TGViewer
نور سیاه نور سیاه @n00re30yah · 12.1K subscribers
Post #826 12.1K
یک باور عامیانه دربارۀ شمر

پرویز دوایی، منتقد سینمایی مشهور و نویسندۀ خوش‌قلم، در مجموعۀ باغ یک داستان کوتاه دارد به اسم «سه پر سیمرغ». بخشی از داستان در شب شام غریبان می‌گذرد و تصویر جانداری از مراسم عزای روز عاشورا و شب شام غریبان می‌دهد. در بخشی از داستان آمده:

«الآن دیگر شب بود. دسته‌ها کم‌کم برمی‌گشتند [...] رفتند تا رسیدند ته کوچه که می‌خورد به بازارچه. سگ لنگ جلوی قصابی معلوم نبود از کجا آن طرف پیدا شده بود که ریختند سرش. آن قدر با لگد زدند که بلند شد راه افتاد. می‌گفتند شمر رفته توی جلدش. زوزه می‌کشید و می‌زدند. آن قدر زدند که هر طوری بود خودش را کشید طرف کوچۀ حمام. چند تا بچه‌ها با سنگ و پاره آجر دنبالش رفتند. از دور صدای زوزه می آمد» (نیلوفر، ص۴۹).

این سخن مردم که «شمر رفته توی جلد سگ»، ریشۀ قدیمی دارد و سینه‌به‌سینه آمده و رسیده به داستان نویسندۀ معاصر. در حماسۀ مسیب‌نامه که گنجینه‌ای از فولکلور مربوط به واقعۀ عاشوراست سابقۀ آن را می‌بینیم:

«عیاران جسد پلید او [=شمر] را سوختند. گویند که از خاکستر آن سگ، سگ ازرقی رویید، زبانش بیرون افتاده و تشنگی بر وی غالب آمده که دو لشکر معاینه دیدند و سر در بیابان زده غایب شد.
آن سگ گاه از بیابان عرب به سوی شام می‌آید و گاهی از بیابان شام به بیابان عرب می‌آید. از تشنگی بدحال شده و بدبخت در مقابلۀ آب می‌رود و می‌آید. چون به این سر رسد باز از آن جانب آب نماید و کار او به دویدن باشد تا قیامت همچنان به صورت سگ باشد. اگر کسی نادانسته به آن سگ آب و نان بدهد، آن آب و نان سنگ شود و آن سگ را فرمان نیست که آب و نان بخورد. بلی هر کسی که با پیشوایان خود چنین جفاها بکند، سزای او همین باشد

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
با آل علی هر که درافتاد برافتاد
چنین گویند که آن روسیاه روزی هفتاد بار می‌سوزد و خاکستر می‌شود باز خدای تعالی به قدرت کاملۀ خود هست می‌کند تا روز قیامت کار او چنین است» (تصحیح میلاد جعفرپور، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۹۸، ج۲، ص۱۰۷۹).

شبیه این افسانه در مختارنامه هم هست: «مشهور است که آن لعین بعد از کشته‌شدن سگی شد و در بیابان نجف و سرّمن‌رأی یا کربلا می‌گردد و تشنه است و هر آبی که می‌بیند خیال آب می‌کند و از پی آن می‌دود و می‌رود و چون به در آنجا می‌رسد همۀ آنها را نمک می‌بیند و گرسنه و تشنه تا قیامت به عذاب الیم گرفتار است» (شرکت نسبی کانون کتاب، صص۱۵۱-۱۵۲).

حکایت غریبی است. مسخ و تشنگی دوزخی جاودانه و سیزیف‌وار ... انتقام مردم از کسی که به امام حسین گفته بود جرعه‌ای از آب فرات نخواهی چشید تا به دوزخ وارد شوی.

