✅در دفاع از احمد زیدآبادی؛ گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
**سیدابوالحسن مختاباد
📌 تازهترین یادداشت دوست خوب و قدیمیام، دکتر #احمد_زیدآبادی متاثرم کرد. اویی که از سال ۷۳ که پای به روزنامه همشهری گذاشتم میشناسمش و در تمامی این سالها این دوستی پابرجا بود. اویی که در تمامی زیستش نه خود را فریب داد و نه دیگران را و در کار و زندگیاش صادق و جدی بود. نوشتههای او همیشه برایم جذابیت داشت و درس آموز بود. چه مطالب بلندش که در سالهایی در ایران فردا با نام پویا احمدزاده مینوشت و چه ستون کوتاه صفحه آخر #همشهری.
چندین سال در هیات مدیره انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران، در ظهرهای روز شنبه با دیگر اعضای هیات مدیره سر میزی مینشستیم. حتی روزی که میخواست برای پایاننامه دکتریاش برود خبرم کرد و با هم به یکی از اتاقهای طبقه دوم دانشکده حقوق و علوم سیاسی رفتیم و آنجا با دکتر #حسین_بشیریه، دکتر #حمید_احمدی و چند تن دیگر از اساتید نشستیم و او از پایاننامهاش دفاع کرد؛ "دین و دولت در اسراییل" که بلافاصله دوست مشترک دیگرمان(ایرج اسلامی) در انتشار روزنگار منتشرش کرد. تحسین و تقدیر از کارش را در نگاه تک تک اساتید میدیدم. آن سال او تازه از زندان اولش بیرون آمده بود.
گفت و گویی مفصل و بیش از ۲۰ جلسهای با او درباره شرایط زندان داشتم. روزهایی که در تراس همشهری این گفت و گوها انجام شد. بعدها به من گفت آنها را استفاده نکن چون میخواهم در جلدهای بعدی خاطراتم بیاورم.
وقتی در سال ۸۸ به شکلی ناجوانمردانه به زندانش افکندند، حقیقاتا ناراحت شدم و شنیدن اعتصاب غذا و دیدن پیکر رنجورش در لباس زندان و تماشای آن از تلویزیون آه از نهادم برمیآورد. خبر آزادیاش از زندان از خوشترین خبرها بود و پس از آن به شکلی مرتب ارتباط مجازی و گپ و گفت برقرار شد.
سال گذشته درهمین روزها بود که به ایران آمدم و وقتی با او تماس گرفتم و برای یک مهمانی دوستانه دعوتش کردم به رغم آنهمه گرفتاری آمد و دیداری بعد از نزدیک به ۱۲ سال دست داد.
احمد و سختیای که از دوران کودکی و تا این همه سالها کشید، همیشه مرا به یاد این بیت حافظ میاندازد:
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
و واقعا در کورهراه حوادث گویی تبدیل به لعل بدخشان شد، بیکینهترین آدمی که در زندگی شخصی دیدمش او بود و تقریبا کسی را ندیدم که این سطح از رضایت درونی را در خود جای داده باشد.
من به صفت روزنامهگاری با کثیری از آدمیان از طیفهای مختلف روبرو بودم. آدمهایی بسیار معروف که در خلوت چیزی بودند و در جلوت چیزی دیگر. زید اما خلوت و جلوتش هم یکی بود.
در یادداشت آخر، او نوشت که صحنه سیاست داخلی ایران را بوسیده و کنار گذاشته است. من امیدوار بودم متن محترمانه وهمدلانهاش به حامد اسماعیلیون پاسخی یابد. چرا که اگر او دردکشیده است و زن و فرزندش را در آن حادثه ناجوانمردانه از دست داده است،احمد زیدابادی نیز هزینههای بسیاری برای اعتقادات سیاسیاش داد. سالها زندان و شکنجه و تبعید و محرومیت از حتی نوشتن و حرفزدن، برای دکتری علوم سیاسی معتبرترین دانشگاه کشور که میتوانست خطر نکند، ننویسد،انتقاد نکند تا همانند بسیاری دیگر، از امکانات استادی همان دانشگاه بهرهمند شود. این انسداد و بیگفت و گویی بین نیروهای منتقد و معترض و حتی برانداز، فضایی سرشار از سوء تفاهم به وجود آورده است و برچسبهایی ناجوانمردانه که آدمی به شگفت میاید و همه البته ریشه در کجفهمی ناشی از دو قطبی به وجود آمده است که تقریبا بوی خون و جنون میدهد. اگر ما در سطح نخبگان نتوانیم با هم گفت وگو و به رفع سوء تفاهم بپردازیم از جوانان و نوجوانان چه انتظاری است؟ همه ما میدانیم عامل اصلی این دوقطبی وریشه آن حاکمیت جمهوری اسلامی و ندانمکاریهای هسته سخت قدرت در طی به خصوص یک و نیم دهه اخیر است، اما پرتاب تیرهای زهرآگین دشنام و توهین به امثال زیدآبادی، تنها خاصیتش دادن صحنه به دست تندروان هر دو سواست و مخالف همان شعاری است که از آن به نام شعار محوری «زن زندگی آزادی» یاد میکنیم. کجای این توهینو محتسبمزاجیها با نیروهای مدنی و فعالی چون زیدآبادی، بویی از زندگی و طراوت و لطفی و حتی آزادی وآزادگیای دارد که در این سه عبارت کلیدی است؟
امیدوارم خداحافظی آقای زیدآبادی همانند اعتصاب غذایش موقتی باشد و با انرژیای افزونتر به صحنه بازگردد. او به نوعی پرچمدار مبارزه خشونتپرهیز بود و قرار بود برای ایده راه چهارمش هم فعالیتهایی انجام دهد و در این زمینه هم گفت و گوهایی داشتیم که امیدوارم اگر به استراحت و دوری از جار و جنجال منتقدان و مخالفان محتسبمزاج میپردازد، به فکر ایدههای اصلی و از جمله ایده راه چهارم و نیز تدوین یک راهنمای عملی برای جنبش خشونتپرهیز باشد.
https://www.instagram.com/p/ClOopHSp07m/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
Post #327
3.81K