✍️مهران خسروزاده
طی روزهای اخیر، بحث بر سر چیستی، تفاوتها و قرابتها میان لیبرالیسم کلاسیک و لیبرتارینیسم، مرا بر آن داشت که در یک یا چند قسمت، نسبت این دو را با یکدیگر روشن سازم.
انگیزه این کار، مشاهده تاکیدها بر افتراق این دو ایدئولوژی و تلاش برای مصادره به مطلوب قرائت موسوم به لیبرالیسم کلاسیک است. این تلاشها در حالی انجام میشود که در واقعیت، حجم قرابتها و خاستگاههای یکسان این دو، انکار یکسان بودن آنها دشوار میسازد.
در گام نخست، تلاش میکنم تا نشان دهم متفکرانی که از عنوان لیبرتارین استفاده میکنند، چه مقصودی از بیان این واژه دارند و هنگام اشاره به آن، کدام ایدئولوژی به ذهنشان میآید.
در اولین قسمت از این یادداشت، به آراء والتر بلاک، اقتصاددان آمریکایی میپردازم. او که از دوستان و شاگردان نزدیک موری روتبارد بوده، تز دکترای خود را با راهنمایی گری بکر، برنده نوبل اقتصاد، به پایان رساند و یکی از مهمترین چهرههای در قید حیات اقتصاد اتریشی و اندیشه سیاسی لیبرتارین به شمار میرود.
متن پیشرو بخشی از مقدمهای است که او به سفارش من برای ترجمه فارسی کتاب اخلاق آزادی نوشته است و به جهت تناسب با موضوع، تصمیم گرفتم بخشی از آن را در اینجا بیاورم.
به عقیده بلاک:
«لیبرتارینیسم نظریه قانون عادلانه است و به این نکته میپردازد که کدام قانون با عدالت سازگار است و کدام یک نیست.این صاحبنظر، چهار سطح مختلف از لیبرتارینیسم را از نظر میزان سازگاری با دو اصل بنیادین لیبرتارینیسم تعریف میکند:
لیبرتارینیسم بر دو اصل بنیادین استوار شده است؛ اصل نخست، اصل عدم تجاوز یا به اختصار NAP است. بر اساس این اصل افراد از نظر قانونی، مجازند به هر اقدامی که مایلند دست بزنند، مگر در مواردی که به تهدید یا آغاز خشونتورزی علیه اشخاص بیگناه مبادرت میکنند. دومین اصل لیبرتارینیسم، حقوق مالکیت خصوصی است. این اصل نیز از اهمیت حیاتی برخوردار است، زیرا تا زمانی که بر ما روشن نباشد چه کسی مالک چه چیزی است، ناامیدانه در مسئله تعیین این که آیا نقض حقوقی رخ داده است یا خیر سردرگم میشویم.
در جایگاه اول، آنارکوکاپیتالیسم روتباردی قرار دارد. چرا آنارشیسم؟ چون تمام دولتها بر اساس اجبار از شهروندانشان مالیات میستانند و این اقدام بخشی از یک ترتیب قراردادی نیست که در آن، شهروندان موافقت کرده باشند چنین وجوهی را به دولتها بپردازند. این اقدام سرقت محسوب میشود و به شدت از سوی قانون لیبرتارین ممنوع شده است. برآورد من این است که تنها 2 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این دسته قرار میگیرند.روشن است که مقصود از بلاک از بکارگیری واژه لیبرتارین چیست و نباید یک نحله آن را نماینده کل آن در نظر گرفت. همانطور که پیشتر ذکر شد، این واژه به دنبال مصادره واژه لیبرال از سوی سوسیالدموکراتها، برای اشاره به لیبرالهای کلاسیک مورد استفاده قرار گرفت، نه اینکه یک ایدئولوژی جداگانه باشد.
دومین گروه در این ترتیب، افرادی هستند که «مینارشیست» یا لیبرتارینهای دولت محدود نامیده میشوند. مشهورترین طرفداران این فلسفه سیاسی آین رند و رابرت نوزیک هستند. در این دیدگاه دولت به صورت کلی از مشروعیت برخوردار است اما تنها نقش مشروع آن، حفاظت از جان و مال تمام شهروندان و ساکنان خود است. به این منظور، دولت تنها از سه نهاد قانونی ارتش، پلیس و دادگاه برخودار است. برآورد من این است که 24 درصد از کسانی که خود را لیبرتارین میدانند عضو این دسته هستند.
سومین گروه در فهرست من – دستکم در چارچوب ایالات متحده- هواداران قانون اساسی یا مشروطهخواه هستند. مشهورترین طرفداران این دیدگاه، نماینده سابق کنگره، دکتر ران پال است. این دیدگاه تمام وظایف دولتی پذیرفته شده از سوی مینارشیستها را میپذیرد اما چند مورد دیگر، مانند جادهها و بزرگراهها و دفاتر پست را به این خاطر که در قانون اساسی آمریکا به آنها اشاره شده است، میپذیرد. برآورد من این است که 24 درصد از کل افرادی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه قرار میگیرند.
چهارمین و ضعیفترین گروه از نظر سازگاری با اصل عدم تجاوز و حقوق مالکیت خصوصی مبتنی بر اصل تقدم و متعاقبا تعامل داوطلبانه، گروهی است که معمولا تحت عنوان لیبرالهای کلاسیک شناخته میشوند. آنها لیبرتارین هستند اما نسبت به سه گروه قبلی، قدرت کنترل بیشتری به دولت میدهند. حامیان برجسته این دیدگاه شامل میلتون فریدمن، فردریش هایک، گری بکر، جورج استیگلر، ورنون اسمیت و جیمز بوکانان میشود که همگی برنده جایزه نوبل اقتصاد شدهاند. برآورد من این است که 50 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه جای میگیرند.»
در یادداشتهای بعدی بیشتر به تفکیک ناروا میان لیبرالکلاسیک و لیبرتارین میپردازم.