TGViewer
Channel Public Channel
میراث پارسی

میراث پارسی

@miraseparsi1399

درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن
تهیه شده در خانۀ شاعران ایران
@mousavitabari
Subscribers
766
Photos
8
Videos
0
Links
100
Recent Posts 19 shown
Post #206 3.01K
🔸آزَرده کرد گزدم غربت جگر مرا
گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا


در اینجا به تصحیح بزرگواران مینوی و محقق وفادار نماندم و کژدم نخواندم چون گزدم است و پیشتر در بازخوانی متون دیگر به تفصیل در این باره صحبت کردم اما در خصوص گزدم در این بیت دلایل و شواهد ما بیشتر و قوی‌تر است. چرا که در مواضع دیگر ناصر خسرو گزدم گفته نه کژدم. مثلا:

متاز بر دم دنیا که گزدمش بگزدت
ز گزدمش به حذر باش کش گزنده دم است

تازه اگر گزدَم نگفته باشد که البته برای تلفظ حرف دال به ضمه مستنداتی داریم اما اینجا قافیه دم و کم و ستم است. نکتۀ دوم تکرار حروف "گ" و "ز" در این بیت است. دقت کنید:

آزرده کرد گزدم غربت جگر مرا
گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

🔸...گر در کمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار کرد پس این بی‌خطر مرا؟


خطر در اینجا به معنی بها و ارزش است. بندار رازی می‌گوید:

بنفشه‌بند آیا که چه پنداشت؟
که با مشکین خطت او را خطر بو؟

یعنی با وجود خط مشکین یار آیا برای بنفشه بهایی و جایگاهی می‌ماند؟

🔸وندر رضای خویش تو یارب به دو جهان
از خاندان حقّ مکن زاستر مرا


در بعضی نسخه‌های متأخر نوشته‌اند "از خاندان حق تو مکن" که پیداست تصرفی مطابق ذائقۀ عصر صورت گرفته است. این از ویژگی‌های نظم کهن است که در مواجهه با شماری از کلماتی اینچنین که به حرف مشدّد ختم می‌شود مکثی را در قرائت باید اعمال کرد. مثل مصراعی که پیش از این خواندیم:

راه تو زی خیر و شرّ هر دو گشاده است

زاستر یا زاسُتر هم مخفف زانسوتر است. مسعود سعد می‌گوید:

دعای من ز دو لب زاستر همی نشود

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 34، درآمدی بر شعر ناصر خسرو قبادیانی)

https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #205 2.09K
🔸ای تن تیره اگر شریفی اگر دون
نبسۀ گردونی و نبیرۀ گردون

در خصوص کلمۀ شریف در این بیت لازم است عرض کنم که احتمالا شاعر به معنای عامش نظر داشته و می‌خواسته بگوید اگر نَسَب به اشخاص عالی‌رتبه و بزرگ یا اشراف می‌رسانی و اگر نه، فرزند گردونی. و چیزی به نام ژن خوب نداریم. نبسه معنایی نزدیک به همان نبیره دارد. البته در بعضی نسخه‌ها بستۀ گردون آمده است. در هر حال عرضم این است که در گذشته شریف اصطلاحا به کسی گفته می‌شد که نسب به خاندان پیامبر می‌رساند. حالا این جا نه لزوماً و منحصراً این مطلب مدّ نظر بوده. اگرچه هم از قدما و ارباب تذکره و هم از محققان معاصر و مستشرقین حرف‌هایی در خصوص سیادت ناصر خسرو زده‌اند که گویا ناشی از فهم غلط بیت یا ابیاتی از اوست با این حال منعی ندارد که ما این شعر را به آن مسائل هم مربوط تلقی کنیم.

🔸نیست به نسبت بس افتخار که هرگز
نبسۀ گردون دون نبود مگر دون

آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیب
از رگ و موی است و استخوان و پی و خون؟

می گوید شریف هم تن و جسمش مثل وضیع است مرکب از رگ و موی و استخوان و خون. آیا تن آدم فرومایه و دون با تن کسی که اصل و نسب دارد تفاوت می کند؟

🔸گر تو شریفی و بهتری تو ز خویشان
چون که بری سوی خویش خویش شبیخون؟

بلکه به جان است، نه به تن، شرف مرد
نیست جسدها همه مگر گل مسنون

گل مسنون یعنی گل گندیده و بویناک. در مقابل گل خوشبوی. گِل هم خوب و بد دارد. اینکه می‌گوییم طرف خوشگل است از همین جاست.

گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم

البته اصل تعبیر اقتباس از آیۀ قرآن است. می‌فرماید: و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماٍ مسنون. انسان را آفریدیم از گل خشک بدبو.

🔸تن صدف است ای پسر به دین و به دانش
جانت بپرور درو چو لؤلؤ مکنون

اهرون از علم شد سمر به جهان در
گر تو بیاموزی ای پسر تویی اهرون

اهرون ظاهرا از دانشمندان قدیم یهودی بوده و البته برخلاف آنچه که ناصر خسرو می‌گوید چندان نامش شهره به جهان نشده. لااقل در متون ما به ندرت این نام مطرح شده است. شاید در شعر فارسی تنها در دیوان قطران تبریزی دیده ‌شود که آن هم به احتمال قوی متأثر از ناصر خسرو است. چرا که در سفرنامه خواندیم که ناصر با قطران ملاقات داشته و قطران از او سؤالاتی کرده است. اشتراکات این دو دیوان خود موضوع تحقیقی عالی است.

🔸نیک و بد و دیوی و فریشتگی را
سوی خردمند هست مایه و قانون

مادر دیوان یکی فریشته بوده ست
فعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون

راه تو زی خیر و شرّ هر دو گشاده ست
خواهی ایدون گرای و خواهی ایدون

دیو و فرشته به خاک و آب درون شد
دیو مغیلان شد و فریشته زیتون

این باور لابد ارتباط دارد با آن وجه اشتقاق که در بعضی فرهنگ‌ها در خصوص لغت مغیلان آمده است که نوشته‌اند امّ غیلان بوده. امّ به معنی مادر و غیلان جمع غول که همان دیو است. البته کسانی این را رد کرده‌اند اما قابل توجه است از منظر باورهای عامیانه.

