Post #3793
28
💓 نقش دل 💓 #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا قسمت_46 اسد گفت؛ پس خبرا به گوشت رسیده! شونهای بالا انداختم و گفتم؛ بچه ها باهات غریبی میکنن نبرشون.. اسد گفت بچهها غریبی کنن؟! من که غریبه نیستم! هرچی باشم پدرشونم. بعد از شام میارمشون... نخواستم عصبانیش کنم، گفتم؛…
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram