🟢 درس زندگی
✅ اتفاقاتكوچكوآشفتگیهایروان
✍ #فريبرز_محموديان در شماره ۲۲۳۲ روزنامه #نقدحال
گاهي روان ما آنقدر از درون پر ميشود که کوچکترين اتفاق بيروني تبديل ميشود به يک جرقهي انفجار.
نمونههاي از اين دست فراواناند: لباس به دستگيره در ميگيرد و ناگهان احساس ميکنيم جهان عليه ماست، کليد از دستمان ميافتد و بغضي قديمي راه گلو را ميبندد، گوشي هنگ ميکند و انگار ناگهان به اندازه ده سال احساس خستگي ميکنيم، کيفمان از روي ميز ميافتد و بهشدت ناراحت ميشويم که معلوم نيست اين ناراحتي مربوط به امروز است يا دهها روز قبل. درِ کابينت گير ميکند و ما نه از کابينت، بلکه از همهي »گيرکردنهاي زندگي« دلگير ميشويم.
گاهي در لحظهي ناکاميهاي کوچک، درِ روان باز ميشود و رنجهايي که سالها در سکوت بودهاند خودشان را به يکباره به ما نشان ميدهند. آدم از بيرون فکر ميکند »چرا اينقدر حساس؟« اما از درون، خود ما دقيقا ميدانيم که موضوع حساسيت نيست؛ موضوع اين است که روانمان ديگر جاي بيشتري براي حمل درد و رنج ندارد.
ما براي گيرکردن لباس ناراحت و عصبي نميشويم، براي تمام چيزهايي ناراحت و عصبي ميشويم که سالها گير کردند و هيچوقت باز نشدند. براي همهي آرزوهايي که نيمهکاره ماندند، براي رابطههايي که درست وقتي نياز داشتيم، اما نبودند، براي خستگيهاي که هيچکس نديد، براي بارهايي که هيچکس از ما نگرفت و براي تمام لحظههايي که بايد در آغوش گرفته ميشديم اما بهجاي آن فقط »بايد محکم ميمانديم.«
وقتي امکان بيان هيجانها وجود نداشته باشد، احساسات در لايههاي زيرين درون ما انباشته ميشوند و بعد، اتفاقي بيربط و بسيار ساده، به يکباره همهي آنها را آزاد ميکند. فرد خودش هم نميفهمد چرا شدت واکنشاش اينقدر بيشتر از شدت آن موقعيت ساده است.
اين واکنشها نشانهي ضعف ما نيستند، بلکه نشانهي انباشتهشدنهاست. روان آدمي وقتي امکان تجربهي سالم احساسات را ندارد، ناچار ميشود همه را يکجا، در واکنشي به ظاهر کوچک، بيرون بريزد. ين لحظههاي به هم ريختن نشانهي بيعرضگي يا ضعف ما نيستند، بلکه نشانهي طبيعي فشار زيادند. اين واکنشها اتفاقا سالماند؛ چون نشان ميدهند چيزي در درون نياز به توجه دارد. نياز به استراحت، به تجربه کردن احساسات، به مهرباني با خود، و از همه مهمتر گفتوگو با فردي امن، يک نياز جدي است که ميبايستي به آن توجه داشته باشيم. در نهايت، هر رنجي که پنهان بماند و کسي آن را نبيند، ترسناکتر و سنگينتر ميشود. اما همان رنج، اگر در حضور يک آدم امن تجربه شود، قابل تحملتر ميشود. نه به اين خاطر که شدت خود درد کمتر ميشود، بلکه چون ديگر آن فرد، در تجربهي درد تنها نيست.
گاهي روان ما دقيقا همين را نياز دارد: يک حضور آرام، کسي که عجله نکند، نصيحت نکند، نخواهد زودتر همهچيز را درست کند. فقط کنارمان بماند و اجازه بدهد آنچه بايد، همانطور که هست، تجربه شود. بنابراين دوستان در ميان عزيزانمان، آن فرد اَمن زندگيمان را جستجو کنيم و در وقت ضرورت کنارش باشيم.
@naghdehall
Post #201359
965
- 👍 3
- 👏 3