🔸داد کن ار نام نیک خواهی ازیراک
نامور از داد گشت شهره فریدون

که بی‌درنگ تداعی‌گر ابیات معروف شاهنامه است دربارۀ فریدون:

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 34، درآمدی بر شعر ناصر خسرو قبادیانی)

https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #203 1.41K
مضمون و موضوع این بیت اخیر علی رغم ظاهر ساده‌اش بسیار بسیار مهم است. می‌گوید از هیچ کس ظلم را پذیرا مباش و به هیچ کس هم ظلم مکن. نه مظلوم باش نه ظالم. این البته ایده آل همۀ ماست اما اگر زمانی برسد که ناچار شویم و مخیر شویم به انتخاب بین این دو، آن جا مهم است که انتخاب ما چه باشد. غالب انسان‌ها هیاهویشان و اعتراضشان برای این است که جای ظالم بنشینند. طرف از ظلم به تنگ آمده و می‌خواهد ظالم را سرنگون کند و جای او بنشیند. کم‌اند کسانی که اگر مخیّر شدند بین این دو امر موضع مظلوم را انتخاب کنند. بگویند اگر قرار است یکی از این دو باشیم همان بهتر که مظلوم باشیم تا ظالم. به یکی از رجال گفتند شما مظلومید. ناراحت شد. گفت: نخیر من مظلوم نیستم... جدّاً جای تعجب است... بگذریم.
سخنم شد بلند و می ترسم
که مرا چیزی از زبان بجهد

اینجا ناصر خسرو می‌گوید قبول نکن کسی آزارت دهد. تو هم بیهوده کسی را میازار مگر از روی مکافات و مساوا. مساوا در اصل مساوات بوده که حرف "ت" از انتهایش افتاده و به نوعی مخفف است.

🔸پرکینه مباش از همگان دایم چون خار
نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما

کز گند فتاده ست به چاه اندر سرگین
وز بوی چنان سوخته شد عود مطرّا

با هر کس منشین و مبُر از همگان نیز
بر راه خرد رو نه مگس باش نه عنقا

شاعر دعوت به اعتدال می‌کند. نه عزلت‌نشینی نه مخالطت زیاد با خلایق. می‌گوید نه مثل مگس باش که مظهر سماجت و مزاحمت است و نه مثل عنقا که مظهر گوشه‌گیری. میانه‌رو باش.

🔸چون یار موافق نبُوَد تنها بهتر
تنها به صد بار چو با نادان همتا

نه فقط ناصر خسرو که همۀ حکمای ما به این معنا قائل بودند که "الجلیس الصّالح خیرٌ من الوحده والوحدة خیرٌ من جلیس السّوء". همنشینِ نیک بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشینِ بد.

🔸خورشید که تنهاست از آن نیست برو ننگ
بهتر ز ثریّاست که هفت است ثریّا

می گوید خورشید یگانه است اما بابت این یگانگی و تنهایی نمی‌توان او را سرزنش کرد. بلکه تحسین‌برانگیز است. و بهتر از ثریا یا همان پروین است که هفت عدد است و از این جهت خوشۀ پروین نام گرفته است.

🔸از بیشی و کمّیّ جهان تنگ مکن دل
با دهر مدارا کن و با خلق مواسا

مواسا هم چنانکه گفتیم مواسات بوده و نزدیک به معنی مداراست؛ همراهی و شفقت.

🔸احوال جهان گذرنده گذرنده است
سرما ز پس گرما سرّا پی ضرّا

سَرّا و ضَرّا یعنی خوشی و ناخوشی. می‌گوید در این جهان سرما از پی گرما و راحتی از پی ناراحتی است. مأخوذ از آیۀ قرآن است که "والذین ینفقون فی السرّاء والضرّاء".

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 34، درآمدی بر شعر ناصر خسرو قبادیانی)


https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #202 1.14K
🔸ای قبّۀ گردندۀ بی ‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوّت برنا

قبّه همان گنبد است و گنبد خضرا کنایه از آسمان. در چاپ سید نصرالله تقوی ضبط "گنبد" در متن است. و هیچ بعید نیست که شاعر یک بار "گنبد" را اختیار کرده باشد به جهت اشتراک حرف نخست با "گردنده" و یکبار "قبّه" را به ملاحظۀ "قامت" و "قوّت". به هر حال شاعر می‌گوید این گنبد که کنایه از آسمان است قوّت جوان دارد و قامت پیر. چون همچنان مثل روز اول بر همه غلبه می‌کند و از نیرویش هیچ کاسته نشده. ضمناً در پایان بیت اول تلفظ بَرنا دقیق است نه بُرنا. یعنی اطمینان داریم که ناصر خسرو چنین تلفظ می‌کرده. چون در قصیدۀ بعدی می‌خوانیم:

تا کی خوری دریغ ز برنایی؟
زین چاه آرزو ز چه بر نایی؟

و بعد:

پیری نهاد خنجر بر نایت
تا کی خوری دریغ ز برنایی؟

ادامه:
🔸فرزند توایم ای فلک ای مادر بدمهر
ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

مضمون این بیت را در گوشۀ ذهنتان نگاه دارید تا بعد به آن بپردازیم. اکنون می‌خواهم به ساختار مصراع دوم اشاره کنم. اینکه ادات استفهام در قدیم متصل به "که" می‌شد. مثلا می‌گفتند چرا که؟ امروز ما چراکه را در معنی "زیرا" به کار می‌بریم برای تعلیل. اما در قدیم پرسشی ادا می‌شده. شعر ابوالهیثم را به یاد بیاورید:

یکی‌ست صورت هر نوع را و نیست گذار
چرا که صورت هر هیئتی بود بسیار؟

ناصر خسرو هم از این قبیل فراوان دارد. می‌گوید:

جنبش ما چرا که مختلف است؟
جنبش چرخ چون که هموار است؟

ربطی هم به اقتضائات نظم ندارد. در آثار منثور هم این شواهد را می‌بینیم. "آیا" را هم همین طور به کار می‌بستند:

آیا که مرا تو دستگیری یا نه؟
فریادرسی در این اسیری یا نه؟

ما امروز این "که" را در مجاورت ادات استفهام ذکر نمی‌کنیم. اکنون قرن‌هاست این "که" از همجواری با "چون" و "چرا" و "آیا" پرهیز می‌کند.

