آمریکا شیطان بزرگ؟!
امین بزرگیان - فرانتس کافکا هرگز پا به آمریکا نگذاشت. سفرهایش هرگز از اروپا بیرون نرفت. با این حال رمانی نوشت که ماکس برود در سال ۱۹۲۷ با نام «آمریکا» منتشرش کرد. در همان صفحههای نخست، کارل روسمانِ شانزدهساله از عرشهٔ کشتی به بندر نیویورک نگاه میکند و مجسمهٔ آزادی را میبیند که بهجای مشعل، شمشیر در دست دارد. کافکا آمریکا را ندیده بود و لازم هم نبود ببیند. آمریکا پیش از آنکه جایی بر نقشه باشد، چیزی در ذهن بود.
آمریکا فقط یک کشور نیست؛ یک ایده است، همانطور که یونان هم فقط یک کشور نیست. وقتی میگوییم «یونان باستان»، فقط از یک منطقهٔ جغرافیایی حرف نمیزنیم؛ از یک ایده حرف میزنیم. آمریکا امروز همین جایگاه را دارد. از همین روست که اینقدر از آن سخن گفتهاند: روشنفکران، فیلسوفان، و حتی کسی مثل کافکا که هیچوقت آنجا نبوده است. پرسش این است که این ایده چیست.
دولتملتی که دولتملت نیست
پایهٔ این ایده آن است که آمریکا دولتملتی مثل دیگر دولتملتهای مدرن نیست. دولتملت را با «مرز و بوم» و «دولت سرزمینی» میشناسیم: سرزمینی که تاریخ دارد، نژاد و تبار دارد، و همسانیها و اشتراکاتی دارد که در گذشته ریشه دواندهاند. آثار باستانی دارد، و زبانی که در طول تاریخ تکامل یافته و دگرگون شده است.
آمریکا این نیست...
ادامه این یادداشت را در وبسایت نیماد بخوانید:
https://neemaad.com/nmd10034673.htm
✅ @mellimazzhabi
Post #52189
416