زیرِ جَر جَرِ بارون، نیمکتِ خَزِش رو کرد سایهسارِ موهاش و بپر بپرکنون از چاله چولههای آب، رسید به درِ حیاطشون. آخ ننه! سی و چار ساٰل عمرم، مُفتِ اون دیقه که باد دومنش رو وَر داد و پَریوَش از هولِ حیاش، جَلدی دست برد به قَفاش و کتش رو انداخت. دِ من بنازم شیرِ پاک و نون حلال و اون نگاهِ بیگناهی که قدِ یه پلک هم زدن، گرِفت به چشام. با مژههای تاب تاب و سوا سوا از نمِ بارون، نگا نگام کرد و بعدم شرمش شد! یوخده لرزید. گوشهٔ لبای گُلیش پَرید. خواسدم بگم:«از هیبتم نترسی دخترْ شهری! واسه شوما، من تا ابدِ خدا، دیواٰرِ عریض و خالیام. توم خبری نی..» نگفدم ولی. واسادم به تماشای خرامان خرامان رفتنش.
میگما! گمونم باس مِن بعد، دهنم رو آب بکشم و معتکفِ امامزاده شم. صُبی رفدم تو همه دکونای شهر دور خوردم، شاه مقصود گرفتم واست تا تسبیح بنداٰزی واس خاطرِ نذرم. گیر کردم ننه…»
میم سادات هاشمی.
بداٰهه | تمرینِ دیالوگنویسی./