چشمام پر از اشکه؛ از فکر کردن به تمام ظلمها و بیمهریهایی که سالهاست زنان و مردان این خاک تحمل میکنن...
درد زیاده و توان من برای گفتنش محدود بنابراین میرم سر اصل مطلب...
امروز میخوام دربارهی زنها و مردان همجنسگرا توی ایران بنویسم؛ به یاد عشقهایی که در سکوت خاموش شدن، به یاد آدمهایی که مجبور شدن خودشون رو پنهان کنن و به یاد کسایی که فقط به خاطر متفاوت بودن، زندگیشون رو ازشون گرفتن...
گاهی واقعا فکر میکنم مردم این کشور با خودِ عشق مشکل دارن؛ فرقی نمیکنه چه شکلی داشته باشه...
اگه زنی عاشق مردی بشه و اگه بخواد باهاش وقت بگذرونه، بشناسدش، دوستش داشته باشه و در نهایت باهاش ازدواج کنه، باز هم ممکنه از نگاه همین جامعه بهش برچسب بزنن؛ انگار زن حتی برای دوست داشتن هم باید از بقیه اجازه بگیره...
حالا فکر کن عشقی باشه که از نظر جامعه «نباید» وجود داشته باشه...
عشقی که باید پنهانش کنی.
عشقی که نباید اسمش رو بلند بگی.
عشقی که شاید حتی گفتنش، زندگی آدم رو به خطر بندازه...
و من برای تمام این عشقهای خاموش، غمگینم.
خشمگینم.غمگینم.درماندهام.
کاش راه فراری وجود داشت شاید هم معجزهای برای من.برای تو.برای ما...
برای، آبان و خورشید.
Post #476
44