Post #3362
22
💓 نقش دل 💓 #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #شکیبا #قسمت_بیست و دو اسد خندید و گفت چشم...شب بعد باشگاه میام دنبالتون. جواب دادم؛ پس شام منتظرتیم.. وسایلم را جمع کردم، شیما لباشو برچیده بود و ناراحت بود از اینکه داریم میریم خونمون. باهاش صحبت کردم و گفتم از این به بعد آخر…
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram