در این فضای میانی یا به لفظِ روشنفکرها "دوران گذار" دیگر قانونهای دیروز کار نمیکنند و نظم فردا هم هنوز از خشتک روزگار بیرون نیفتاده. یک برزخ خاکستریِ سمی که از قضا کل حقیقت زندگی در همین لامکانِ بیتکلیف چپانده شده! به قول صادق هدایت "هر چه گُه بالیده از همین گِل مالیده".
آدمیزاد از این میانهی معلق وحشت دارد و بلانسبت شما مثل سگ میترسد. ترس از مرگ چیزِ قدیم و از سکوت بعدش، از آن جای خالی که هیچ صیغهای مَحرمش نمیکند و آن افیون عادت هم دیگر جوابِ این خماری را نمیدهد... کورمالکورمال عین پیرزنهای شبکور دست میبری کلید برق را بزنی که نور بتابد به رنجهایت اما میبینی اصلا دیواری در کار نیست که کلیدی رویش بنا شده باشد! حالا ما برای اینکه ماتحتمان کمتر بسوزد اسم این وضعیتِ کیشمیشی را گذاشتهایم "بحران" تا بشود با آن لاسِ خشکه زد و یک خاکی بر سر ریخت بلکه کاسهکوزهی این استیصال را سرِ یک بدبخت دیگری خُرد کنیم و جگرمان حال بیاید...
خیلیها ملتفت نیستند که این فضای خاکستری خودِ زندگی است! یک حجمِ پوچ و غریب که هیچ آیه و حدیثی دردی از آن دوا نمیکند مگر اینکه خودت معنایی برایش بسازی وگرنه که باید بگذاری باد ببردت...
📖 یادداشتهای بیترتیب (به قلم ادمین)