#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_بیست ویک
توام جوونی نیاز به عشق و محبت داری، تا کی باید بشینی تو خونه و مثل زنای پنجاه ساله غذا بپزی و آب و جارو کنی بعدشم بشینی به غیبت؟ هردومون میدونیم که مامان عطی میتونه از عهده کاراش بر بیاد. نهایتش اینه که خیلی نگرانی ،هفته ای دوروز هممون بریم کنارش باشیم ،یا شرط بزار تو و شوهرت برین اونجا زندگی کنین.
راحله نفس عمیقی کشید و گفت؛ چی بگم والله ... مامان همیشه تو خونه از دست زهره و اسد ناراحته که رفتن سر خونه زندگیشون و تنهاش گذاشتن... خب من با چه رویی بگم میخام به خواستگارم جواب مثبت بدم؟
اخمی کردم و گفتم؛ راحله جان ... اشتباه تو اینه که وقتی این حرفا رو میزنه ،توام حمایتش میکنی، وقتی دوبار غیر مستقیم حرفتو بهش برسونی میفهمه که توام آدمی... نمیدونم حرفامو رو چه حسابی میزاری، فک میکنی عروس داره دوبهم زنی میکنه یا هرچی... اما خدای ناکرده دوروز دیگه زبونم لال مادرتون سرشو بزاره زمین تو باید با کی سر کنی؟ حداقل الان که بر و رو داری بفکر زندگیت باش..
سرش رو پایین انداخت و گفت؛ حق با توئه، میدونم خودمم خیلی وقته احساس پوچی میکنم..
لبخندی زدم و گفتم؛ میدونی که نمیتونم با زهره حرف بزنم، چون همیشه در برابر حرفام جبهه میگیره، شنیدم که این خواستگاری که برات اومده آدم معقولیه و از طرفی ام بچه همین محل... با خواهرت صحبت کن و بگو که میل به ازدواج داری...
سری تكون داد و گفت؛ دیدمش باهاش مشورت میکنم تا ببینم چی میگه..
شاهان و برگردوندم رو دستم تا آروغش رو بگیرم..
گفتم؛ انشالله که توام یه شوهر و زندگی خوب نصیبت بشه.
صبح زود مامان عطى وسایلش رو جمع کرد و عزم رفتن کرد، اسد با خجالت گفت؛ چه فرقی میکنه مامان خب بودین همینجا، منم راحت تر بودم.
مامان عطی گفت؛ نه پسرم، تا الانشم مزاحمتون شدیم.
موقع رفتن زیرگوش راحله گفتم؛ ببینم چکار میکنی...
لبخندی زد و راه افتادن...........
بعد از رفتنشون یه نفس راحتی کشیدم، آدم ندید بدیدی نبودم، اما تحمل زخم زبون زدن و شمردن لقمه های دهنم کار سختی بود.
پوشک شاهان و عوض کردم و لباسش رو پوشاندم، خوبی تابستون به این بود که لازم نبود لباس زیادی تن بچه بپوشونم...
با اسد تماس گرفتم تا بیاد دنبالم. حدودا یکساعت بعد رسید، موقع رفتن حس میکردم باهام سر و سنگین شده، میدونستم بخاطر رفتن خواهر و مادرشه،وقتی درکم نمیکرد برام مهم نبود ناراحتیش...
کمکم کرد تا پیاده شم، با هم رفتیم بالا، هرچی مامان اصرار کرد که برای ناهار بمونه قبول نکرد...
پشت سرش رفتم و صداش کردم و گفتم؛ اسد پس ناهار چی؟
جواب داد؛ همونجا دو تا سیخ کباب برا خودم درست میکنم و می خورم.
اصراری نکردم و رفتم بالا... شیما حسابی از دیدن شاهان به وجد آمده بود...
آرامش عجیبی کنار خانواده ام احساس میکردم، نمیدونم این به خاطر انرژی مثبتی بود که ازشون دریافت میکردم یا به خاطر این بود که بدون هیچ زخم زبون و انتظار بیهوده داشتن باهام همراه بودن. چند روزی اونجا موندم، تو این چند روز حسابی استراحت کردم. مامان چند بار شاهانو به حمام برده بود، احساس میکردم که چاقتر شده. تو این چند مدت اسد فقط میومد به ما سر میزد و میرفت...
واکسن یک ماهگی شاهان را انجام داده بودم، تقریبا حال عمومیم خوب شده بود و به حالت قبل از بارداری برگشتم، دلم میخواست روزای بیشتری رو با شوهرم سر کنم.
تو این مدت اصلاً اصراری نکرده بود که من به خونه برگردم، نمیدونم چرا انقدر بهم بی توجه شده بود.
زن دایی سحر نگاهی بهم انداخت و گفت؛ اون مرد بدبختی که الان بیشتر از چهل روز تنها افتاده گوشه خونه هم دل داره، بسه هر چقدر خوردی و خوابیدی یکمم به شوهرت برس...
گفتم؛ شوهری که تو انقدر ازش دفاع میکنی، هنوز بهم نگفته که دلش برام تنگ شده زودتر برگردم یا هر چیز دیگه ای... اصلاً.. اصلاً انگار خیلی بهم بی میل شده..
زن دایی لبخندی زد و گفت خصلت بعضی از مردا اینجوریه، به خاطر حس پدرانگی و احساس مسئولیت میکنن... زیاد هنوز با این شکیبای جدید و بچه و زندگی جدید کنار نیومده، تو برو به سمتش به خودت برس، براش دلبری کن، نذار از الان فکر کنه تو جبهه بچه ات هستی.. شاید باورت نشه ولی بعضی مردا هستند که حتی به بچه شونم حسادت میکنند...
حرفهای زن دایی خیلی رو من تاثیر گذاشت، عصری به شاهان شیر دادم و پوشکشو عوض کردم، برای حدوداً یک ساعت شاهان و به دست مامان سپردم و به آرایشگاه رفتم. صفایی به صورتم دادم........
زن دایی منو به خونه رسوند، وقتی اومدم خونه با اسد تماس گرفتم. بعد از دو تا بوق جواب داد؛ صدای بم و مردونش تو گوشم پیچید: جانم شكيبا...
لبخندی زدم و گفتم جونت سلامت عزیزم.. اسد گفت کاری داشتی؟
گفتم پسرت حسابی دلش برای بابایی تنگ شده ،بدقلقی میکنه میگه میخوام برم خونه پیش بابا کی میای دنبالش؟
ادامه دارد .....
https://t.me/nnnnngh
࿐✾
Post #3350
9