ادامه می‌دهیم:

🔸فرزند تو این تیره تن خامش خاکی ست
پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا

تن خانۀ این گوهر والای شریف است
تو مادر این خانۀ این گوهر والا

ناصر خسرو شاعرفیلسوف است. به این اعتبار که صاحب جهان‌بینی است. مبانی و مبادیی دارد. همواره نسبت به جهان و اجزاء آن اصول ثابتی را عرضه می‌کند. مؤلفان اسماعیلی‌ اینگونه‌اند. ذهن منسجم و مدون و منضبطی دارند. یک دو سه چهار همه چیز معین است و پاسخ‌ها به همۀ پرسش‌های مقدّر آماده. به همین جهت مضامین او در اشعارش فراوان تکرار می‌شود. اینکه فلک یا دنیا مادر ماست بارها و بارها به انحاء و اشکال مختلف بیان شده است. جای دیگری می‌گوید:

از گردش گیتی گله روا نیست
هرچند که نیکیش را بقا نیست

خوشتر ز بقا چیز نیست او را
ما را ز جهان جز بقا هوا نیست

چون تو ز جهان یافتی بقا را
چون کز تو جهان در خور ثنا نیست؟

گیتی به مثل مادر است مادر
از مرد سزاوار ناسزا نیست

دیگران هم این تعابیر را از او گرفته اند. و شاید همه از سرچشمه. چرا که ناصر خسرو خود در مواضعی این تعابیر را از حضرت امیر اخذ کرده است. از جمله کلمات حضرت در نهج البلاغه این معنی بلند است:

الناس ابناء الدنیا ولا یلام الرجل علی حبّ امّه
مردم فرزندان این دنیا هستند و کسی را به سبب محبت به مادرش نمی‌توان سرزنش کرد.

ضمنا توجه داشته باشید که کسره‌های اضافه در این بیت چقدر زیباست. کسره‌ها و همزه‌ها و حتی تکرار ضمیر اشارۀ "این". قاعدتاً این همه تکرار باید قبیح باشد اما چقدر بیت را برجسته کرده:

تن خانۀ این گوهر والای شریف است
تو مادر این خانۀ این گوهر والا

ادامه:

🔸چون کار خود امروز در این خانه بسازم
مفرد بروم خانه سپارم به تو فردا

می گوید تن خاموش است و خانۀ آن گوهر والا که نفس ناطقۀ انسانی است. تن متعلّق به این دنیاست. من فردا می‌روم و خانه را به تو وامی‌گذارم. چرا می‌گوید مفرد؟ و نمی‌گوید تنها؟ اینها ظرافت کار شاعر است. البته شاعرِ عالِم. چون آخرش می‌گوید "فردا". و ضمناً آیۀ قرآن است که: وکلّهم اتیه یوم القیامة فرداً. همه نزد او در روز قیامت تنها و مفرد حاضر می‌شوند. پایین‌تر اما می‌گوید تنها. چرا؟ چون آخرش می‌گوید "همتا":

تنها به صدبار چو با نادان همتا
اینجا دیگر نمی‌گوید مفرد به صدبار....

ادامه:
🔸زندان تو آمد پسرا این تن و زندان
زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا

دیبای سخن پوش به جان بر، که ترا جان
هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا

این بند نبینی که خداوند نهاده است
بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟

در بند مدارا کن و دربند میان را
در بند مکن خیره طلب ملکت دارا

گر تو به مدارا کنی آهنگ، بیابی
بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا

بشکیب ازیرا که همی دست نیابد
بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا

ورت آرزوی لذّت حسّی بشتابد
پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوّا

آزار مگیر از کس و بر خیره میازار
کس را مگر از روی مکافات و مساوا
Post #200 1.17K
قصیدۀ نخست دیوان ناصر خسرو که به رسم شعرا در توحید است و مختوم به الف و اصطلاحاً "تحمیدیه" نام دارد شاید از دشوارترین قصاید این دیوان باشد چرا که مشحون از اصطلاحات خاص کلامی است و جز با رجوع به متون حکمی و کلامی خصوصاً متون اسماعیلی نمی‌توان گره از کار فهم ابیات آن گشود. شرح استاد محقق هم چندان کمکی نمی‌کند چرا که این کتاب شرح به آن معنا نیست. توضیح چند واژه و مشخص کردن چند اشارت است. از حُسنِ اتفاق شرحی مستقل بر این قصیده نگاشته شده که توصیه می‌کنم آن را مطالعه بفرمایید. این شرح با تکیه بر منابع اسماعیلی اعم از کشف المحجوب سجستانی و شرح قصیدۀ ابوالهیثم و تألیفات منثور ناصر خسرو همچون زاد المسافر و وجه دین و جامع الحکمتین است. من قصد بررسی و موشکافی این شعر را ندارم فقط یک دو نکته را جسارت می‌کنم و می‌گویم. یکی اینکه عموم اشعار ناصر خسرو علی‌رغم زبان فخیم و استوارش بسیار روان و ساده و همه‌فهم است. یعنی کافی است اندکی با دیوان او مأنوس شوید دیگر نیاز به شرح و ایضاح ندارید. این قصیدۀ نخست البته استثناء است. حتی بعضی کلماتش را شاید هرگز دیگر در دیوان ناصر نیابید. در مطلع همین قصیده می‌خوانید:

خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا
نه اندر وحدتش کثرت، نه مُحدَث، زین همه تنها

واژۀ کثرت شاید همین یک بار در سرتاسر این دیوان حجیم آمده باشد.

نکتۀ دیگری هم عرض کنم. اینکه استاد محقق در شرح بیت پایانی قصیده می‌نویسند ناصر خسرو تحت تأثیر سنایی این بیت را گفته کمی عجیب است. چون سنایی بعد از ناصر خسرو است. در واپسین سال‌های عمر ناصر است که سنایی متولد می‌شود. در هر حال بیت مورد نظر استاد محقق این است:

تو از معنی همان بینی که در بستان جان‌پرور
ز شکل و رنگ گل بیند دو چشم مرد نابینا

و سنایی گفته:

عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا

پیشتر ما این قصیدۀ سنایی را در همین کانال شرح گفتیم که کاش ابتدا شعر ناصر را می‌خواندیم. حال این ادعا گزاف نیست اگر بگوییم یقیناً سنایی به این شعر ناصر نظر داشته است. بسیاری از قوافی این قصیده و البته وزن آن و موضوع آن که در توحید است و بعضی تعبیرها و ترکیب‌ها مشترک است: زهرۀ زهرا، دون یا والا، گنبد خضرا، به تقلید از سر عمیا، نکبا، مولد و منشا.... که نشان می‌دهد فضل تقدم با ناصر خسرو بوده است.

