Post #4631
15
𝐌𝐨𝐜𝐡𝐢 𝐛𝐨𝐲 تکیه داده بود به نردههای کنار خیابون. نمیدونست چقدر بود که بارون میبارید، اما تعداد رعد و برقهایی که آسمون رو توی شب روشن کرده بودن رو خوب حفظ بود. تمام تنش از بارون خیس شده بود، اما اهمیتی نداشت؛ ذهنش داشت به آتیش میکشیدش. فندک زیپوش رو از جیبش درآورد…
پاکش کنم؟