.
پنج ساله که بودم پیغمبرم مهین خانم بود. زنی به غایت زیبا با چشمان درخشان میشی و گوشوارههای الماس. دزدکی تماشایش میکردم. از بهشت آمده بود. نشستنش، راه رفتنش، حرف زدنش، لباس پوشیدنش، حتی آشپزی کردنش با همه زنهایی که میشناختم فرق داشت.
باحوصله و باجرات زندگی میکرد. خود خودش بود. خود خود یک زن، عجیب زیباست. میتوانم یک کتاب بنویسم از قدمزدنهایش در باغ، از آفتاب گرفتنهایش، از مربا درست کردن و قلابدوزیهایش، از خندههایش. "مهین خانم شدن" رویای کودکیم بود.
ده دوازده ساله که شدم خیال میکردم دنیا به زنان قدرتمند و جسور نیاز دارد که پابهپای مردان کار کنند و درس بخوانند و بجنگند؛ دخترانی با کفشهای کتانی، ارادهای آهنین و انتخابگر.
تازه بیست ساله شده بودم بیقراری داشت جانم را ذرهذره میخورد. مادر شده بودم اما نابالغ. بزرگ شده بودم اما نابلد. میان آنچه زندگی میکردم و آنچه میخواستم، دنیادنیا فاصله بود. نه دختری با کفشهای کتانی بودم و نه زنی با گوشوارههای الماس. هیچکس نبودم. تنها و سرگردان در میانهی زندگی دور خودم میچرخیدم.
حالا چهل سالهام. راه درازی آمدهام. هم کفشهای کتانی و دویدن و جنگیدن را امتحان کردهام، هم گوشواره های الماس و پشت به آفتاب نشستن و مهین خانم شدن را.
حالا دیگر آنقدر معصومانه و غیرواقعبینانه به زندگی نگاه نمیکنم. دنیا به زنانی نیاز دارد که در عین قدرت و زیبایی، باحوصله زندگی کنند. نمیخواهم دنیا را نجات دهم. فکر میکنم دنیا زنی را میخواهد که خانهاش را از آشفتگی نجات دهد.
الهه افشار
Post #33930
1.24K
- 👍 6
- ❤ 2
- 👏 2