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 34، درآمدی بر شعر ناصر خسرو قبادیانی)

https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #198 10.8K
از غزّالی تا طالبان وطنی
در مخالفت با نوروز

لابد در رسانه‌ها خوانده‌اید که طالبان جشن نوروز را از تقویم افغانستان حذف کرد. همچنین سران طالبان اعلام کردند مانع برگزاری مراسم نوروز نمی‌شوند اما از آن تجلیل هم نخواهند کرد. در ایران نیز کسانی سال‌ها تلاش کردند و می‌کنند تا نوروز را از ذهن و ضمیر مردم محو کنند. نمونه‌هایش را امسال هم دیدید. به عنوان مثال در برخی رسانه‌ها اعتراض شد به اینکه چرا در سال نو چینی برج آزادی در تهران چراغانی شد و تصویر پرچم چین را بر روی برج انداختند اما در نوروز باستانی ایران این برج خاموش بود. یا چرا باید رئیس جمهور آمریکا کنار سفرۀ هفت سین پیام نوروزی بدهد اما در ایران از این کار پرهیز می‌کنند. خوب است بدانیم که مخالفت با نوروز سابقه‌ای هزار و چند صد ساله دارد. همین امام محمد غزالی از جمله کسانی است که حدود ده قرن پیش جشن ملی باستانی نوروز را اظهار شعار گبران و خلاف شریعت اسلام دانسته و معتقد بوده این عید باستانی باید مندرس و فراموش شود و از آن نام و نشانی نماند. غزالی در کیمیای سعادت می‌نویسد:

اما آنچه برای سده و نوروز فروشند، چون سپر و شمشیر چوبین و بوق سفالین، این در نفس خود حرام نیست ولیکن اظهار شعار گبران حرام است و مخالف شرع است، و هرچه برای آن کنند نشاید؛ بلکه افراط کردن در آراستن بازارها و قطایف بسیار کردن، و تکلف‌های نو افزودن برای نوروز نشاید؛ بلکه نوروز و سده باید که مندرس شود و کسی نام آن نبرد. تا گروهی از سلف گفته‌اند که "نوروز روزه باید داشت تا از آن طعام‌ها خورده نیاید و شب سده چراغ فرا نباید گرفت تا اصلا آتش نبینند." و محققان گفته‌اند که "روزه داشتن این روز هم ذکر این روز بود، و نشاید که نام این روز برند به هیچ وجه، بلکه با روزهای دیگر برابر باید داشت، و شب سده همچنین، چنانکه از وی نام و نشان نماند. (کیمیای سعادت، ج اول، ص 522)

این عبارات را غزالی در ذیل "منکرات بازارها" می‌نویسد. می‌گوید ابزار برپایی جشن نوروز و سده که در بازارها می‌فروشند فی نفسه حرام نیست اما بواسطۀ اینکه با این ابزار جشن نوروز را برپا می‌کنند که متعلق به گبران است حرام است.
غزالی در پیش و پس همین پاراگراف می‌گوید سپر و شمشیر چوبین برای بازی کودکان بوده. مولوی هم گفته:

غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهد
تا او در آن اُستا شود شمشیر گیرد در غزا

جالب اینکه غزالی از اسلامی شدن مناسک نوروز هم راضی نیست. می‌گوید اینکه گفته‌اند در نوروز روزه بگیریم این خودش موجب تمایز می‌شود. سبب می‌شود ذکر نوروز به میان بیاید و نامش باقی بماند. توصیه به پاکیزه بودن و روزه داشتن در این روز از امام صادق (ع) نقل شده است اما نه به آن منظور که غزالی می‌گوید. همچنین امام صادق (ع) در تجلیل از نوروز فرموده این روز روز ماست که پارسیان آن را حفظ کرده‌اند و شما (اعراب) آن را از دست دادید.
حقیقت این است که جشن نوروز به سبب اینکه پشتوانۀ منطقی دارد بقا و دوام یافته. یعنی فارغ از این که در دین یا مذهب خاصی مورد تأیید و تصدیق قرار گرفته باشد جماد و نبات و حیوان و انسان با همۀ وجود از این تحول درک و دریافت دارند که آغاز شکوفایی طبیعت است و غلبه بر ظلمت زمستانی. بدین سبب است که پایدار مانده و خواهد ماند.
(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس گفتار 33، درآمدی بر کیمیای سعادت)

https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #197 1.8K
یک دو سه چار عید

یک نکته هم عرض کنم. چون مکرر پیش آمده که دوستان پرسیده‌اند.
در ادبیات منظوم ما هر جا به مطلقِ عید برخوردید در قریب به اتفاق این موارد مقصود عید فطر است نه نوروز. مثلا در دیوان خواجۀ شیراز می‌خوانیم:

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

همۀ این موارد ناظر به عید فطر است و قرینه‌ها آشکار.

و هر گاه به دوعید یا عیدین برخوردید مقصود دو عید بزرگ اسلامی یعنی عید فطر و عید قربان است. به قول عنصری عید عرب:

دو عید رسم عرب عید اضحی و فطر است

اینجا تصریح شده اما در مواردی که صرفا گفته شده دو عید، بدانید که مقصود این دو عید است. شاعر عارف ما در آن بیت معروف طعنه می‌زند به کسانی که در طول سال فقط دو عید دارند:

صوفیان در دمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند

صائب تبریزی هم به بیانی دیگر گفته:

سالی دو عید مردم هشیار می‌کنند
در هر پیاله عید دگر می‌کنیم ما

از سه عید هم سخن رفته است. اما همۀ گویندگان یک مقصود ندارند. بیشتر جناس و هم آوایی "سه عید" و "سعید" شاعران را جذب کرده و از خود یک عید افزوده‌اند. یا هر سه را خود وضع کرده‌اند. همچون قصیدۀ محتشم با این مطلع:

بر آصف سخی‌دل باذل بود سه عید
چون عهد او مبارک و فرخنده و سعید

اما مسلم است در ایران از زمانی (که عجالةً نمی‌توانم تعیین کنم یا حتی تخمین بزنم) عید غدیر هم در کنار دو عید دیگر گرامی داشته می‌شود. قاآنی می‌گوید:

یکی‌ست عید غدیر ار چه خلق را امروز
بود درست سه عید سعید در ایران

خاقانی هم با سه عید و سعید هنرنمایی کرده که البته ربطی به عید سوم ما ندارد.

جالب است بدانید ما حتی در دوره‌هایی چهار عید داشته‌ایم. و گسترۀ این چهارعید تا دوردست‌ها هم کشیده شده است. تا جایی که غالب دهلوی در هند گفته است:

تا بود چار عید در عالم
بر تو یا رب خجسته باد و هجیر

عید شوّال و عید ذی الحجه
عید باباشجاع و عید غدیر

باباشجاع یا شجاع الدین لقبی است که به ابولولو داده‌اند. در گذشته ایرانیان و شیعیانِ بعضی مناطق دیگر، نهم ربیع را جشن می‌گرفتند. به مناسبت قتل خلیفۀ دوم به دست ابولولو. هرچند که مورخین این تاریخ را تایید نمی‌کنند اما به هرحال در باور مردم چنین بود. خصوصا در کاشان مرقد باباشجاع محل تجمع این افراد بود که در اواخر قاجار با برپایی این جشن مقابله شد و تا حدودی بساطش جمع شد.
در کتاب‌های کهن گاه دیده‌ام که اساساً اعیاد را از جشن‌ها تفکیک کرده‌اند و نوروز و موارد مشابه را که متعلق به ایران پیش از اسلام است ذیل جشن‌ها طرح کرده‌اند.
(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس گفتار 33، درآمدی بر کیمیای سعادت)

https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #195 1.69K
میراث پارسی MP3 Recorder
توضیح:

