☰
🔰 حکایت | اسب تازی
○ ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی. باری، پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد. پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر، کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هرچه به قامت مهتر، به قیمت بهتر.
آن شنیـــدی که لاغری دانـا
گفت باری، به ابلــهی فربـه
اسبِ تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویلهٔ خــــر بِه
○ پدر بخندید و ارکانِ دولت پسندیدند و برادران بهجان برنجیدند . . . (ادامه)
📚 گلستان سعدی، باب اول، در سیرت پادشاهان
@MorphoSyntax
Post #1080
781
- ❤ 8