📌 میناب، هیروشیما نیست!
(محمد اصغری)
هفت ماه از جنایت هولناک آمریکاییِ بمباران مدرسهی شجرهی طیبه در میناب و شهادت ۱۶۸ معلم و دانشآموز میگذرد. داغی که بر پیشانی تاریخ این مرز و بوم حک شد. با این حال، تأملی انتقادی در نحوهی غالب مواجههی رسانهای، فرهنگی و مشخصاً دولتی با این جنایت در ماههای گذشته، زنگ هشدار جدی را به صدا درمیآورد: خطر هیروشیماسازی از میناب.
برای درک این خطر، باید تردستی عجیب هیروشیما را فهم کرد تا دریابیم چگونه غرب با مهندسی سیستماتیک حافظهی جمعی، از یک جنایت تاریخی سیاستزدایی کرد.
هیروشیما امروز به چه نمادی تبدیل شده است؟ نمادی انتزاعی از صلح جهانی و تراژدی بشریت. این دگردیسی معنایی، محصول یک معماری هژمونیک است که در چهار محور عمل میکند:
نخست جهانشمولسازی رنج؛ در گفتمان مسلط، فاجعه هیروشیما از یک جنایت جنگی امپریالیستی، به یک بلای جهانی و تراژدی مشترک بشری تقلیل یافته است. تقابل دوتایی عامل متجاوز / قربانی عامدانه محو شده و جای خود را به تقابل انتزاعی جنگ / صلح داده است. آمریکا خود را از متهم ردیف اول، به شریک غم بشریت تقلیل میدهد.
دوم هژمونی نرم پسااستعماری؛ عزاداری ژاپنی برای هیروشیما، نمایشی از استقلال نیست. سوژهی استعمارگر به سوژهی تحت انقیاد اجازه عزاداری میدهد، مشروط بر آنکه این سوگواری هرگز نظم مسلط پساجنگ را به چالش نکشد. عزاداری در اینجا، آیینی برای تثبیت هژمونی است.
سوم فراموشی مضاعف؛ غیبت نام آمریکا حاصل یک توافق نانوشته است. ژاپن با پذیرش روایت قربانی ناب، از مسئولیت وجدانی خود در پاسخ به جنایت فرار میکند و آمریکا با اسطورهی پایانبخشی به جنگ، از مسئولیت اخلاقی قتلعام میگریزد.
و چهارم، زیباییشناسی فضایی و معماری فراموشی؛ در پارکی مشهور که برای یادبود هیروشیما برپا شده، استفاده از فرمهای انتزاعی و ضد-یادبودها سبب شده تا هیچ کتیبه یا نشانهای مستقیماً به نام آمریکا یا بمبافکنهای آن اشاره نکند. این فضاسازی، خشم سیاسی را خنثی کرده و دادخواهی را به یک مالیخولیای منفعلانه مبدل میسازد.
اکنون به نحوهی مواجهه با فاجعهی میناب بنگرید. آیا نشانههایی بسیار زودرس از همین معماری فراموشی و سیاستزدایی سیستماتیک را نمیبینیم؟ آنهم وقتی هنوز حتی سالگرد میناب هم فرانرسیده!
در انبوهی از یادبودهای رسمی، المانهای شهری، در تولیدات فرهنگی و حتی در بیان ترحمی سلبریتیها و ادبیات رسمی دولت وفاق، کمتر اثری از نام آمریکا به عنوان جنایتکار اصلی و عامل مستقیم این قتل بیرحمانه دیده میشود. اینجا نیز تمرکز مطلق بر روی مظلومیت قربانیان و تراژدی انسانی است، در حالی که عاملیت جنایت به طرز معناداری به حاشیه رانده میشود یا در واژگان انتزاعی و کلی حل میگردد.
این همان زنگ خطر بزرگ است. جریان سازش که بقای گفتمانی خود را در حفظ امکان گفتوگو با آمریکا میبیند، ناگزیر است از جنایت میناب سیاستزدایی کند. آنها میخواهند میناب را از یک جنایت جنگی آمریکایی به یک تراژدی انسانی یا استثنای رفتاری تقلیل دهند. آنها از مظلومیت دانشآموزان شجرهی طیبه میگویند تا احساسات عمومی را ارضا کنند و سوپاپ تخلیهی روانی جامعه را بکشند، اما از عامل این جنایت نام نمیبرند تا میز بازی همیشگی با آمریکا به هم نریزد.
تبدیل شدن میناب به یک هیروشیمای ایرانی، یعنی خلع سلاح حافظهی تاریخی یک ملت. اگر ما اجازه دهیم که خشم مقدس ناشی از این جنایت، در قالب یک زیباییشناسی فضایی خنثی و نشانگان بیخطر محو شود؛ اگر اجازه دهیم که خونخواهی میدانی و دادخواهی حقوقی و سیاسی، به یک مالیخولیای منفعلانه و یک اندوه بیهزینه تقلیل یابد، در واقع بزرگترین خیانت را در حق خون آن ۱۶۸ شهید کردهایم.
میناب، هیروشیما نیست، چون ما نمیخواهیم ژاپن تسلیمشده در پایان جنگ باشیم که برای سهمیابی از نظم آمریکایی پساجنگ، مجبور باشیم بر نام قاتلان فرزندانمان خط بطلان بکشیم. یادبود میناب، باید نماد خونخواهی آرمانی، انتقامجویی استراتژیک و کیفرخواست زنده و ابدی علیه آمریکا باشد، نه صحنهی تئاتری برای نمایش یک مظلومیت ناب و فراموشی چهرهی متجاوز در ردای صلح!
@MuhammadAsghari
Post #239
92