تاریخ: ۱۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۴
برای: رفتگر عزیز
امشب یه اتفاق قشنگ افتاد.
من تقریبا آخرشبا به خاطر بچههای پیشول میرم بیرون. خیلی وقتا نیستن و باید چند دقیقهای دنبالشون گشت. برای همین، چون تقریبا هرشب همین ساعتا بیرونم، رفتگر رو میشناسم. یه مرد مهربونه که صداش میکنیم حاجعمو، سنوسالش یه کم بالاست.
اما امشب بهجای حاجعمو، یه رفتگر جدید اومده بود. تا منو دید، با یه تعجب بامزهای گفت "چقدر اینجا گربه زیاده" بعد با یه لحن خواهشطور ازم خواست براش نون ببرم. انگار خیلی گرسنه بود.
رفتم براش چیزایی رو که میخواست ببرم. خب یکم طول کشید تا برگردم، دیدم یکم از جایی که بود دور شده. تا منو دید، یه لبخند زد گفت "فکر کردم پیچوندی منو بابا"
تو اون چند دقیقهای که با هم حرف زدیم، فکر کنم هر چند ثانیه یه بار داشت تشکر میکرد:)
کاش میتونستم کاری کنم که مجبور نباشن اینهمه سختی بکشن. میدونم خوراکی و یه بطری آب قرار نیست چیزی رو توی زندگی کسی عوض کنه، ولی دلم میخواست میتونستم بیشتر از اینا کاری براشون انجام بدم.
شاید امشب برای من فقط یه اتفاق کوچیک بود، ولی دلم نمیخواد لبخند اون مرد رو فراموش کنم.
امضا: گیسو
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1144
114
- ❤ 15
- 🕊 1