#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_بیستوچهار
بابا سری تکون داد و گفت؛ خیلی خب پسرم. میری دوش بگیری؟
اسد گفت با اجازتون گرسنمه، یه چیزی میخورم بعد میرم..
سر سفره با ولع شروع کرد به غذا خوردن، معلوم بود تو این چندروز، چیز زیادی نخورده...
بعد از شام مامان صداش کرد و گفت؛ اسد جان پسرم، حمام آمادست..
اسد که شاهان و غرق در بوسه کرده بود گفت؛ چشم مادر..
میخاستم باهاش حرف بزنم اما دستم بسته بود...بعداز دوش کوتاهی، لباسهای بابا رو پوشیده بود که براش تنگ و کوتاه بودن!
مختصری با حواس پرت با بابا، حرف زد.
دیگه طاقت نیاوردم و صداش کردم گفتم؛ اسد جان ... میای یه لحظه؟
اسد از خدا خواسته بلند شد و گفت؛ چشم خانوم.....
رفتیم تو اتاق، اسد اومد نزدیکم، سرش رو پایین انداخت و گفت؛ میدونی داستان و ؟
اخمی کردم و گفتم؛ حق من این بود اسد؟ این بود قولت؟ اینطوری میخواستی برام زندگی درست کنی؟ با پول حروم؟ لقمه حروم؟ آره؟
اسد اومد نزدیکم،سرش و انداخت پایین و شونه هاش لرزید، یه قطره اشک از چشماش چکید... باورم نمیشد داره گریه میکنه...
اسد اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت؛ چکار کردم با زندگیمون شکیبا؟ خودمم حالیم نیست... من باید برم دنبالمن. مطمئن باش درستش میکنم.
اخم کردم و گفتم؛ درستش میکنی؟ چی رو درست میکنی ؟ مثل همین دفعه که خرابش کردی؟ اسد من چکار کنم با یه بچه کوچیک؟ تا کی باید فراری باشی؟
اسد نگاهشو دزدید و گفت تا خرخره تو قرض بودم، چه جوری باید میدادمشون؟ تو زندان یکی بهم گفت میتونی با این کار دوماهه خودتو ببندی ...گول خوردم ... طمع کردم...
پرسیدم؛ حالا چی میشه؟
اسد گفت؛ نمیتونم همینطوری بمونم، بهتره خودمو معرفی کنم.
نتونستم خودمو کنترل کنم سرش رو گرفتم بالا و گفتم؛ به من نگاه کن، قبل از اینکه بخای بری اول تکلیف اون مغازه کوفتیت رو مشخص کن... اینهمه مدت به اسم قصابی بدبختمون کردی کافی بود... تو که تموم دلت تو اون باشگاه لعنتیه، پس اجاره ی بیخود نزار رو بدهی هامون..
حرفی نزد، پرسیدم؛ چقدر برات زندانی میگیرن؟
اسد گفت؛ چیزی ازم نگرفتن..
گفتم؛ خجالت بکش اسد ... خوشحالی که ازت چیزی نگرفتن؟ اونهمه آدم و بدبخت کردی چی؟ تاوانش رو چه جوری میخوای بدی؟
اسد گفت؛ مگه من معتادشون کردم؟ از من نگیرن یکی دیگه....
بُراق شدم تو چشماش و گفتم؛ مطمئن باش کارمای این کارتو پس میدی اسد ... من به اینا چی بگم؟
سری تکون داد و گفت؛ نمیدونم... نمیشه که تنها بمونی؟
گفتم؛ امشب و اینجا میمونم، بهشون بگو یه مدتی میریم رشت خونه یکی از دوستات.. اسد.. من روم نمیشه به خانوادم بگم شوهرم مواد فروخته و افتاده زندان... من حوصله ی زخم زبون زدنای مامانتو ندارم .... بفهم... درکم کن.
اسد اسم مادرش رو که شنید گفت اون بیچاره که باهامون کاری نداره شكيبا... تو حساس شدی....
کفری شدم و گفتم؛ الان بین اینهمه مشکلات، بند کردی به مادر شوهر بازی مادرت؟ بیخیال شو..
اسد حرفی نزد، شاهان همش گریه میکرد، مجبور شدم برم تو پذیرایی.
وقتی رفتم بیرون اسد رو به بابا گفت؛ شكيبا امشب و اینجا میمونه با اجازتون مدتی میریم رشت... اونجا می مونیم..
بابا گفت؛ خیر باشه پسرم رشت چرا؟
اسد گفت؛ هم حال و هوامون عوض شه هم تو کشتارگاه کنار دوستم مشغول میشم..
مامان گفت؛ قصابی رو چکار میکنی؟
اسد گفت؛ مدتی میبندمش اینکار سودش بیشتره..
یک ساعت بعد، اسد بعداز یه خداحافظی طولانی با شاهان در حالیکه سعی میکردم غم دلم رو پنهان کنم رفت....
خانوادم رو میشناختم، میدونستم به این راحتیا حرفمون رو باور نمیکنن اما آدم دخالت کردن نبودن، برا همین دیگه چیزی نپرسیدن.
موقع اومدن مامان گفت؛ شکیبا همه چی رو براهه؟
سری تکون دادم و گفتم آره مامان خیالت راحت باشه..
مامان گفت؛ نمیشه نری؟
فکری زد به سرم گفتم؛ راستش خودمم سختمه برم تو این هوا اونجا خیلی سرد ... شاهانم واکسن داره میرم خونه با اسد حرف میزنم اگه قبول کرد میام اینجا میمونم..
راه افتادم به سمت خونه، میدونستم قراره کارای اسد و آقاسهراب رسیدگی کنه.
بهش پیام دادم هر موقع اسد اومد کنارش باهام تماس بگیره.
رسیدم خونه لباسام رو جمع کردم، غذاهای فاسد شدنی رو از یخچال برداشتم، اینجا اگه میموندم یکی منو میدید، اونوقت بد میشد......
دوساعتی گذشته بود که آقاسهراب تماس گرفت...
جواب دادم؛ اسد بود؛ الو شکیبا؟..
بهش توضیح دادم که میخام این مدت و خونه مامان بمونم، اینطوری خیال هردومون راحت تر بود.
ازش خداحافظی کردم... جدیدا رفتار اقاسهراب عوض شده بود و من دوس نداشتم به بهونهی کمک به ما گاه و بیگاه بهم سر بزنه...
راه افتادم به سمت خونهی مامان اینا....باید صبر میکردم تا ببینم تقدیر چیه.. روزای کسل کننده ای رو میگذروندم ...
24
✾https://t.me/nnnnnghl
Post #3364
28