#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_شانزدهم
هزار تا کار دیگه ،یکی دو دست لباس نوزادی براش کافی نیست.حالا خوبیش به اینه که تو فصل گرما زایمان میکنی..
عید نزدیک بود و قرار شد که خرید سیسمونی رو بزاریم برا بعد عید. بعد از اون باهم به آرایشگاه رفتیم و بعداز اصلاح صورت و ابرو برگشتیم به خونه. مادرم همیشه برام مثل یه دوست و همراه بود.
بعد از نهار حواسم رفت پی گوشیم، از دیروز از اسد بیخبر بودم، حتی یه پیام هم بهم نداده بود. گوشی رو برداشتم؛ بعد از چندتا بوق خواستم قطع کنم که جواب داد؛ سلام کردم صداش پیچید تو گوشم؛
+ سلام شکیبا خوبی؟
لبخندی رو صورتم ظاهر شد گفتم؛ چه خبر عزیزم خوش میگذره؟
دور و برش شلوغ بود ... صدا به صدا نمیرسید... اسد گفت بد نیست ....جات خالیه عزیزم..
خواستم حرفی بزنم که همون لحظه صدای زنی از پشت خط به گوش رسید؛ اسد ... کجایی پس بیا کبابا سوخت...
لبخند از صورتم محو شد... فکر کردم دارم اشتباه میشنوم، گفتم؛ اسد؟ صدای زن بود؟
اسد با حالت دستپاچه ای گفت؛ آره عزیزم، خانوم یکی از بچه هاست، حالا برات توضیح میدم، نگران نباش خانوم شوهرتو نمیدزدن..
سکوت کردم نمیدونستم چی بگم ..
اسد گفت؛ من بهت زنگ میزنم شکیبا،میشنوی صدامو؟ فقط تونستم بگم خداحافظ و گوشی رو قطع کردم........
همونجا تو اتاق رو تخت شیما خشکم زده بود... شک مثل خوره به جونم افتاده بود...
نمیدونم چقدر تو همون حالت مونده بودم اما هجوم فکرو خیالای مختلف داشت خفه ام میکرد....
مامان با یه سینی چای وارد اتاق شد با دیدنم گفت؛ شکیبا؟ چت شده مادر ؟ خوبی؟
سری تکون دادم و گفتم آره مامان چطور مگه؟
مامان نزدیکم نشست و گفت؛ رنگت شده مثل گچ ...
سعی کردم به روی خودم نیارم لبخند مصنوعی زدم و گفتم؛ نمیدونم واقعا؟
مامان نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و گفت؛ چای تو بخور دخترم..
مامان باهام صحبت میکرد اما انگار اصلا نمیشنیدم چی میگفت... جوابش رو با تکون سر میدادم. آخرش هم بلند شد و رفت.
صبر کردم تا شیما از اتاق بره بیرون، گوشی رو برداشتم و دوباره بهش زنگ زدم ... جواب نداد.
حالم بد شده بود، حس اضافی بودن بهم دست داد ،دلم هزار راه میرفت... تو همین حين اسد زنگ زد، جواب دادم؛ الو اسد..
متوجه لحن ناراحتم شد، صدای سرخوشش تو گوشی پیچید : جانم خانومی؟
با ناراحتی گفتم اونجا چه خبره؟ مگه نگفتی هیچ زنی باهاتون نیست؟ پس اون صدای کی بود؟
اسد مکثی کرد و گفت؛ فرشاد و میشناسی؟ خانومش پیله کرد که باید باهاش بیاد.. البته تو ویلای کناریمون هستن، ما مردا جداییم..
پرسیدم فقط زن فرشاد؟ اسد گفت؛ خانومش و دخترخاله اش باهمن.. بعد با لحن آرومتری گفت؛ شکیبا؟ این سوالا برا چیه؟ تو به من اعتماد نداری؟
با ناراحتی گفتم؛ چرا قبول نکردی منم باهات بیام؟
اسد گفت آخه قربونت برم کجا میاوردمت با اون وضعت بین اینهمه مرد؟ منو که میشناسی..
اخمی کردم و گفتم؛ غیرتت فقط برا منه؟
اسد گفت؛ یعنی چی شکیبا دیگه داره بهم بر میخوره ها..
خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. اعصابم بهم ریخته بود، سعی کردم با فکر اینکه بخاطر بارداریم زیادی حساس شدم خودم و آروم کنم.
یک روز دیگه هم گذشت و اسد بالاخره برگشت. اومد دنبالم، با دیدنش همه ناراحتی هامو فراموش کردم. تو راه نگام کرد و گفت؛ شکیبا بهت حق میدم بترسی شوهرتو ازت بدزدن... خداییش تو خوابم همچین شوهر خوشتیپی نمیدیدی، مگه نه؟
بعد هم بلند زد زیر خنده. مشتی به بازوش زدم و گفتم؛ کم برا خودت نوشابه وا کن آقا اسد..
با بدجنسی گفت؛ یادمه چقد نذر کرده بودی تا بیام خواستگاریت..!!
اینبار خودمم خنده ام گرفته بود. دوستش داشتم... اسد مرد زندگیم بود و پدر بچهام، روز به روز بیشتر وابسته اش میشدم........
چند روزی گذشت. فردا تحویل سال نو بود و اسد حسابی سرش شلوغ بود، صبح ها دیرتر میرفت و شبا دیرتر می اومد خونه.
با گوشیش تماس گرفتم.. مثل همیشه مشغول بود..
بعد از چند دقیقه خودش باهام تماس گرفت... گفت؛ جانم شکیبا؟
با عصبانیت گفتم؛ اسد؟ پس کی بریم خرید؟
اسد گفت؛ اومدم خانوم.. حاضر شو ده دقیقه دیگه بیا دم در.
شنل مشکی رنگی پوشیدم به همراه شال زرشکی رنگ... این روزا هرکی منو میدید بهم میگفت خوشگلتر شدم..کمی تپل تر شده بودم و موها و ابروهام براق تر. چشمای مشکیم تو آینه خوشحال بود...
آروم رفتم دم در، اسد همزمان رسید. با دیدنم خندید و گفت؛ بادکنکی شدی برا خودت شکیبا خانوم!
اخمی کردم و گفتم؛ خیلی بدجنسی..
تو راه اسد گفت؛ عزیزم فقط خریدای خودتو انجام بده ،بقیه خرید خونه با من ،دوس ندارم با این شکمت راه بیفتی همه نگات کنن....
با اینکه حرفشو با خنده زد، اما بهم برخورده بود، بارداری نه چیز بدی بود و نه گناه! چرا باید خودمو از دید دیگران پنهان میکردم..
حرفی نزدم و پیاده شدم.
16
https://t.me/nnnnnghl
Post #3174
36