به خودم؛ به دختری که هیچکس نمیدونه توی سرش چه میگذره.
سلام، من.
نمیدونم از کجا شروع کنم. از چیزهایی که دوست دارم؟ از آدمهایی که دوستشون دارم؟ از چیزهایی که از دست دادم؟ یا از حرفهایی که هیچوقت نتونستم به زبون بیارم؟
شاید بهتره از خودم شروع کنم. از همون دختری که هر روز زندگی میکنه، میخنده، حرف میزنه، داستان میسازه و گاهی اونقدر توی دنیای خودش غرق میشه که یادش میره بیرون از اون دنیا هم زندگیای وجود داره.
من آدم عجیبیام. نه از اون عجیبهایی که آدمها وقتی نمیفهمنشون بهشون میگن عجیب؛ از اونهایی که حتی خودشون هم بعضی وقتها نمیدونن چرا یه چیز کوچیک میتونه اینهمه خوشحالشون کنه و یه اتفاق ساده تا مدتها گوشهای از ذهنشون بمونه.
من به چیزها دل میبندم. به آدمها، به شخصیتهای داستانی، به آهنگها، به خاطرهها، به لحظههایی که شاید برای بقیه هیچ اهمیتی نداشته باشن. گاهی یه آهنگ برای من فقط یه آهنگ نیست؛ یه پناهگاهه. یه داستان فقط چند صفحه نوشته نیست؛ یه دنیاست که میتونم ساعتها توش زندگی کنم. و یه آدم، گاهی بیشتر از چیزی که خودش تصور میکنه، توی قلبم جا باز میکنه.
شاید همین باعث میشه بعضی چیزها برای من سختتر باشن.
من خیلی چیزها رو توی ذهنم نگه میدارم. گاهی بارها یه اتفاق رو مرور میکنم، حرفهایی رو که زدم یا نزدم دوباره میشنوم و برای چیزهایی که شاید هیچوقت اتفاق نیفتن، هزاران احتمال میسازم. ذهنم همیشه اونقدر که باید ساکت نیست.
اما با وجود تمام اینها، هنوز چیزهای کوچیکی وجود دارن که خوشحالم میکنن. رنگ آبی. گربهای که توی خیابون میبینم و دلم میخواد چند دقیقه کنارش بمونم. کتابی که من رو از دنیای واقعی جدا میکنه. نقاشیای که شاید هیچکس به اندازهی خودم ندونه چقدر براش وقت گذاشتم. آهنگی که درست وقتی لازم دارم، پخش میشه.
و من فکر میکنم آدمی که هنوز میتونه با این چیزها خوشحال بشه، هنوز قسمتهای قشنگ زیادی توی وجودش داره؛ حتی اگر خودش همیشه متوجهشون نباشه.
اما میدونی، من؟
کاش گاهی با خودم مهربونتر بودم.
کاش لازم نبود همیشه همهچیز رو توی خودم حل کنم. کاش میتونستم بعضی روزها خسته باشم، بدون اینکه مجبور بشم برای خستگیم دلیلی پیدا کنم. کاش وقتی حالم خوب نیست، لازم نبود سریع دنبال راهی برای خوب شدن بگردم. کاش میفهمیدم که قرار نیست هر روز قوی باشم، هر روز مفید باشم، هر روز پیشرفت کنم یا حتی هر روز بدون دلیل مشخصی خوشحال باشم.
من هم آدمم.
من هم حق دارم بعضی روزها ندونم چی میخوام. حق دارم از چیزی ناراحت بشم که شاید برای بقیه مهم نباشه. حق دارم دلتنگ بشم، وابسته بشم، بترسم و گاهی از شدت فکر کردن به چیزهایی که دوستشون دارم، خسته بشم.
من مجبور نیستم برای اثبات اینکه ناراحتم، رنجم رو به کسی توضیح بدم. مجبور نیستم برای اینکه دوستداشتنی باشم، همیشه حال بقیه رو خوب کنم. مجبور نیستم خودم رو به اندازهای تغییر بدم که همه بتونن من رو بفهمن.
شاید همه هیچوقت من رو نفهمن. شاید بعضیها فقط قسمت کوچیکی از من رو ببینن و فکر کنن تمام وجودم همونه. شاید بعضیها هیچوقت متوجه نشن پشت بعضی خندههام چه فکرهایی پنهان شده.
اما من میخوام خودم رو بشناسم.
میخوام بدونم واقعاً چه کسی هستم، نه فقط کسی که دیگران از من انتظار دارن باشم. میخوام به آرزوهام نزدیک بشم، حتی اگر مسیرش طولانی باشه. میخوام یه روز به گذشته نگاه کنم و ببینم با وجود تمام تردیدها، بالاخره برای زندگیای که میخواستم قدم برداشتم.
میخوام بزرگ بشم، اما نه اونقدر که چیزهای کوچیک دیگه خوشحالم نکنن.
نمیخوام یه روز اونقدر درگیر زندگی بشم که یادم بره هنوز هم میتونم برای یه گربهی خیابونی ذوق کنم، ساعتها نقاشی بکشم، کتاب بخونم یا با تمام وجودم از آهنگی که دوستش دارم لذت ببرم.
نمیخوام بزرگ شدن باعث بشه از خودم دور بشم.
و دربارهی آدمهایی که دوستشون دارم...
نمیدونم آینده برای من و اونها چه چیزی کنار گذاشته. نمیدونم کدوم آدمها تا آخر مسیر کنارم میمونن و کدومها فقط برای بخشی از زندگیم میان. اما میدونم دوست داشتن برای من چیز کوچیکی نیست. وقتی کسی برام مهم میشه، حضورش توی روزهای معمولی من هم معنا پیدا میکنه.
شاید به همین دلیل، باید یاد بگیرم در کنار دوست داشتن دیگران، خودم رو هم فراموش نکنم.
من هم باید جایی برای خودم توی قلبم داشته باشم.
جایی که لازم نباشه برای موندن توش بجنگم. جایی که بتونم بدون ترس از قضاوت، خودم باشم. جایی که اشتباه کردنم باعث نشه فکر کنم تمام وجودم اشتباهه.
Post #19960
6
Forwarded from 𝐎𝐧𝐜𝐞 𝐮𝐩𝐨𝐧 𝐚 𝐭𝐢𝐦𝐞 𝐚 𝐠𝐢𝐫𝐥