در قرائت و شرح قصیدۀ وقار شیرازی مصراع "کُهپاره به گردون پَرد آنسان که تو گویی..." را به اشتباه خواندم: کهپاره به گردون بَرد... که بدین طریق اصلاح و عذرخواهی می‌کنم.🙏🙏🌺
Post #193 2.55K
🔸به دنبال قصیدۀ قطران تبریزی، قصیدۀ وقار شیرازی را می‌خوانیم. یعنی خلاف رویۀ معمول از قرن پنجم به قرن سیزدهم می‌آییم. تا ببینیم نگاه شاعران به پدیده‌ای مانند زلزله چگونه بوده است. این مطالبی که امروز در تریبون‌های رسمی بیان می‌شود که زلزله نتیجۀ معاصی مردم است و خشکسالی نتیجۀ بدحجابی است این در اندیشۀ گذشتگان ما چه وزنی دارد؟ در نظر داشته باشیم که منشأ این رخدادها امروز برای بشر روشن شده و در گذشته معلوم نبوده و بالتبع همۀ وقایع را به آسمان مربوط می‌کردند و یقۀ خدا را می‌گرفتند. با این حال می‌بینید که در قصیدۀ مطوّل وقار تنها یک بیت به این موضوع اشاره دارد که آن هم با تردید بیان شده:

تا خود چه خطا رفته کش اینگونه مکافات
یا خود چه گنه بوده کش اینگونه عقاب است؟

در واقع تردید می‌کند در صحت این نظر. با خود می‌گوید چه گناهی کرده بودند این خلق که چنین عقوبتی را سزاوارند؟ و بعد در جای دیگر می‌گوید:

خلقی ز بنا کردۀ خود زار و هلاکند

این خیلی مهم است. حالا شاید وقار به همۀ جوانب این عبارت وقوف نداشته اما باز هم مغتنم است که می‌گوید آنچه از زلزله بر سر ما آمده از بناکردۀ خود ماست. بحث تصرف خداوند در نظامات طبیعت البته بحث دیگری است که استثناء است.


🔸گیتی همه با وَلوَلۀ روزِ نُشور است
عالم همه با غُلغُلۀ یومِ حساب است

به این بیت توجه کنید. هر دو مصراع عیناً یک مطلب را می‌گوید. گیتی همان عالم است. ولوله همان غلغله است. روز همان یوم است و نشور همان حساب. نشور البته جمع نشر است. اما روز نشور یعنی روز قیامت. نشر پراکندن است. در قیامت همه پراکنده می‌شوند. اما نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که ببینید اختلاط زبان ما با زبان عربی چه ظرفیت و قابلیتی برای شاعر و نویسندۀ ما ایجاد کرده است. برای هر مفهومی در زبان فارسی چندین لغت داریم و در زبان عربی هم چندین لغت. شاعر و نویسندۀ مسلط هیچ در مضیقه نیست. می‌تواند بیتی به این زیبایی بیافریند بی‌آنکه تکرار الفاظ، ملال‌آور باشد.


🔸یکباره نهان گشت دو قطب فلک از خاک
زان از حَرَکت مانده چنو خر به خلاب است

چنو مخفف "چون او" ست یعنی مانند او. حالا "چون" کارکردهایی دارد و "او" هم کارکردهایی. این بحث ظرایفی دارد که ضمن یادداشتی مستقل به همۀ جوانب آن خواهم پرداخت. اما اینجا چنو را وقار مطابق قاعدۀ قدما به کار نمی‌برد. قدما وقتی می‌گویند چنو، مرجع ضمیر کاملا مشخص و معلوم است. مثلا فرخی می‌گوید:

گر از کفایت گویی، چنو که هست؟ بگو
ور از سخاوت گویی، چنو کجاست؟ بیار

نمونه فراوان است از قدما. جستجو کنید از این پس و ببینید که چگونه است. در شعر وقار "چنو" معادل "چنان" و "مانند" است. البته وقار در این سهو (یا اصلاً بگوییم ویژگی) تنها نیست. از دورۀ قاجار این دست اشکالات در کلام شعرا به وفور دیده می‌شود. در شعر کسانی که ادعای بازگشت دارند و تتبع شیوۀ قدما می‌کنند. قاآنی می‌گوید:

آدم بلی به عقل بود کامل النصاب
وان را که عقل نیست چنو گاو یا خر است

یا ایرج میرزا گفته:

چنو دولت شتابد بر در تو
که سنگ رفته بیرون از فلاخن


🔸جز سایۀ ممدود شهنشاه جوانبخت
کو سایۀ حق از همه سو وز همه باب است

این نگاه که سلطان عادل سایۀ حق است از گذشته‌های دور تا اواخر عهد قاجار و شاید تا امروز حتی، باور غالب مردم این سرزمین بوده است. تعبیری که عربی خالص و اسلامی‌اش می‌شود ظل الله؛ ظل الله فی الارض. واقف لاهوری را یکبار بردند محضر امیری که تازه آن منطقه را فتح کرده بود. چشم واقف که به او افتاد فی‌البداهه گفت:

ندیدم هیچ کس ظل پیمبر
به چشم خویش ظل الله دیدم

اینکه می‌گوید سایۀ پیامبر را ندیدم اشاره دارد به اعجاز پیامبر اسلام که در کتب مختلف روایی و تاریخی و ادبی مکرر به آن اشاره شده است: کان یمشی و لا ظل له. گفته‌اند پیامبر راه می‌رفت و او را سایه نبود. همین ماجرا دستمایۀ شعرا شد برای مضمون‌سازی‌های بسیار. مثلا غنی کشمیری گفته:

خوشا عهدی که مردم آدم بی‌سایه را دیدند
غریب است این زمان گر سایۀ آدم شود پیدا

آدم بی‌سایه انسان کامل و یا همان پیامبر اکرم است. دیدم جایی کسی این بیت را آورده بود و نوشته بود که آدم بی‌سایه کنایه از شخص لئیم است. آدم باسایه کریم است و آدم بی‌سایه لئیم. قطعا این حرف اشتباه است.


