یه نوع خاصی از درد هست که به نظرم خیلی کم دربارهش حرف زده میشه؛
دردِ اینکه بدونی کی میخوای باشی،
بدونی یه زندگی هست که واقعاً برات ممکنه،
اما حس کنی نمیتونی واردش بشی...
و باید دیگه دست برداریم از اینکه بگیم:
«آه، فقط تنبلم»
یا «تمرکزم کمه»
چون خیلی اوقات مسئله این نیست!
مسئله اینه که پایههای درونی تو هنوز اونقدر محکم نیستن
که بتونن وزنی رو که داری سعی میکنی بسازی، تحمل کنن.
اون فاصلهای که بینِ «الان کی هستی»
و «حسی که داری از کسی که میتونی بشی» وجود داره،
میتونه خیلی وجودی و عمیق باشه.
انگار داری زندگی واقعی خودتو از اونطرف اتاق تماشا میکنی
ولی دستت بهش نمیرسه.
اما واقعاً چه اتفاقی داره میافته؟
یه بخشی از تو آمادهست،
و یه بخش دیگه هنوز داره خودش رو
از نظر احساسی، روانی، و حتی جسمی
مرتب میکنه تا بتونه وزن این آمادگی رو به دوش بکشه.
برای همین فشار آوردن بیشتر لزوماً منطقی نیست.
تو باید زمینی رو که روش ایستادی محکمتر کنی
تا آرزوهات جایی امن برای فرود داشته باشن.
بذار سیستم درونت خودش رو به رؤیات برسونه
به خودت یادآور شو که عقب نیستی
داری ظرفیت میسازی.
و وقتی دنیای درونت به اندازهی کافی ثابت و محکم بشه
که بتونه زندگیای رو که میخوای نگه داره،
اونوقت حرکت رو به جلو
کاملاً طبیعی اتفاق میافته.
Post #33871
722
- ❤ 8
- 👍 2