آدمی را زندگی باید کرد،گاهی با دلی تنگ گاه با دلی شاد؛
گویی که چه شدم اینک این شدم؟
آری این منم یک دیوانه عاقل،عاقل بودن مگر عیار نبود؟
چه شد که عار شد و دیوانه دیگر عار نبود؟!
زندگی برایم یک قفس است با شیران بیش،شیرانی تشنه بر آینده خویش،
گوییم که چه شد اینگونه شد،میگویند تو بودی که این شد..
اما کسی نطق کرد که این از دیار ها بود؟ از زندگی های قبلین بود؟
چرا مرا میبینند و میگویند دیوانست؟ چون میخوام زندگی کنم دیوانم؟
دلم تنگ است،سرم گمراه،مکانی زندانی در غل و زنجیر!
برایم آینده شو در لحظه گرگ میش،در لحظه مرگ آخرین ستاره عشق؛
جالب است انسان دیوانه و غمگین به دیگری میگوید بخند؛خودش حبس در کابوسی نامفهوم است؛
شادی در دلم گم شده و بر سلول هایم افت شده،غم در سلول هایم هسته شده؛
گویی عادت ها...گویی انسان برده عادت هاست!
دیوانگی عار نیست،عاقل بودن دیوانه ها عار است!
دیوانه ها میدانند و میفهمد یکدیگر را و عاقل ها میکنند دیوانه همدیگر را؛
-زهرا پورپارسا ٫ سشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