TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 220 subscribers
Post #3173 24
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_پانزدهم


سریع گوشی رو قطع کردم و دیگه به سمتش نرفتم. یه لحظه از فکر خودم خجالت کشیدم و سعی کردم نسبت به تلفناش بی اعتنا باشم.
از حموم اومد بیرون و کنارم نشست خندید و گفت؛ مامان خانوم شام چی داریم؟
لبخندی زدم و گفتم؛ حالا چرا مامان خانوم؟
اسد گفت آره دیگه کلا یه ماه خانومی ما بودی ،الان مدتیه شدی مامان خانوم...
رفتم کنارش نشستم  و گفتم؛ خیلی دوسش دارم اسد ...
گفت؛ منم دوس دارم پسر بابا رو، هم خودشو ،هم مامان شو..
همون لحظه تلفنش شروع کرد به زنگ زدن، اسد جواب داد؛ بله .. سلام داداش.. نه نیستم ... گفتم نیستم دیگه..
بعدم قطع کرد رو بهش گفتم؛ چقدر گوشیت زنگ میخوره اسد؟
اسد روبروی آینه فیگوری سرسری گرفت و گفت؛ مشتری ان، ناراحتی خوشگلم؟
همونطور که غذارو میکشیدم گفتم؛ ناراحت چرا خداروشکر.. مشتری روزیه... انقد باهاشون بد حرف نزن میپرونیشون..
اسد خندید و گفت؛ خیالت راحت باشه عزیزم.........
صبح شد، اسد بعداز دوش کوتاهی اومد به آشپزخونه و گفت؛ شکیبا جان ، خیلی وقت درگیر کار و بدهی و مغازه ام، دوستام یکی دوروزی میرن شمال؛ ازم خواستن منم باهاشون برم.... راستش منم بدم نمیاد تو چی میگی؟
لبخندی زدم و گفتم؛ از کی تا حالا مجردی میری سفر؟ اونم با رفقایی که من نمیشناسم؟ اونم در صورتیکه یه زن حامله ماه عسل نرفته تو خونه تنها می‌مونه؟
اسد خنده‌اش گرفته بود ... اومد جلو  و گفت؛ قربونت برم خانم خوشگلم... اول اینکه دوتاشون متاهلن ،فقط یکی شون مجرد... دوم اینکه وقتی خانوماشون نمیان باهاشون کجا ببرمت بین اینهمه مرد؟ سوم اینکه شما عاشق خونه پدری هستی، برو اونجا تکیه بزن به تخت پادشاهی و ملکه باش!! و آخرم اینکه من بابت هردو مورد شرمنده‌ام انقد نزن تو روم خانوم ... دست من نبود باور کن ...
به حالت مسخره ای که به صورتش داده بود خندیدم و گفتم خیلی خب اسدخان ... اگه با اینهمه قرض و بدهی بهت خوش میگذره برو، من چی بگم...
اسد خندید و گفت؛ فقط بدهی دایی مجتبی مونده که اونم جور میشه غصه نخور...
پرسیدم؛ مغازه چی پس؟ فاسد نمیشن؟
همونطور که به سمت گوشیش میرفت گفت؛ نه درستش کردم خیالت راحت..
رفتم به اتاقم تا کیفمو جمع کنم گفتم؛ پس تو تصمیمتو گرفته بودی؟!
اسد تو راه گفت؛ میری خونه مامان عطی بمونی؟ یا ببرمت خونه آقات؟
نخواستم ناراحت شه گفتم؛ میرم خونه بابا اینا، خونه مامان عطی روم نمیشه همش در حال استراحت باشم، همش راحله بزاره برداره سختشون میشه..
اسد گفت خیلی خب.. اما در کل خیلی دوست دارن، همیشه بهم میگه شکیبا رو مثل زهره و راحله دوس دارم، خودمونیما از مادرشوهر شانس آوردی...
به حرفش خندیدم.. واقعا اسد غرق تو دنیای دیگه ای بود و انگار نمیدونست اطرافش چی میگذره.
رسیدیم به خونه؛ بعد از کلی سفارش بهش پیاده شدم. این وقت روز شیما مدرسه بود، نشستم رو صندلی آشپزخونه و همینطور که مامان مشغول آشپزی بود باهم درد دل میکردیم... یکی از قشنگترین لذتهای دنیا به نظرم حرف زدن با مادر بود...
مامان گفت؛ حال مادر شوهرت چطوره دخترم؟ جواب دادم خوبه شکر...
مامان که متوجه سردی لحنم شده بود گفت؛ دخترم سعی کن بدون حاشیه زندگی کنی، خودتو درگیر بحثای خاله زنکی نکن... دنیا بی ارزش تر از اون چیزیه که فکرشو کنی...
سری تکون دادم و تو دلم گفتم؛ خبر نداری که برا یک لقمه غذای اضافه خوردن و خرید یک روسری چه حاشیه هایی که نمیسازن، انگار برای بعضیا مال این دنیا ارزشمند.....
غروب شده بود شیما کنارم نشسته بود کتاب توی دستش رو نشونم داد و گفت؛ آجی... رادمهر چطوره؟
فکری کردم و گفتم؛ اوووم... رادمهر... قشنگه...
شیما گفت؛ پس میزاریم رادمهر .. برم به بابا بگم؟
خندیدم و سعی کردم جلوش و بگیرم گفتم؛ نه عزیز دلم... هنوز مونده تا دنیا اومدنش، شاید نظرمون عوض شد...
همون لحظه صدای زنگ گوشیم اومد اسد بود، جواب دادم....
بعداز قطع کردن مامان گفت؛ چی میگفت دخترم؟
گفتم هیچی گفت تازه رسیدن و دارن کباب درست میکنن! چقدر دلم کباب خواست..
يهو بابا كنترل تلوزیون و کنار گذاشت و گفت؛ الان میرم میخرم برات بابا..
مامان گفت؛ شام گذاشتم فرامرز جان..
بابا فرامرز گفت؛ خودمون میخوریم خانوم، دوتا سیخ کباب میگیرم این بچه ها بخورن...
شیما گفت؛ حالا نمیشد دلت پیتزا بخاد؟
از حرفش خنده ام گرفت... شام خوردیم و کنارهم خوابیدیم ..
صبح بعداز راهی کردن شیما و بابا من و مامان به بازار رفتیم وارد سیسمونی فروشی شدم، با دیدن اون‌همه لباس‌های کوچولو دلم غنج میرفت... انگار اینجا یه دنیای دیگه ای بود...
نگاهی به لیست توی دستم انداختم و گفتم؛ خیلی زیاد نیست اینا؟
مامان خندید و گفت؛ نه دخترم ... تازه کمم هست. نوزاد شیر بالا میاره خودشو کثیف میکنه و...


ادامه دارد....

15
https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
More from @nnnnnghl
  1. Oct 8, 2026video post
  2. Oct 8, 2026video post
  3. Oct 8, 2026video post
  4. Oct 8, 2026video post
  5. Oct 8, 2026video post
  6. Oct 8, 2026امشب گل‌ها بہ نرمے مهتاب لبخند میزنند💜 آرامش در هوا می‌رقصد و دلها در روشناے مهر خدا آرام…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →