دیروز ظهر توی شهربازی یه خانواده کوچیک دیدم؛ یه خانوم وآقا به همراه دختر کوچولوشون...- شاید زنی با نگاهی ترسناک باشم، اما نه برای تو...
راستش اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ظاهرشون نبود، بلکه حال وهوای بینشون بود...
دختر کوچولو با ذوق اینطرف و اونطرف میدوید، گاهی تنهایی بازی میکرد و گاهی میرفت سراغ پدر و مادرش. از همون نگاه اول معلوم بود کنار اونا احساس امنیت میکنه؛ از اون مدل امنیتهایی که لازم نیست دربارش حرف بزنی، فقط میشه توی رفتارش دید...
اما چیزی که بیشتر از همه لبخند روی لبم آورد این بود که خود پدر و مادر هم مثل بچهها سرگرم بودن...
با هم بازی میکردن، مسابقه میدادن، میخندیدن و از باخت و بردهای کوچیکشون شوخی میساختن...
برای مدتی انگار هیچ دغدغهای توی دنیا وجود نداشت...
فقط سه نفر بودن که از کنار هم بودنشون لذت میبردن...
و نمیدونی چقدر دیدن همچین چیزی قشنگه...
چقدر قشنگه وقتی میبینی صمیمیت هنوز وجود داره...
وقتی میبینی آدمها فقط خانواده نیستن، بلکه دوست همدیگه هم هستن...
عزیزقلبم...وقتی بهشون نگاه میکردم، ناخودآگاه به تو فکر کردم...به آیندمون.
به روزهایی که هنوز نرسیدن اما قلب و ذهنم باورشون داره...
دلم میخواد من و تو هم همینقدر سرزنده باشیم...
همینقدر راحت کنار هم بخندیم...
دلم میخواد باهات جاهای جدید برم، چیزهای جدید امتحان کنم، خاطره جمع کنم و سالها بعد بهشون بخندیم...
دلم میخواد بعضی روزها بیبرنامه از خونه بزنیم بیرون و فقط ببینیم مسیر ما رو کجا میبره...
دلم میخواد وقتی غرق کار شدی برات قهوه بیارم...
وقتی خسته شدی سرتو روی شونم بذاری...
وقتی خوشحالی باهات خوشحال بشم و وقتی ناراحتی کنارت بمونم...
در واقع دلم نمیخواد فقط روزهای خوبت رو ببینم.دلم میخواد تمام فصلهای زندگیت رو کنارت باشم...
میدونم الان اوضاع زندگیمون یکم سخته...
یه جور بلاتکلیفی مسخره دورمون رو گرفته...
گاهی آینده دور به نظر میرسه...
گاهی رسیدن به بعضی آرزوها سختتر از چیزی که انتظار داشتیم به نظر میاد...
اما این روزها هم میگذرن...
همونطور که خیلی از روزهای سخت دیگه گذشتن...
فقط باید مراقب همدیگه باشیم؛ دست همدیگه رو ول نکنیم و یادمون نره که برای چی داریم این مسیر رو ادامه میدیم...
گاهی فکر میکنم شاید خوشبختی چیز خیلی بزرگی نباشه به عبارتی شاید خوشبختی همین باشه که سالها بعد، وسط یه شهربازی یا یه کافه یا حتی گوشه خونه، بهت نگاه کنم و از پیدا کردنت خوشحال باشم و از شنیدن صدات آرامش بگیرم و بخوام درباره روزم باهات حرف بزنم...
از همینجا فقط خواستم یه بار دیگه بهت یادآوری کنم...
خیلی عاشقتم شیرینم~
بیشتر از چیزی که کلمات میتونن توضیحش بدن✨♥️
Post #455
35