#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_48
بیا و خانومی کن از گناهم بگذر، به خاطر بچه هامون، اصلا از این به بعد هرچی تو بگی همون میشه...
با صدای بلند خندیدم. زل زدم تو چشاشو گفتم؛ ازت متنفرم اسد... حالم از این مظلوم نماییات به هم میخوره، ظلمی که تو در حق من کردی هیچ وقت قابل بخشش نیست..
بهش گفتم؛ چی شده خانومتون بهت خیانت کرده، وقتی دو روز رفتی زندان مثل یه دستمال کثیف انداختت دور؟ چه حسی داشتی بعد از پس زده شدن؟ که فهمیدی بهت خیانت شده، تو دلت چه خبر بود که تونستی اون بلا رو سر اون دختر بیاری... منی که با چشم خودم خیانتتو دیدم.. من دیگه آدم سابق نیستم.. حتی اگه بخوامم نمیتونم اون شکیبای سابق بشم... تو روح یه زنو کشتی، من نمیتونم اونجوری که آرزو داشتم برای بچه ها مادری کنم.. گذشت کنم؟ اون زمانی گذشت کردم که پای خلاف کردنت موندم.. گذشت و اون زمانی کردم که با نداریت ساختم که با شکاکیت ساختم... وقتی خانوادت با متلکاشون منو دیوونه میکردن و دم نمیزدم. راستی از خواهرت زهره چه خبر؟ شنیدم که داره طلاق میگیره، شوهرش سرش هوو آورده؟ من زن نبودم بلد نبودم زنییت کنم چطور شد زندگی خواهرت بهم ریخت؟
اسد با صورتی قرمز که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه گفت؛ گذشته ها گذشته، بس کن این حرفا رو...
در ماشینو باز کردم و گفتم؛ درسته گذشت اما تو نمیدونی چه جوری بر من گذشت. من تو رو به چشم یه آدم عادی نمیبینم، مثل یه دشمن دیرینه میبینم..
لحظه آخر اسد برگشت سمتم و گفت؛ به خاطر بچه ها مجبوری منو تحمل کنی..
پوزخندی زدم و گفتم؛ مثل اینکه یادت رفته حضانتشون تا هفت سالگی با منه. اینکه میای دیدنشون فقط به خاطر حق پدریته.. پس پاتو از گلیمت فراتر نذار اسد ... تو برا من خيلى وقته مردی.. در ماشین و محکم به هم كوبيدمو وارد خونه شدم.......
به خونه برگشتم، مامان و شیما با چشمای منتظر نگام میکردن.
لبخندی زورکی زدم و گفتم؛ همه چی خوبه، نگران نباشین...
به اتاقم رفتم، آدم بدی نبودم اما از اینکه حرفای دلم رو بهش زده بودم احساس سبکی میکردم. سرگرم بازی با بچه ها بودم که بابا صدام زد؛ شکیبا دخترم بیا کارت دارم..
از جام بلند شدم و رفتم نزدیک بابا نشستم. نگام کرد و گفت؛ شنیدم امروز اسد اومده بود دم در خونه؟
سر تکون دادم و گفتم؛ آره بابا..
پرسید؛ با خودت کار داشت یا اومده بود بچهها رو ببینه؟
مکثی کردم و گفتم؛ راستش.. اومده بود که ازم بخواد دوباره با هم زندگی جدیدی رو شروع کنیم..
بابا سری تکون داد و گفت؛ خوب تو در جوابش چی گفتی دخترم؟
نگاهی به بابا انداختم و گفتم؛ هر چیزی که لایقش بود...
بابا سری تکون داد و گفت؛ اشتباه ما این بود همون اول وقتی سرگرم خیانت بود همون موقع حضانت بچه ها رو ازش تمام و کمال نگرفتیم. میدونم الان میدونم که اگه تو بخوای زندگی جدیدی رو شروع کنی اون جلوی پات سنگ میندازه. نظرت چیه؟
آهی کشیدم و گفتم؛ بابا من یه مادرم، اولین درسی که از مادریم گرفتم اینه که به خاطر بچه هام فداکاری کنم، خیالتونو راحت کنم.. مادامی که بچه هام پیش منن و از آب و گل در نیومدن من به ازدواج فکر نمیکنم، من حتی دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم... زندگی درس سختی به من داد، اسد با خیانت سیلی محکمی به من زد، درسته که قلبم سوخت اما مغزم چشمامو باز کرد.. حداقل تا سن هفت سالگی بچه هام با من حرف ازدواج رو پیش نکشین. میخوام یه حرفهای یاد بگیرم، حرفه ای که با روحیه ام سازگار باشه. فقط یه موردی هست که میخواستم باهاتون در میون بزارم، شما و مامان فرخنده برای بچههای من خیلی زحمت کشیدین، میدونم که اینطور نیست اما اگر شاید یک درصد وجود من و بچه ها شلوغ كاريا و شیطونیهاشون اذیتتون میکنه من یه خونه جدا برای خودم بگیرم..
بابا اخم کرد و گفت؛ دیگه این حرفو ازت نشنوم.. من به این بچه ها عادت کردم، اگه یه روز نبینمشون شبم صبح نمیشه چطور میتونی همچین حرفی رو بزنی دخترم..
از جام بلند شدم و دست بابا رو بوسیدم. پدر و مادرم و خانواده ام تنها حامی من بودن..
من تصمیمم رو گرفته بودم، دلم میخواست بقیه عمرم رو اونطور میخوام زندگی کنم.
دیگه نمیتونستم به کسی اعتماد کنم، وقتی به بچه هام نگاه میکردم دلم براشون پر میکشید..
حالا که پدری بی معرفت و نالایق داشتن، دلم میخاست تمام حس مادريمو خرجشون کنم.......
از اون روز به بعد اسد دیگه باهام تماس نگرفت و حضورش تو زندگیمون کمرنگ تر شده بود. من حال خوش این روزهامو مدیون حمایت خانواده ام بودم.
سرگرم زندگیم بودم، خانواده ام به اندازهای اعتماد به نفس داده بودن که تونستم به خودم بیام.
از دایی شنیده بودم اسد دوباره رفته سراغ خلاف و خونه مجردی داره، دیگه برام مهم نبود.
کنار هم نشسته بودیم و به دعوا و کل کل شیما و شاهان نگاه میکردیم. انگار باهم خواهر و برادر بودن.
48
✾https://t.me/nnnnngh
Post #3795
15