فیالواقع این خرابشدهای که تویش میلولیم اکثر موقعیتهایش چنان مضحک و ابلهانهاند که تماشایشان هم کفاره دارد چه رسد به تحلیل و تفسیر!
دعوای دو تا نرهغولِ یالقوز سرِ جای پارک، گیس و گیسکشیِ یک مشت علاف زیر پست فلان سلبریتی دوزاری، یا فتوای فلان حاجیآقای خشتکدریده دربارهی کراهت پوشیدن جوراب سفید...
اینها هیچکدام پشیزی نمیارزند که بخواهی فسفر مغزت را پایشان دود کنی.
علیالایحال این کرهی خاکی علیالخصوص این خاورمیانهی کوفتی که ما شَلوپَل در آن افتادهایم یک تکیهدولتِ بزرگ است، بازار مکارهای که هر ننهقمری در گوشهای بساط روضه پهن کرده و توقع دارد تو هم لخت شوی، میاندارِ معرکهاش بشوی و جفتدستی به سر و سینهات بکوبی. اما آدم عاقل خوب میداند که پای هر منبری نباید اشک ریخت و خیلی جاها باید فقط تف انداخت و رد شد.
آگاهیِ مدام یعنی چراغ اتاق را شبانهروز روشن بگذاری، هر شکافی روی طاق، هر مگس نیمهجانی روی دیوار و هر دروغِ متعفن همسایه مثل میخ توی جمجمهات فرو برود و تو هم به حکم این روشنفکریِ زورکی و اداهای اگزیستانسیال مجبوری برای تکتکشان توضیح و تفسیر بتراشی و عذاب بکشی.
الحق که راست گفتهاند: خوشا به حال بیخبرِ بیخیال، همانها که چایشان را با نبات زعفرانی هورت میکشند و این هستی پوچ به فلان جای مبارکشان هم نیست، انگار نه انگار که خربزه آب است و دنیا سرابی بیش!
اما گرفتاری ماجرا اینجاست که برای رسیدن به این جهلِ انتخابی اول باید خرخرهی دانایی را جویده باشی و خونِ دل خورده باشی تا بدانی چه چیزهایی را لازم نیست دید و دانست.
القصه که انگار گاو بودن هم در این زمانه پیشنیاز میخواهد و هر خری نمیتواند گاو باشد!
📖 یادداشتهای بیترتیب (به قلم ادمین)