Post #504
88
یه شب هوس غذای چینی میکنی،مثل همیشه برای خرید غذا از خونهت بیرون میری تا به رستورانی که اون نزدیکیها بوده برسی،ساعت دوازده نیمه شبه،موقع عبور از خیابون یه ماشین آبیرنگ با سرعت زیاد به سمتت میاد اما درست قبل از این که بهت برخورد کنه میایسته،با ترس به ماشین خیره میشی،و بعد به رانندهاش،یک زن جوان بسیار زیبا،پیاده میشه تا ازت عذرخواهی کنه و مطمئن بشه که تو حالت خوبه،پلک میزنی و خودت رو توی تختت میبینی،متوجه میشی که بازهم به کمد توی اتاقت نگاه میکردی و بازهم یه خاطرهی تکراری توی ذهنت مرور میشده،کمکم میخوابی،خوابِ یه خونه رو میبینی که هیچوقت توش نبودی؛خونهای با راهروهای روشن شده با چراغهای آبیرنگ،کاغذدیواریهای گلدار و ساعتی که دوازده دقیقه عقبتر از ساعت توئه.حتی بوی چوب خیسِ کمدی که توی اتاق آخره رو هم به خوبی حس میکنی.صبح که بیدار میشی تصمیم میگیری کشوی همون کمد رو باز کنی؛داخلش یه دسته عکس پیدا میکنی که توی تمامشون،پشت سرت یه نفر ایستاده،همون زن زیبایی که نزدیک بود با ماشین بهت بزنه.چند روزی خبری ازت نمیشه،همسایهها از بوی بد شدیدی که از واحد آپارتمانت میاد شکایت میکنن.وقتی در رو باز میکنن،همهچیز سر جاشه،جز ساعت دیواری که دوازده دقیقه عقب مونده و کمدی که هیچکس یادش نمیاد از کِی توی اتاقت بوده.تو رو چند روز بعد پیدا میکنن؛درست وقتی که صاحبخونه برای اولین بار متوجه میشه اون بوی تعفنآور از داخل دیوار اتاقت میاد.