سلام همسایه!
من مولادادم، البته میدانم برای شما نام مهم نیست، مرا افغانی میشناسید، جالب است بدانید که افغانی واحد پول ماست، سیاستمداران ما، مرا افغان میگویند. من بین سالهای ۷۶ تا ۸۳ در ورامینِ تهران زندگی میکردم، آن زمان رئیس جمهور شما محمد خاتمی بود، دولت اصلاحات. از همان کودکی تحقیر را از طرف شما حس میکردم، همیشه افغانی گفتنتان برایم مثل فحش بود، چنان که کولابی گفتن برخی هموطنانم به برخی دیگر.
از نظر شما افغانی یعنی آدمی یکلاقبای بدبخت که از اول برای تهسری خوردن خلق شده. گاهی فکر میکنید که افغانیها پیش از آمدن به ایران چهار دست و پا میچریدند، این را از شما نشنیدهام، دیدهام. شاید برخی این گونه نباشند مثل عمو صمد همسایهی کُرد ما در ورامین، من به خاطر رفتار او کُردها را دوست دارم. وقتی شما باد به غبغب میانداختید و فریاد میزدید:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاک تو سرچشمهی هنر...
با خودم میگفتم از ازل قرعهی فال فرهنگ و هنر به نام اینان زده شده که کاش چنین میبود، دیری نپایید فهمیدم خیلی از شما حتی از تاریخ درست سرزمینی که سنگاش را با شدت تمام به سینه میکوبید، ( چو ایران نباشد تن من مباد) خبر ندارید. تاریخ میخوانید اما نمیدانید هریوه( هریوا، هری، هرات) بُست، پوشنگ، زابلستان، فراه، کابلستان، بلخ، بدخشان، پنجهیر، گوزگانان، بامیان، قندهار، غزنه، غور، زرنج، اسفزار، سمنگان، فاریاب، یمگان و بادغیس کجاست؟ نقالی میکنید و نمیگویید رستم از سیستان است و تهمینه دختر شاه سمنگان، سیستان که زرنج است و فراه و بُست و قندهار.
طاهر از فوشنج بود و یعقوب عیاری از سیستانی که بالا ازو گپ راندم. زایندهرود، کارون و اَرَس ورد زبانتان است اما هیرمند، آمو، هریرود، مرغاب و ارغنداب را نمیشناسید. اگر از بلندای زاگرُس به هندوکش نگاه میکردید کلاه از سرتان غلتزنان پایین میرفت، و اگر دماوند را واقعا بالا رفته بودید، او را کودکی میدیدید که نوشاخ چون مردی رشید بر او سایه انداخته.
اینها را هم برای یادآوری میگویم هم تفاخر، چرا که آنچه مایهی افتخار ماست، شما را نیز راست. مولانا جلالالدین زادهی بلخ است و جامی مدفون هرات، سنایی از غزنه و حنظله از بادغیس، ناصر خسرو در یمگان است و صائب تبریزی برای کابل قصیده مینویسد:
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش...
رابعهی بلخی مادر شعر پارسیست و دقیقی بلخی نخستین سرایندهی شاهنامه، عنصری بلخی نیز فراموش نشود. ظهیر از فاریاب است و ربیعی از پوشنگ. خواجه عبدالله انصار، محمود وراق هروی، ابوشعیب هروی، جوهری هروی، حقوری هروی، ارزقی هروی، عبدالواسع جبلی، ابوالفضل عثمان بن احمد الهروی، شمسی دهستانی هروی، حمیدالدین دهستانی هروی، عبدالرافع هروی، بشار هروی، بدر الدین هروی، فخرالدین خطاط هروی، رشیدالدین محمد اسفزاری، منصور بن علی اسفزاری، مجد الدین ابن الرشید عزیزی، امامی، ازهری، مولانا حسن متکلم، صاین، سعید هروی، هاتفی هروی، آصفی هروی، مهری هروی، مسیحی فوشنجی، اسماعیل دارا و... اینها تنها شاعران یک شهراند، هرات. افتخاراتی که هم مال مناند هم شما.
پل مالان را چه کم از سی و سه پل؟ نیشاپور کلیدر دارد و کروخ دوندر. اگر مراغه پایتخت ایلخانیان بود و تبریز پایتخت آققویونلوها و شیراز از اتابکان و آل اینجو، غزنه پایتخت غزنویها بوده و هرات از آل کرت و تیموریان و کابل از ظهیرالدین محمد بابر و غور از آل شنسب.
چشمها را باید شست، تا ابوعلی سینا را در بلخ و ابوریحان بیرونی را در غزنه دید، قلممو باید گرفت و نقش استاد کمال الدین بهزاد را در هرات کشید. نستعلیق را رونق از میر علی هرویست و سیاست و کیاست را از امیر علیشیر نوایی، پیش از آنی که امیر کبیری باشد.
همسایه! پارسی در دامان ما زاده شد به راه افتاد، حرف زد، جوان که شد پیش تو آمد. همان قدر که سرخس، کلات، سبزوار و خرگرد جام میخ خیمهی خراسان بودند، شافلان، فرگرد، کوشک و اوبه هم.
گوش باز کنید تا لهجهی هرات و زندهجان ( مرکز پوشنگ ) و کوسویه ( کهسان) گلران و فرگرد ( غوریان) را در تایباد و تربت جام و خواف و مشهد و سبزوار بشنوید!
اگر امروز جبر، ما را برای تهیهی لقمهنانی به سوی شما کشیده دلیلی بر خُردانگاری ما نیست، جوانان ما در ته چاههای تهران و آتش کورههای ساوه و تختهی داربستهای چندین طبقهی اهواز، جان دادند تا نانی به کفآرند، مفتخور خوانتان نبودند که منت میگذارید. حالا که این مرزها ( که بیشباهت به خطخطیهای دفتر کودکان نیست) چشم تاریخی شما را بسته خیلی خوب پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت، زخم زبان و گردن شکستنتان دیگر چیست؟
مولاداد رستمی
@ml_rustami