🔸چشم همه از بعدِ خدا بر کرمِ تست
گر بر ضعفا رحم کنی عینِ ثواب است

می دانیم ترکیبی که از قدیم مصطلح بوده "عین صواب" است، نه "عین ثواب". عین در اینجا برای تأکید است یعنی محض صواب یا ثواب. مع هذا چنانکه پیشتر گفتیم وقار در این قبیل تخطی‌ها تنها نیست و دیگرانی هم با او همراهند. از جمله فروغی بسطامی که می‌گوید:

گر به تیغم نزند محض گناه است گناه
ور به خونم بکشد عین ثواب است ثواب

و نیز ترکی شیرازی گفته:

دلجویی من گر بنمایی گنهی نیست
دلجویی دلسوختگان عین ثواب است

https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #187 1.33K
♦️بخش 3

🔸ز رفتگان نشنیدم کنون یکی پیغام
ز ماندگان بنبینم کنون بها و جمال

گذشت خواری لیک این از آن بود بدتر
که هر زمان به زمین اندر اوفتد زلزال

شاید شاعر در بیت بالا به پس لرزه‌ها اشاره می‌کند.
در بیت بعد به مدح ممدوح خود ابونصر محمد مملان گریز می‌زند.

🔸زمین نگشتی لرزان اگر نکردی پشت
به حکم شاه ستوده‌دل و ستوده‌خصال

چراغ شاهان مملان که پیش تیغ و کَفَش
یکی‌ست شیر و شگال و یکی‌ست سیم و سفال

شگال همان شغال است. به قول ادبا ترتیب عناصر در این بیت لف و نشر مرتب است. یعنی پیش تیغش شیر و شغال یکی است. و پیش دست گشاده‌اش سکه و سفال شکسته یکی است. تا این حد شجاع و بخشنده است.

🔸زگال گردد با مهر او به رنگ عقیق
عقیق گردد با کین او به رنگ زگال

زگال هم همان زغال است. اینها البته ربطی به تبریزی بودن شاعر ندارد. در نواحی دیگر هم گویندگان این تلفظ‌ها را از کلمات مذکور و کلمات مشابه ثبت و ضبط کرده‌اند.

🔸به گاه رادی رادان ازو زنند مثل
به گاه مردی مردان ازو برند مثال

یک معنی مثال فرمان است و در اینجا همین است. چنانکه امتثال امر کسی کردن یعنی فرمان بردن از او.

🔸به روز بزم بود کفّش آفتاب‌نما
به روز رزم بود تیغش آسمان‌تمثال

هنوز ادامۀ توصیف شجاعت و سخاوت ممدوح است؛ تیغ و کف.

🔸جهان نباشد با جود او یکی ذرّه
زمین نسنجد با حلم او یکی مثقال

از بیت زیر "التفات" صورت می‌گیرد. یعنی تبدیل مغایب به مخاطب:

🔸بلای جان مُعادی تویی به روز نبرد
حیات جان مُوالی تویی به روز نوال

معادی و موالی یعنی دشمنان و دوستان. نوال هم که معلوم است یعنی عطا و بخشش.

🔸سزد که شاهان گاه ترا نماز برند
که سجده‌گاه سعود است و قبلۀ اقبال

گاه تخت و سریر است و سعود جمع سعد. ضمناً ده ستاره را می‌گفتند که عناوینشان در منابع مرتبط از جمله در لغت‌نامه‌ هست.

🔸خدای تیغ ترا از ازل به زال نمود
ز بیم تیغ تو نازاده خشک شد سر زال

نمی‌دانم مقصود قطران از خشک شدن چه بوده؟ آیا در مصطلحات آن منطقه محملی برای آن می‌توان یافت؟ آنچه مسلّم است اینکه موی سر زال در هنگام ولادت سپید بوده:

به چهره نکو بود بر سان شید
ولیکن همه موی بودش سپید

آیا همین مطلب را قطران به آن نحو بیان داشته؟ نمی‌دانم

🔸اگر تو خشم کنی بر هژبر گورافکن
وگر تو کینه کشی از پلنگ آهومال

مال در این ترکیب مالنده است؛ پلنگی که آهو را مالش می‌دهد.

🔸یکی به چنگال از خشم بر کند دندان
یکی به دندان از دست بفکند چنگال

نهال نیک نروید مگر ز نیک‌درخت
درخت نیک نخیزد مگر ز نیک‌نهال

جمال و حسن پدر داری و عجب نبود
پدرت هم ز پدر یافته است حسن و جمال

اگرچه خیل بود روز جنگ پشت ملوک
تو پشت خیلی در روز جنگ و گاه جدال

به دست و تیغ تو آراسته است مردی و ملک
چو دست و پای عروسان به یاره و خلخال

یاره دستبند است که زنان برای زیبایی استفاده می‌کنند و خلخال را هم به پا می‌بستند.

🔸خدایگانا کار جهان چنین آمد
گهی نشاط و سرور و گهی بلا و ملال

از آن غمی که گذشته است بر تو یاد مکن
وزان بدی که نیاید به سوی تو مسگال

غم گذشته کشیدن بود مُحال مَجاز
غم نیامده بُردن بود مَجاز مُحال

بخواه باده بر آوای مطربان جمیل
بگیر ساغر بر یاد مهتران جمال

همیشه تا نبود سرو را ز لاله طراز
همیشه تا نبود ماه را ز مشک شکال

این بیت در واقع شریطۀ قصیده است که پیش از دعا می‌آید. مضمون آن در ادبیات کهن بارها تکرار شده اما منهای شکال. اگرچه توضیح شکال هم در این بیت دشوار نیست و می‌توان آن را معادل یا نزدیک به طراز تلقی کرد. اما اگر بخواهیم شواهدی برای این مضمون بیابیم بعید است شکال در آن نقش‌آفرین باشد. طِراز به معنی تزئین و نقش و نگار است. طراز مشک هم مشهور است و کنایه از خط تازه دمیده بر روی ماه معشوق. عثمان مختاری می‌گوید:

ماه ترکستان طراز مشک بر دیبا کشید
مشک و دیبا را به قدر و قیمت اعلا کشید

یا به این بیت انوری توجه بفرمایید:

بر غبغب چون سیمت از خطّ سیه گویی
مشک است طرازنده بر طرّۀ ماه تو

در بیت قطران هم مقصود این است که قامت چون سرو تو از تزیین لاله بی‌نیاز است و روی چون ماهت از آرایش مشک. شکال ظاهراً بندی بوده که به پای یا میان شتر یا حیوان دیگر می‌بستند و غالباً نوعی تزئین هم محسوب می‌شده یعنی این بندها را رنگارنگ می‌بافتند و چیزهایی به آن می‌آویختند. در هرحال قطران قصیده را با این بیت به پایان می‌برد:

🔸بسان ماه بتاب و بسان مشک ببوی
بسان لاله بخند و بسان سرو ببال

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 31، شرح قصیدۀ قطران تبریزی)
https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #186 952
♦️بخش 2

