پاییز است.کنار بالکن،روی زمین افتادهام و موسیقی گوش میدهم.گاهی باد از لای در به اتاق میخزد و گوشهایم را میآزارد؛همان باد،پروانهی کوچک کاغذی را هم به پیچوتاب میاندازد.پروانه از چراغهای نارنجی آویزان است و ناچار،با آواز باد میرقصد.
روی شیشههای آلودهی درِ بالکن،فیلمی بیصدا در حال پخش است،کبوترها از دل آبیِ آسمان پایین میآیند،نزدیک میشوند،لحظهای کنار پروانه میمانند؛انگار به رقص مضحکش میخندند،بعد دوباره اوج میگیرند و به سوی جایی میروند که برای رفتن،هیچ محدودیتی نیست.پروانه تکان میخورد و به نخها فکر میکند،نخهایی که نمیتواند ببیندشان،اما میداند که هستند.
نسیم دیگری در اتاق میپیچد.موهایم را از روی صورتم کنار میزند.چشمهایم روی پروانه مکث میکند؛ناگهان به این فکر میکنم که شاید من هم همینطورم.یک پروانهی کاغذیِ آبی،با نخهایی که دیده نمیشوند،باد میوزد و من میچرخم.باد میایستد و باز هم من میچرخم.
بعد،صدایی از جایی در ذهنم میگوید"میچرخم و میچرخم،من یک لرِ هیجدهچرخم"
حالم از ذهن آشفتهام به هم میخورد؛پروانه را به حال خود رها میکنم و از اتاق بیرون میروم.
Post #440
314