#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
قسمت_32
کیف لباس شاهان و گوشه ای گذاشتم، گوشیم رو به دستش دادم تا سرگرم باشه!
بوی عطر زنونه ای تو مشامم پیچید...
حس میکردم خونه مثل قبل نیست...
سعی کردم بیشتر از این به این شک الکی بها ندم و مشغول کارام شدم.
به آشپزخونه رفتم بستهای گوشت چرخ کرده از فریزر بیرون گذاشتم تا یخش وا بره.
به اتاق خواب رفتم... اسباب بازی هارو جلو شاهان گذاشتم تا سرگرم باشه، در و باز گذاشتم تا جلو چشمم باشه ...
نزدیک شش ماهم شده بود و شکمم بزرگ شده بود..
در حین شستن چشمم افتاد به کش موی ساتن و صورتی رنگ گوشه ی حمام؛ این کش موی من نبود ....
همونجا درمونده کف حموم نشستم و خیره شدم به کش موی تو دستم ...
تو خونه ی من ... اتاق خواب من .. تو حمام من یک زن اومده بود.....
نمیدونم چه جوری خودمو شستم و بیرون اومدم....
حس تنفر، حس انزجار و شک و سردرگمی داشت خفه ام میکرد ... خدایا چکار باید میکردم؟ حال بدم رو به کی میگفتم؟
چندباری دستم رفت سمت گوشیم و شماره اسد رو گرفتم اما قطع کردم..
چند تا نفس عمیق کشیدم؛
فشارم افتاده بود.. به سختی خودمو تا آشپزخونه رسوندم و آب قندی خوردم.
همونجا رو میز آشپزخونه بی توجه به غر زدنا و گریه کردنای شاهان نشستم..
به خودم اومدم ،شاهان زیر میز ایستاده بود و با دستای کوچولوش ... پاهام رو میکشید و صدا میزد؛ ماما ... ما امااا
تو بغلم گرفتمش و گریه کردم..
حسم بهم میگفت بهم خیانت شده؛ حسم شكم رو به یقین تبدیل میکرد، حس زنانه هیچوقت اشتباه نمیکنه....
خودم رو جمع و جور کردم، بدون اینکه به روم بیارم باید یه مدت زیر نظر بگیرمش...
تا شب که برگرده نمیدونم روی زمین بودم یا تو آسمون..
حرفای زندایی سحر تو گوشم اکو میشد...
"شوهرت و تنها نزار شكيبا"
لعنت به من ... لعنت به اسد......
گرمی و گر گرفتگی تموم وجودمو گرفته بود،
دستم رو به کابینت گرفتم تا نیفتم...
همونجا کف آشپزخونه نشستم،دهنم خشک شده بود.
اسد به سمتم اومد و زیر بغلم و گرفت؛ شكيبا؟ حالت خوبه؟ چی شدی یهو؟
خواستم داد بزنم اما توانش رو نداشتم. اسد یه لیوان آب به زور دستم داد. چشمامو بستم... باید مغزم و بکار میانداختم...
من احمق باید به فکر عاقلانه ای میکردم،
نباید زود تصمیم بگیرم.. به سختی از جام بلند شدم، چند دقیقه بدون جواب دادن به نگرانیهای اسد استراحت کردم.
شاهان اومده بود کنارم ، با چشمای درشت مشکی رنگش با نگرانی بهم خیره شده بود و کلماتی رو به زبون خودش بهم میگفت.
از جام بلند شدم تا براش غذا بکشم.اسد گفت؛ نمیخاد خودم میز و میچینم تو استراحت کن. نگام رفت سمتش، چطور ازش غافل شده بودم؟ چرا باهام اینکارو کرد؟
مگه من چمه؟ یعنی ممکنه اشتباه کرده باشم؟
مغزم بهم نهیب زد ... احمق ...
مثل همیشه داشتم با قلبم ساده لوحانه و خوشبینانه تصمیم میگرفتم... اسمش رو سیو کرده دلبر ...
این قضیه مال الان نیست!رفتم سر میز ، اما چیزی از گلوم پایین نمیرفت..
اسد گفت؛ شکیبا؟ چرا چیزی نمیخوری عزیزم؟ ببرمت دکتر؟
از شنیدن کلمه ی عزیزم حس انزجار بهم دست داد.
لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ نه .. خوبم، بعدا میخورم فعلا اشتها ندارم.
بعد از شام اسد گوشیش رو برداشت و به همراه شاهان رفتن تو پذیرایی.
برعکس همیشه که سرگرم کارای آشپزخونه میشدم اینبار نامحسوس زیر نظر گرفتمش.
تموم مدت و سرش تو گوشیش بود و لبخند به لب داشت، چندباری هم ویس های نامفهوم فرستاد ...
باید بیشتر میفهمیدم ازش ...
قاشق نشسته ی تو دستم و تو سینک انداختم و همونطور ایستاده زدم زیر گریه ...
خدایا دردمو به کی بگم؟ بچه ی توی شکمم و چکار کنم؟ خدایا چرا باهام اینکارو کرد؟
اشکامو پاک کردم، وقت خواب اسد مثل همیشه بیخیال تراز قبل بالش و پتوش رو برداشت و رو کاناپه دراز کشید.
گفتم؛ نمیای اتاق؟
اسد خندید و گفت؛ فعلا که باوجود کوچولوهات، باباشون جایی نداره..
پوزخندی زدم و وارد اتاق شدم........
بعد از خوابوندن شاهان به آرومی از جام بلند شدم و لای در و باز کردم تا ببینم میتونم گوشیش رو بردارم یا نه..
اما تو تاریکی صورتش رو دیدم که با نور صفحه ی گوشیش روشن شده بود. رفتم توی تختم و سعی کردم بخوابم... اما نتونستم.
از امشب خواب به چشمام حروم شده بود.
اشک ریختم و از خودم متنفر شدم، از اینکه انقدر احمق و ساده لوح بودم و برای بار دوم خودم رو پابند کردم.. من چی کم داشتم که لایق این خیانت بودم؟!
صبح با چشمای پف کرده و سردرد بیدار شدم. اسد رفته بود، مامان زنگ زده بود مثل همیشه حالم رو بپرسه، ازم خواست به خونشون برم اما قبول نکردم..
من این روزا کار مهم تری داشتم، من دارم با خائنی زندگی میکنم که تو خونهی من بهم خیانت کرده اما مدرکی ندارم..
32
✾
࿐✾https://t.me/nnnnnghl
Post #3520
15