🔸دل تو بستۀ تدبیر و نالد از تقدیر
تن تو سخرۀ آمال و غافل از آجال

گرچه معنی روشن است نسبت به صحت ضبط "نالد" در مصراع نخست تردید دارم اما در مصراع دوم می‌گوید تو مسخّر آرزوهای دور و درازی غافل از اینکه وقت بسیار تنگ است. آجال جمع اجل است و اجل به معنی وقت محدود و مرگ. این هم از خصلت‌های آدمیزاد است که وقت خوشی از ناخوشی نمی‌اندیشد و روز وصل از فراق:

🔸عذاب یاد نیاری به روزگار نشاط
فراق یاد نیاری به روزگار وصال

نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز
به ایمنی و به مال و به نیکوی و جمال

ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش
ز خلق و مال همه شهر بود مالامال

در او به کامِ دلِ خویش هر کسی مشغول
امیر و بنده و سالار و فاضل و مفضال

یکی به خدمتِ ایزد یکی به خدمتِ خلق
یکی به جُستنِ نام و یکی به جُستنِ مال

یکی به خواستنِ جام بر سماعِ غزل
یکی به تاختنِ یوز بر شکارِ غزال

به روز، بودن با مطربانِ شیرین‌گوی
به شب، غنودن با نیکوانِ مشکین‌خال

مطرب که در روزگار ما معمولاً به نوازندگان آلات موسیقی اطلاق می‌شود در گذشته غالباً و به درستی در خصوص خوانندگان به کار می‌رفت. شیرین‌گوی یعنی کسی که شیرین می‌خواند. وقتی حافظ می‌گوید: "مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما" یعنی ای مطرب بخوان. امیرخسرو هم در قطعه‌ای گفته: ور کند مطرب بسی هان هان و هون هون در سرود.... که نشان می‌دهد مطرب خواننده است. حالا شاید در کنار خواندن سازی هم می‌زده. تعبیر طرب در فقه هم ناظر به شکلی از اشکال خواندن با حنجرۀ انسانی است.
مشکین‌خال هم یعنی صاحب خالی به رنگ مُشک. پیش از این گفتیم که مِشکی و مُشکین یکی است الا اینکه ما صورت نخست یعنی با میم مکسور را بیشتر در مواقعی به کار می‌بریم که رنگ شیئی مدّ نظر ماست و صورت دوم را که با میم مضموم است بیشتر برای مواردی که بوی مشک دارند به کار می‌بریم. وگرنه هر دو یکی است. این ترکیب اما ناظر به رنگ مشک است؛ یعنی خال مشکی.

🔸به کارِ خویش همی کرد هر کسی تدبیر
به مال خویش همی داشت هر کسی آمال

به نیم‌چندان کز دل کسی برآرد قیل
به نیم‌چندان کز لب تنی برآرد قال

یعنی در زمانی به اندازۀ نصف این که کسی حرفی از دهانش خارج شود. در چنین مدت زمان کوتاهی همه چیز در تبریز زیر و زبر شد:

🔸خدا به مردم تبریز برفکند فنا
فلک به نعمت تبریز برگماشت زوال

فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز
رِمال گشت جِبال و جِبال گشت رِمال

رمال جمع رمل است در معنی ریگ. و جبال جمع جبل است در معنی کوه.

🔸دریده گشت زمین و و خمیده گشت نبات
دمنده گشت بِحار و رونده گشت جِبال

بحار هم جمع بحر است و حرف نخست آن مکسور؛ پس بگوییم بِحار الانوار و نه بَحار الانوار.

🔸بسا سرای که بامش همی بسود فلک
بسا درخت که شاخش همی بسود هلال

کز آن درخت نمانده کنون مگر آثار
وز آن سرای نمانده کنون مگر اَطلال

اطلال جمع طلل است که ویرانه است. از درخت جز بقایایی که نشان می‌دهد اینجا درخت بوده نمانده و از منازل چیزی جز ویرانه.

🔸کسی که رَسته شد از مویه گشته بود چو موی
کسی که جَسته شد از ناله گشته بود چو نال

یکی نبود که گوید به دیگری که مَمُوی
یکی نبود که گوید به دیگری که مَنال

روشن است؛ هر کسی که جان به در برده بود و از تعزیت عزیزانش فارغ شده بود همچون موی باریک و ضعیف بود یا مانند نی میان‌تهی و شکننده شده بود. و کسی نبود که به این‌ها دلداری بدهد.

🔸همی به دیده بدیدم چو روز رستاخیز
ز پیش رایت مهدیّ و فتنۀ دجّال

کمال دور کناد ایزد از جمال جهان
کمی رسد به جمالی کجا گرفت کمال

قطران دعا می‌کند که خداوند جمال و زینت و زیبایی هیچ شهری را در جهان به کمال نرساند چرا که تلویحاً می‌گوید تبریز چون به کمال رسیده بود (در نیکویی و جمال و مال و ایمنی) به این نقصان یعنی زلزله دچار شد. زیرا که هرچه به کمال برسد نقصانش از همان نقطه آغاز می‌شود. (چنانکه ماه تمام رو به کاستی می‌نهد و فواره چون به اوج رسید سرازیر می‌شود) قطران می‌گوید: کمی رسد به جمالی کجا گرفت کمال
"کمی" یعنی کاستی و نقصان. و "کجا" در نقش "که" موصول است. (پشیمان شد از بد "کجا" کرده بود) و از این دست تاکنون در نظم و نثر سدۀ چهار و پنج بسیار شاهد بوده‌ایم.

🔸چنانکه باید بگذاشتم همی شب و روز
به ناز و باده و رود و سرود و غنج و دلال

به مهر بود دل من ربوده چند نگار
به فضل بود دل من سپرده چند همال

بدان همال همی دادمی به علم جواب
وزان نگار همی کردمی به بوسه سؤال

سؤال در متون کهن غالبا به معنی کلّی طلب کردن است و نه پرسش و استفهام. طلب بوسه می‌کرده از نگار. آفرین لاهوری می‌گوید:

حجاب عشقم نداد فرصت "سؤال بوس" از دهان تنگش
ازو نمی‌آید این مروت، ز من نمی‌آید این تقاضا

و ادامه:

🔸یکی گروه به زیر اندر آمدند ز مرگ
یکی گروه پریشان شدند از آن احوال

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 31، شرح قصیدۀ قطران تبریزی)
https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Post #185 1.18K
♦️بخش 1