محتملاً سگ شدن شمر برداشتی عوامانه از روایاتی معتبر باشد. شمر برص و پیسی داشته است. فریقین در منابعی کهن روایت کرده‌اند که پیامبر فرمود که درخواب دید سگی دورنگ و پیسه زبان در خون او می‌زند (کلبا أبقع یلغ فی دمه) و تصریح شده که این رؤیا پس از دست‌کم پنجاه سال در روز عاشورای سال ۶۱ محقّق شد. خوارزمی در مقتل‌الحسین نوشته و دیگران هم نوشته‌اند که سیدالشهداء در روز عاشورا وقتی شمر را دید گفت:« الله اکبر! الله اکبر! راست گفت خدا و راست گفت رسول خدا که: گویی سگی پیس را می‌بینم که زبان در خون اهل بیت من می‌زند» (ج۲، ص۴۱). همچنین خوارزمی نوشته (همانجا) وقتی سیدالشهدا در قتلگاه افتاده بود و صورت مطهّرش بر خاک بود، شمر -که مردی پیس بود- با لگد بدن پاک او را به پشت برگرداند و محاسن خونین او را گرفت و خواست سر حضرت را ببرد. سیدالشهدا فرمود: تو همان سگ پیسی هستی که من در خواب دیدم (انت الکلب الابقع رأیته فی المنامی). شمر خشمگین شد و گفت: آیا مرا به سگ مانند می‌کنی و سر حضرت را از تن جدا کرد.

خوابی که سیدالشهدا به آن اشاره کرده مشهور است. در کامل‌الزیارات ابن‌قولویه (چاپ مرتضویه نجف، ص۷۵) آمده که سیدالشهدا در منزل بطن‌العقبه به اصحابش گفت که قطعا کشته خواهد شد. پرسیدند چرا؟ فرمود: خواب دیدم. پرسیدند چه خوابی؟ فرمود: دیدم انگار سگان در من افتاده‌اند و مرا به دندان می‌گیرند و آنکه بدتر از همه در من افتاده بود، سگی پیس بود (رأیت کلاباً تنهشنی. اشدّها علیّ کلب ابقع). برخی از جمله خوارزمی نوشته‌اند که سیدالشهدا این خواب را در سحرگاه روز عاشورا دید. به اصحاب فرمود: در خواب دیدم که سگان سخت مرا در میان گرفته‌اند. در میانشان سگ پیسی بود که از سگان دیگر بدتر و درنده‌تر بود. گمان می‌کنم از میان این قوم مردی پیس مرا می‌کشد (مقتل‌الحسین، ج۱، ص۳۵۶). در برخی از مقاتل متأخر آمده که آنچه موجب شد شمر سر مقدّس سیدالشهدا را از قفا جدا کند خشم او از همین سخن بوده است (منتخب طریحی، ص۳۸۰).

پس ظاهراً اصل و بنیاد سگ‌انگاری شمر را باید در چنین روایات مصیبت‌باری جست که با تلخ‌ترین لحظات عاشورا پیوند دارد.


https://t.me/n00re30yah
Telegram نور سیاه یادداشت‌های ایرانشناسی میلاد عظیمی @MilaadAzimi
More from @n00re30yah
  1. Feb 19, 2026موری رسم موری. مویه بر عزا. زبان گرفتن در سوگ عزیز. گاه تنها. گاه جمعی. مادر، خواهر، مادرب…
  2. Feb 16, 2026خون سیاوشان افراسیاب نمی‌خواست هیچ ردّ و نشانی از خون سیاوش بماند. می‌دانست که خون سیاوخش…
  3. Dec 30, 2025مناظرهٔ فردوسی و مرد «دانشمند» (تلقی بیضایی از خویشکاری شاهنامه) مناظره‌ای میان فردوسی و م…
  4. Dec 28, 2025بیضایی، فردوسیِ خود را می‌سازد! دوستی به طعنه گفت آنچه بیضایی از فردوسی و شاهنامه می‌گوید…
  5. Dec 27, 2025مرگ: بخواب تو خسته‌ای فردوسی! فردوسی: من بیدارم! مرا بهل بدین کار گزافی که مراست. در جای م…
  6. Dec 27, 2025بهتر و تأثیرگذارتر از این تکّهٔ فیلم «باشو غریبهٔ کوچک» چیزی نمی‌شناسم که کارکرد زبان فارس…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →