عزیزترینِ من
نمیدانم چگونه میتوان از تو نوشت. چرا که هزاران زیباییات در سخن نمیگنجد. چگونه میتوان در چند سطر گنجاند کسی را که بودنش به وسعت یک آسمان، به آرامش یک خانه و به روشنی هزاران ماه است؟
تو با تمام دردها و زخمهای پنهانت، خانهی امن من شدی و پس از آن فهمیدم خانه ممکن است نه دری داشته باشد و نه پنجرهای. گاهی خانه انسانیست که روح آدم در حضورش از آوارگی دست میکشد.
و چه شب هایی که تیرگی بر جهانم سایه میانداخت و در پوچی و خلا فرو میرفتم. تو آمدی و همچون ماهی صبور در دل تاریک شب، به من آموختی که برای گذر از تاریکی، همیشه نیازی به طلوع نیست؛ گاهی کافیست کسی در کنارت بماند و نگذارد فراموش کنی که هنوز روشنایی وجود دارد.
حال میخواهم بدانی که کنارت خواهم ماند؛ هرچقدر که میخواهد آفتاب زندگیات غروب کند. حتی اگر دیگر ستاره ای برای درخشیدن وجود نداشته باشد، فانوس راهت خواهم شد:).
پوزش مرا بابت متن ناشیانهام بپذیرید. تنها مقصود بنده، رساندن حرف دلم به شما، زیبای من، بود:).
https://t.me/EdwardsHome
Post #1012
76