🔸قطران تبریزی شاعر قرن پنجم هجری قصیده‌ای در خصوص زلزلۀ تبریز گفته که از حیث صورت و معنی در شمار قصاید مؤثر و استوار زبان فارسی است. زلزلۀ مورد اشارۀ قطران در شب پنجشنبه هفدهم ربیع الاول سال 434 هجری قمری اتفاق افتاد. به گزارش ناصر خسرو که سه چهار سال بعد از این تاریخ، وارد تبریز شده و قطران تبریزی را ملاقات کرده، زمین‌لرزه پس از نماز خفتن (عشاء) رخ داده و در این واقعه چهل هزار آدمی هلاک شده بودند.
این قصیده لامیه است و در وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات. زمین مذکور را احتمالا پیش از همه منجیک ترمذی آزموده است:

مرا ز دیده گرفت آفتاب خواب زوال
کجا برآید خیل ستارگان خیال

و ما از همان گزارش ناصر خسرو مطّلع می‌شویم که قطران دیوان منجیک را در دست داشته است. (سفرنامه، ص 9)
از دیگر کسانی که در این زمین، پیش از قطران طبع‌آزمایی کرده‌اند غضایری رازی است و عنصری که در پاسخ به غضایری قصیده‌ای کارسازی کرد و البته جوابش را باز در همان زمین گرفت. مطلع قصیدۀ نخست غضایری چنین است:

اگر کمال به جاه اندر است و جاه به مال
مرا ببین که ببینی کمال را به کمال

در هر حال قصیدۀ قطران چنین آغاز می‌شود:

🔸بوَد مُحال مرا داشتن امیدِ مُحال
به عالمی که نباشد همیشه بر یک حال

در نسخه بدل به جای "همیشه" واژۀ "هگرز" آمده است که در بادی امر شاید چندان تفاوتی احساس نشود اما خوانندۀ ژرف‌اندیش می‌داند که میان هرگز و همیشه فاصله بسیار است. فی الواقع در روایت متن (همیشه) تغییر و دگرگونیِ عالم، حداقلی است و در روایت نسخه بدل (هگرز: هرگز) تغییر و دگرگونی حداکثری. یک روایت می‌گوید عالم همیشه بر یک حال نیست و حال‌های دیگری هم دارد. و روایت دیگر می‌گوید عالم هرگز بر یک منوال نیست و هر لحظه به گونه‌ای رخ می‌نماید. جالب این‌جاست که پس از حل مسأله و اختیار ضبط درست با مسألۀ بیت بعد مواجه می‌شویم:

🔸از آن زمان که جهان بود حال زینسان بود
جهان بگردد لیکن نگرددش احوال

تأکید شاعر در این بیت بر ثبات جهان و عدم تغییر احوال آن است. شاید بپرسید چرا بی‌درنگ شاعر چنین بحث به ظاهر متناقضی را طرح کرده است. حقیقت این است که برای فهم شعر و فهم منطق حاکم بر شعر باید از لفظ عبور کنیم. آنچه مقصود قطران در این بیت است همان است که در بیت نخست بیان داشته. با این توضیح که این حال بی‌ثبات و متلوّن جهان، ثابت و تغییرناپذیر است. هرگز نمی‌توان روی آن حساب باز کرد. بیت بعد از این نیز بر قدمت و دوام عالم و گردش مداوم و بی‌وقفۀ آن اشاره دارد خصوصاً در نسبت با آدمیان:

🔸دگر شدی تو ولیکن همان بود شب و روز
دگر شدی تو ولیکن همان بود مه و سال

تو پیر می‌شوی و جهان را ترک می‌کنی اما عالم همان است که بود. با وجود آنکه جهان بسی عمرش از من و تو بیشتر است. به قول ناصر خسرو:

ای قبّۀ گردندۀ بی‌روزن خضرا
با قامت فرتوتی و با قوّت برنا

دیرزمانی از عمر این جهان می‌گذرد و قامت او فرتوت شده است اما همچنان مانند روز نخست می‌گردد و بر همان منوال پرتوان و پرقدرت عمل می‌کند.

🔸محال باشد فال و مُحال باشد زَجر
مدار بیهده مشغول دل به زجر و به فال

می‌گوید از تفأل دست بردار. با این بازی‌ها نمی‌توان کار عالم را پیش‌بینی و پیش‌گویی کرد. زجر هم نوعی فالگویی است با پرنده. در فرهنگ‌ها نوشته‌اند بانگ بر پرنده زدن. این بانگ برای این بوده که پرنده را به حرکت دربیاورند. اگر به سمت راست می‌رفت فال نیکو بود و عمل به آن مبارک و اگر به چپ می‌رفت شوم بود و عمل به آن نامبارک. غرض اینکه شاعر می‌گوید بیهوده خودت را مشغول این بازی‌ها مکن. با فال و زجر نمی‌توانی از کار جهان سر دربیاوری.

🔸مگوی خیره که چون رَسته شد فُلان اَعوان
مگوی خیره که چون بُرده شد فُلان اَبدال

بیهوده مگو که چرا فلانی از این واقعه جان بدر بُرد و چرا فلانی مُرد. اعوان و ابدال جمع است البته. و جمع را به عنوان مفرد بسیار به کار برده‌اند. همین ابدال در شعر منسوب به ابوسعید ابوالخیر هم در نقش مفرد آمده است:
ابدال ز بیم چنگ در مصحف زد
مصراع آخر یک رباعی است که فراوان در شرحش رساله نوشته‌اند.

🔸تو بنده‌ای سخن بندگانت باید گفت
که کس ندانَد تقدیرِ ایزدِ متعال

می‌گوید جایگاه خودت را بشناس. تو خدا نیستی که از فرداها خبر داشته باشی و حکمت هر چیز را بدانی. بنده‌ای. پس مانند بندگان رفتار کن و حرف بزن.

🔸همیشه ایزد بیدار و خلق یافته خواب
همیشه گردون گردان و خلق یافته هال

انسان محتاج خواب است و خداوند بی‌نیاز از استراحت و خواب. اگرچه در بعضی ادیان خداوند پس از شش روز کار مستمر، روز هفتم را استراحت می‌کند. (و اساساً فلسفۀ وجودی "هفته" مبتنی بر روایت همین ماجرا در متون مقدس است)
هال نیز به معنی آرام و قرار است در تقابل با گردش مداوم گردون.

(از سلسله درس‌گفتارهای "میراث پارسی"، درس‌گفتار 31، شرح قصیدۀ قطران تبریزی)
https://t.me/miraseparsi1399
Telegram میراث پارسی درس‌گفتارهای رضا موسوی طبری در معرفی و بازخوانی متون کهن تهیه شده در خانۀ شاعران ایران @mousavitabari
Older posts →

About this channel

How can I read @miraseparsi1399 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for میراث پارسی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does میراث پارسی have?
میراث پارسی (@miraseparsi1399) has 766 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does میراث پارسی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →