤣🤣😎😎
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →