وقتی به زندگیام نگاه میکنم،
میبینم تمام شبهایی که تنهایی سهم من بود،
ماه بود که جایش را کنار پنجرهام پر میکرد.
ساعتها به او خیره میشدم؛
و تماشایش چنان شور و شوقی در دلم میانداخت
که هیچ چیز دیگری توانِ برانگیختنش را نداشت.
هنوز هم به یاد دارم
که در کدام شبِ هر ماه قمری،
ماه درست از قاب پنجرهی اتاقم پیدا میشد؛
بیستویکم هر ماه…
برای رسیدنش انتظار میکشیدم،
و وقتی شبِ بیستویکم از راه میرسید،
پرده را کنار میزدم
و تا صبح، چشم از آن تکهی روشنِ آسمان برنمیداشتم؛
انگار تمام شب،
برای من خلاصه میشد در تماشای ماه.
اما تو که آمدی،
اتفاق عجیبی افتاد…
ماه هنوز همانجاست،
همانقدر زیبا،
همانقدر روشن،
اما دیگر برای من شبیه گذشته نیست…
از وقتی تو به زندگیام آمدی،
انگار ماه آرامآرام از قاب پنجرهام کنار رفت
و جایش را به تو داد.
حالا تاریخ آمدن تو به زندگیام
به همهی آن شبها رنگ و بوی دیگری داده است.
و من دیگر تاریخ آمدنِ ماه را نمیشمارم؛
حالا هر شب، چشم به ساعت دارم،
ساعتِ آمدنِ تو را از برم
و انتظارِ بازگشتنت به خانه،
تمامِ شوقِ شبهای من است.
تو جایت را درست همانجایی پیدا کردی
که سالها ماه برایم نشسته بود؛
در تمام شبهایی که چیزی برای تماشا کردن میخواستم،
در تمام لحظههایی که دلم روشنایی میخواست،
در تمام انتظارهایی که شب را برایم قابلتحمل میکرد..
و حالا ماه،
فقط گوشهای زیبا از آسمان است؛
چون تو،
تمامِ آسمانِ من شدهای!♥️
#قصهیمن