یکی از بچهها با دروغی که بعد مشخص شد، چند روزی مرخصی گرفته و حالا گروه ازش خواسته مدرک بیاره.
(که درستش هم همینه. گروه از من هم بهخاطر اون ۲۰ روز مرخصی فوت مامانم، هم گواهیفوت ازم خواست هم گواهی استعلاجی از روانپزشک خود دانشگاه.)
حالا طرف فکر میکنه من رفتم گفتم که فلانی چرا مرخصیه و بهمان و ماجرا از من شروع شده.
چون من احتمال دادم چیف یادش رفته اسم یارو رو توی برنامه بنویسه و بعد که چیف جواب داد فلانی بهخاطر مشکلی مرخصی گرفته، من گفتم اوکی و همین. دیگه نه بهم ربط داشت، نه برام مهم بود، نه اصلا دلیلی وجود داشت که پیِشو بگیرم.
خلاصه، حالا طرف با من رفته تو قیافه که تو چرا رفتی اینجوری گفتی و دعوا راه انداخت که به تو چه و فلان.
همون دو دقیقهای که طرف داشت بام دعوا میکرد و سعی کردم توجیهش کنم بهخاطر من نبوده که دروغش لو رفته، انرژی تلفشده است. اشتباه محضه. اشتباه کردم اصلا اجازه دادم این بحث شروع بشه.
از همین لحظه پشت دستمو داغ میکنم، از یه کیلومتری هر چیزی که بوی ماجراهای شخمی رزیدنتی میده رد نشم و هر چی هم پیش اومد فقط جواب بدم اوکی خدافظ و دور شم.
والا!
همین یه ذره دو ذره انرژی باقیمونده از رزیدنتی برام که میخوام بذارم برای کارهایی که دوست دارم.
از #سری_ماجراهای_شخمی_رزیدنتی
Post #3640
437
- ❤ 63
- 🔥 4