به همین آسونی
دیروز رولت مرغ درست کردم. برای اولین بار در عمرم و بدون حضور مامان. مامان، سالها رولت گوشت و مرغ درست میکرد و همیشه به نظرم پیچیدن رولت، غیرممکنترین کار در آشپزی برای من بود. این مدت درباره آشپزی میخوانم و دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دوست دارم رولت مرغ درست کنم.
دو تا ویدئو درباره پیچیدنش دیدم و بعد دست به کار شدم. در اولین تجربه رولت مرغ درست کردنم، سه مدل رولت درست کردم. سرخ شده با حرارت ملایم، سوخاری و پخته شده با سس. همهچیز به شدت آسانتر و راحتتر از چیزی بود که از کودکی فکرش را میکردم و سی سالی بارش را کشیده بودم که پیچیدن رولت، سختتر از این حرفهاست و کار من نیست.
از بچگی دندانهایم مشکل زیبایی داشت و با هرکس دربارهاش میگفتم، میگفت حل کردن این مشکل خیلی خیلی سخت است و حتی دکترها بهم گفتند مشکلت بعد از ارتودنسی دوباره برمیگردد و درست کردنش فایده ندارد.
یک هفته قبل از عقدم، با ترس و لرز فراوان به یک مرکز زیبایی دندانپزشکی رفتم و مشکل میلیونیام حل شد. با شصت هزار تومن! هر دندان با ۱۵ هزار تومن! بسیار آسانتر و ارزانتر و کمزمانتر از چیزی که فکرش را میکردم و میکردند.
یک دو بار در بچگی مامان بهم گفته بود لیسانس را میشود گرفت ولی ارشد خیلی سخت است. کار همه نیست. همان یک دو بار گفتن مامان، باعث شد که من با رتبه ۱۰ کنکور سراسری، بعد از لیسانسم بیخیال ارشد شوم و همیشه از پایین بودن سطح سوادم رنج کشیدم و میکشم. ده سال بعد از لیسانس، وقتی کرونا داشتم، در خانه تنها بودم، و همزمان دورکاری هم میکردم.
آن سال به تشویق دوستی خیلی اتفاقی، در دوره دوم تمدید شدهای که فقط دو ماه با آزمون فاصله داشت، دفترچه خریدم و دو ماه درس خواندم و بعد ارشد دادم. قبول شدم. با رتبه ۲۲. هیچ باورم نمیشد ارشد به این راحتی باشد. حداقل راحتتر از کنکور سراسری کارشناسی.
خواهرم همیشه دوست داشت بازیگر شود. شاید از نوجوانی. خب. همه میگفتند نمیشود. به هزار و یک علت. خواهرم ازدواج کرد و دو بچه آورد و بزرگ کرد.
بعد از بیست و پنج سال رویای بازیگر شدن و اطرافیانی که میگفتند نمیشود، خواهرم یک صبحی در حوالی چهل سالگیاش از خواب بیدار شد و رفت در یک دانشگاه علمی کاربردی سطح پایین اسمش را نوشت. رشته کاردانی بازیگری.
دو سال کاردانی را تقریبا یواشکی درس خواند اما دانشجوی نمونه شد و بدون دردسر رفت کارشناسی و آنجا هم شاگرد اول شد و از همان دوره تحصیل، به خاطر نمرههای بالای کارگاههایش، بازیگری را شروع کرد.
در تئاتر و فیلم کوتاه. خواهرم خیلی خیلی راحتتر از چیزی که فکرش را بکنیم بازیگر شد.
از این مثالها فراوان است و میدانید میخواهم چه بگویم؟
میخواهم بگویم گاهی فقط باید به بچهها گفت "به همین آسانیست! به همین آسانیست
"به این آسونیام نیست" من یکی را که خیلی خیلی از ریز و درشت زندگیم عقب انداخت. از درست کردن رولت گرفته تا ادامه دادن تحصیلات تا سوءظنم به عشق و رابطه.
درست که شرایط نه کشور ما، که کل جهان رو به اوضاع خوبی نمیرود و همه چیز به شدت بد و سخت است اما لطفا به بچههایتان و اطرافیانتان حداقل گاهی بگویید
"به همین آسانیست "
و مدام نگویید "به این آسونیام نیست". شاید گاهی بزرگترین جنایتی که در حق کسی انجام میدهید همین جمله باشد.
Post #33875
708
- ❤ 6
- 👍 3