اگربخواهم درباره ی فقربگوییم،می گوییم:، مثل یک مِهِ غلیظ، چشمِ دیدنِ آینده را گرفته؛ فقیری که نه فقط در جیبها، بلکه در امیدها نفوذ کرده است. وقتی قیمتِ یک لقمه نان، با قیمتِ آرامشِ روان، در برابر هم میایستند، آدم میفهمد که زندگی در اینجا، یعنی جنگیدن برای بقایِ روزمره. ما دلتنگِ چیزی هستیم که هنوز ندیدهایم، اما وجودش را حس میکنیم: دلتنگِ آن آرامشی که در میانهی امنیتِ واقعی نهفته است، نه در سکوتِ اجباری.
ما در انتظارِ روزی هستیم که در آن، "ارزانی" فقط یک کلمه در اخبار نباشد، بلکه در شکمِ سیرِ مردم و در لبخندِ بیدغدغهی آنها جاری باشد. دلتنگِ آن آزادی هستیم که در آن، "خود بودن" نیاز به توضیح یا توجیه نداشته باشد؛ جایی که بتوان بدونِ لرزشِ قلب، در خیابان قدم زد و بدونِ ترس از قضاوت یا برخورد، رؤیاهایمان را در هوا رها کرد. زندگی در ایران، یعنی زیستن در میانهی دو دنیا: دنیایِ پر از زیباییهایِ نادیدنی و دنیایِ پر از زنجیرهایِ نایستاده؛ و در این میان، تنها چیزی که ما را زنده نگه میدارد، همین دلتنگیِ بیپایان برای رسیدن به آن حقیقت است: حقیقتی که در آن، زندگی، به جای جنگیدن، فقط... زندگی کردن باشد.»🦁
برای ایران،آزادی،فقر