یک_تویی که طرحواره ی اطاعت داری و بخاطر در امان موندن از خشم دیگران تسلیم خواسته های اونا میشی شعارت این باشه:
حتی اگه آسیب هم ببینم حرفمو میزنم و برای گرفتن
حقم تلاش میکنم
دو_ توی خیلی از خانوادههای ناسالم عشق اون چیزی نیست که باید باشه؛ آزاد و بیقید و شرط. بیشتر شبیه یه معامله میشه: «اگه خوب باشی، اگه ساکت باشی، اگه مطابق انتظار ما رفتار کنی… اونوقت دوستت داریم.»
اینجور جاها یا مرزها خیلی سفت و خفهکنندهان، یا اصلاً وجود ندارن. احساسات بچه به چشم نمیاد و حتی بعضی وقتها جای والد و کودک عوض میشه؛ یعنی بچه باید حواسش به حال و روز مامان یا بابا باشه.
طبیعیه که توی همچین فضایی بزرگ بشی و با خودت یه بار سنگین بیاری تا بزرگسالی:
اضطراب همیشگی، ترس از اینکه تنها بمونی یا اینکه وقتی به کسی نزدیک میشی، یه جایی همهچی خراب بشه.
همینجاست که صمیمیت و اعتماد توی رابطهها سخت و پرچالش میشه.
این درد مشترک خیلیهاست، و گفتنش خودش یه قدم بزرگه.
دکتر سنگچین
Post #33743
752
- ❤ 3